موبایل بدون سرویس پیامک!
قبلا گفته بودیم که شما از هر طرف که بچرخید، مجبورید به کتاب و کتاب خوانی به عنوان یک اصل ضروری در زندگی تان اهمیت دهید. به قول بزرگی: مردمانی که با کتاب انس ندارند فرهنگ و فرزانگی ندارند! به نظر من و البته بسیاری دیگر از اندیشمندان! انسانِ بی کتاب چیزی است در مایه های ساندویچ بدون نوشابه! (البته جدیداً می گویند:موبایل بدون سرویس پیامک )به نظرتان اصلا قابل تصور هست؟! برای خیلی ها زندگیِ بدون کتاب امکان ندارد و آن قدر این دنیای کتاب و کتاب خوانی جذاب، شیرین و هیجان انگیز است که بعضی از حرفه ای ها( یا به قولی کِرمِ کتابی ها!)، کتاب ناخوان ها را اصلاً جزو آدمی زاد به حساب نمی آورند (این را گفتم که حساب دستتان بیاید.)
شاید خیلی هاتان بگویید: حالا ما کتاب خوان! بین این همه کتاب های جور واجور و نویسندگان رنگارنگ و موضوعات متنوع چه بخوانیم؟ از کجا شروع کنیم؟ به نظرم سؤال مهمی است. همان قدر که عادت به کتاب خوانی مهم است، همان قدر هم چه خواندن مهم است. در جواب می گویم اصلاً من به همین خاطر این جا هستم که در هر شماره به شما بگویم چه بخوانید! خدای ناکرده فکر نکنید که من این جا «حرف مفت» می زنم یا شاید «مفت حرف می زنم»! نخیر! بنده کلی از آقای سردبیر پول می گیرم که این جا تجربیات چند صد ساله کتاب و کتاب خوانی خود و دیگران را برای شما بازگو کنم. بالاخره ما چند تا کتاب بیشتر از شما پاره کرده ایم!
اما چند نکته مهم برای ورود به دنیای کتاب:
1- اکثر آن هایی که وارد دنیای شیرین و جذاب کتاب و کتاب خوانی شده اند، کار را با کتاب های داستانی یا تاریخی شروع کرده اند؛ ویژگی اصلی این کتاب ها این است که روایت های داستانی و تاریخی به نسبت دیگر موضوعات هم آسان خوانده می شوند و هم جذاب ترند. اگر شما جزو آن دسته ای هستید که تا حالا نتوانسته اید کتابی را که دست گرفته بودید به آخر برسانید یا کتاب خوانی برایتان سخت است یک پیشنهاد این است که شما هم همین راه را انتخاب کنید. البته بعضی ها که با کتاب انس ندارند داستان خوانی را نوعی اتلاف وقت می دانند اما با خواندن یک رمان یا داستان یا یک روایت تاریخی ما به درون زندگی انسان هایی وارد می شویم که متفاوت از ما هستند و به گونه ای دیگر فکر و احساس می کنند. در خلال مطالعه داستان معمولاً خود را به جای شخصیت های اصلی داستان قرار می دهیم و موقعیت ها و فراز و فرودهای سخت و آسان، شاد و غم ناک، هیجان انگیز و هولناک که توسط شخصیت های اصلی داستان خلق می شود را تجربه می کنیم و بر تجربه زندگی مان می افزاییم. درباره درستی یا نادرستی تصمیمات، چگونگی موقعیت های خلق شده، آینده داستان یا روایت تاریخی و... می اندیشیم. بدین ترتیب با خواندن یک رمان، داستان یا روایت تاریخی خوب به تجربیات زندگی خود می افزاییم. در مورد ادبیات می توانید با آثار کلاسیک بزرگ جهان مثل «بی نوایان» اثر ویکتور هوگو، «جنگ و صلح» اثر تولستوی یا آثار نویسندگان وطنی مانند «مدیر مدرسه» جلال آل احمد، «سه دیدار» یا «مردی در تبعید ابدی» نادر ابراهیمی، «منِ او» رضا امیرخانی و ... که همگی وجهی تاریخی نیز دارند شروع کنید.
2- یک پیشنهاد دیگر درباره ی از کجا شروع کردن این که آیا همین امروز یا دیروز یا هفته ی قبل موضوع یا مشغله ای نداشته اید که حداقل به مدت کوتاهی به اصطلاح روی مُخ شما راه برود؟! و لحظاتی کوتاه یا طولانی ذهنتان را مشغول و مغشوش کرده و به اصطلاح برایتان سؤال ایجاد کند و دغدغه تان شود؟ مثلاً راجع به رابطه با دوستان یا همکاران، درباره رفتار اجتماعی خود یا مردم، درباره دولت، سیاست، دین، علم، تاریخ و یا هر چیز دیگری.
همین موضوعات و مسائل روزمره مشغول و مغشوش کننده ی ذهن مان از بهترین مدخل های ورودی به دنیای کتاب است؛ مثلاً دوستی یا همکاری امروز با رفتارش شما را آزرده و شما لحظات و یا شاید ساعاتی را مشغول مرور رفتار او و تصمیم درباره عکس العمل خود بوده اید. نمی دانید چه کار کنید. آیا دوستتان را به رفتار اشتباهش آگاه کنید؟ آیا باید مدتی به او کم محلی کنید؟ آیا ... ؟ به جای حرص خوردن و خود خوری! بهتر است بروید مثلاً کتاب «آیین دوست یابی» اثر دیل کارنگی و یا مشابه آن را گیر بیاورید و مطالعه کنید. بعد متوجه می شوید که چه راه های متنوع و جالبی در برخورد با چنین دوستانی وجود دارد که هم رابطه دوستی تان حفظ شود و هم دوستتان به اشتباهش پی ببرد!
یا مثلاً شبهه ای راجع به بحث حجاب، حقوق زن، تاریخ معاصر یا باستانی کشورمان، رفتار حاکمان در جمهوری اسلامی یا قبل از آن و... که این روزها ماشاءا... در سایت ها، نشریات، رسانه ها و ... به وفور دیده می شود. در چنین موقعیت های حاد ذهنی و مشغول کننده سعی کنید به قول معروف موضوع را بچسبید و رهایش نکنید و در َآن باره حداقل یک کتاب یا مقاله مناسب مطالعه کنید. معمولاً در مطالعه یک کتاب که موضوعش برای خواننده مهم است، او کم کم به موضوعات مباحث دیگر کشیده می شود و وارد دنیای جذاب و شیرینی می شود که بیرون آمدن از آن به سادگیِ ورود به آن نیست! اما این که کتاب مناسب و خوب را چگونه بشناسیم موضوعی است که در شماره بعد به آن می پردازیم.
ادامه دارد...
---------------------------------------
پ.ن: سلسله یادداشت های "پیشنهادهایی برای کتابخوانی" را به سفارش یکی از عزیزان برای دو هفته نامه "همراز - ماهان" دانشگاه علوم پزشکی شیراز نوشته ام.
قسمت اول: شما متولد چه ماهی هستید؟
نظرات ()
انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسیده و امواج آن تا قلب اروپا رفته بود.جمعیت مسلمانان در قلب اروپا در حال افزایش بود و با فروپاشی یوگوسلاوی، بوسنیایی های مسلمان در پی استقلال بودند. در آغاز قرن بیست و یکم و با تحریک پنهان اروپایی ها صرب ها وارد بوسنی شدند و با انگیزه پاکسازی نژادی از قتل و غارت و تجاوز و آدمخواری کم نگذاشتند. اما در این میان هیچ کدام از نهادهای بین المللی کاری نکردند. گذاشتند تا صربها هر کاری می خواهند انجام دهند و در مقابل سربازان سازمان ملل 8 هزار مسلمان به قتل رسیدندو بیش از 300 هزار غیرنظامی کشته و هزاران زن مسلمان مورد تجاوز قرار گرفتند. وقتی کار از کار گذشت و صربها به اهداف مورد نظر خودشان و متمدنان قرن بیست و یکمی غربی رسیدند آمریکایی ها و غربی ها با تاخیری سه ساله با ژست میانجی گرایانه وارد میدان شدند و جنگ در 1995 به پایان رسید و حالا نوبت صربها بود که به عنوان جنایتکاران جنگی محاکمه شوند. بعد از آن هالیوود دست به کار شد و سعی کرد مثل همیشه با تحریف تاریخ نه چندان گذشته آمریکایی ها را مخالف صربها و منجی بوسنیایی ها نشان دهد. آخرین محصول این تحریف فیلم "خون و عسل " خانم آنجلینا جولی است. فیلمی که در آن یک زن مسلمان در میانه نسل کشی بوسنیایی های مسلمان عاشق یک سرباز صرب می شود و البته قرار است روایتی انسانی و صلح طلبانه! از این نسل کشی غربی های متمدن برای جهانیان به نمایش گذاشته شود.
اما درایران مساله جور دیگری رقم خورده شد. جنگ تحمیلی صدام علیه ایران با تحریک و کمک آمریکایی ها و با کمک میراژهای فرانسوی و تانکهای روسی و سلاحهای شیمیایی آلمان ها و دلارهای نفتی عربها به نتیجه نرسید و فرهنگ غنی ایثار و شجاعت و شهامت ایرانِ سرکش! را رامِ کابوهای غربی وحشی نکرد و ایران در مسیر استثمار جهانی غرب قرار نگرفت. پس باید صحنه جنگ عوض می شد و این فرهنگ به یغما می رفت. یکی از این مسیرها تحقیر فرهنگ بومی با نگاههای شرق شناسانه و غربگرایانه بود. نگاههایی که در آنها ایرانیان ملتی تک رو!، خشونت طلب، دروغگو ، تنبل، دو رو، متملق و چاپلوس، بدبخت و بیچاره و هر صفت نا مربوط دیگری که فکر کنید، به حساب آمدند. تنها با له کردن این فرهنگ غنی و ریشه دار بود که می شد راه را برای تسلط دوباره غرب بر ایران باز کرد. برای همین پیاده نظام هژمونی غرب در علوم اجتماعی در ایران به راه افتاد و پرچمداری تخریب این فرهنگ را بر دوش گرفت. جامعه شناسی خودمانی، خلقیات ما ایرانیان ، فرهنگ سیاسی در ایران، استبداد زدگی ما ایرانیان و... ازنویسندگانی چون کاتوزیان و بشیریه و طباطبایی و... تنها عنوان تعدادی از این کتابها و مقالات هستند که به اصطلاح با روانشناسی اجتماعی ایرانیان منفی گرایی نسبت به فرهنگ ایرانی را در دستور کار خود قرار دادند تا توجیه عقلانی ! لازم برای مدرن شدن ایرانیان از نظر فرهنگی فراهم شود.
فیلم های امثال فرهادی(از جمله ی فیلم اخیر و نیز درباره الی و چهارشنبه سوری) ، کاهانی ، کیارستمی و البته اکثر فیلمهای جشنواره ای سه دهه اخیر با انواع آروغ های روشنفکرانه شان این رسالت خطیر ! را در عرصه هنر سینمایی به کار گرفته اند تا ایران و ایرانی ها را دروغگو و... تعبیر و تفسیر کنند که دیگر جای زندگی نیست. ملتی که حتی به پناهنده های عراقی ای که روزی روزگاری نه چندان گذشته فرزندانش را کشته بودند ولی اکنون بی پناه شده بودند، امان داد و از آنان مهمان نوازی کرد و چه بسیار است از این دست مولفه ها در فرهنگ ایرانی که البته خیلی ها به عمد نمی خواهند ببینند.
و البته چه خوب هر دو این دروغگوها( آنجلینا جولی و اصغر فرهادی ) در یک جشنواره خارجی به هم رسیده اند! با ابن تفاوت که یکی سعی در سفیدنمایی گذشته تاریک خود دارد و دیگری بر عکس! به نظر من هیچ مقاله علمی و هیچ سخنرانی ای بهتر از این عکس نمی تواند عقبه و پیوندهای جریان روشنفکری ما را بهتر بنمایاند!
-------------
پ ن:
1- فیلمهای فرهادی فیلمهای خوش ساختی است ولی یک پدیده را باید در کلیت آن مشاهده کرد
2- مثل اینکه برخی دموکراتهای ما که اتفاقا با روایت فرهنگ و خلقیات ایرانی ها از منظر روشنفکرانی که در بالا ذکر خیرشون بود، شدیدا احساس همذات پنداری می کنند و از این یادداشت عصبانی شده اند! این دوستان دموکرات، آزاد اندیش، تسامح و تساهلی و... 2 کار میتوانند بکنند: اول اینکه سعی کنند نشان بدهند که فاکتهایی که آوردم و روابطی که برقرار کرده ام نادرست بوده که به اینکار می گویند نقد! و دوم اینکه این صفحه را ببندند و زیاد خون نجس خودشون رو آلوده نکنند:)
نظرات ()قرار است در این جریده× از اندیشه پیشرفت ایرانی اسلامی صحبت شود ولی به دلیلی که در زیر به آن اشاره خواهد شد بدون توجه به سابقه طرح این اندیشه در ایران نمی توان پیش رفت. انسجام درونی لازمه پیشرفت در یک حرکت گروهی و اجتماعی است اما آیا این انسجام در درون جامعه ایرانی حداقل در معنا و مفهوم لفظ پیشرفت ایجاد شده است؟ آنچه واضح و مبرهن است این است که شکافهای فرهنگی و یا به قولی تمدنی عظیمی در دویست سال گذشته در میان ایرانیان ایجاد شده است. ایران باستان ، اسلام و غرب سه منبع اصلی تولید این شکافها هستند.شکافهایی که هر روز گسترده تر می شوند و درغفلت مدیران و مسولان و دغدغه مندان فرهنگی کشور ابتدا خود را از طریق مجاری غیر رسمی و لایه های زیرین اجتماع، بسط و نشر می دهند و در مواقع حساس مانند انتخابات 88 نمودی عینی و رسمی می یابند. در این یادداشت مجالی برای بحث در مورد کم و کیف این شکاف ها وجود ندارد و نگارنده بر آن است که بیشتر بر دلایل ایجاد این شکاف تاکید گذارد. فقط در ابتدا باید اشاره کرد که اساسا شکافهای فوق قابل تقلیل به یک شکاف هستند. البته با دو تفسیر مختلفی(سکولاریستی یا توحیدی) که از مساله ایران باستان می توان داشت این شکاف را می توان یا با عنوان شکاف غربگرایی و ایران گرایی با اسلام گرایی ( در تفسیر و تاویل سکولاریستی از ایران باستان ) و یا شکاف غربگرایی با اندیشه ایرانی اسلامی( در تاویلی توحیدی از ایران باستان) تحویل نمود.پس قبل از صحبت درباره اندیشه پیشرفت ایرانی اسلامی باید در پی پاسخ به این سوال بود که این شکاف چرا ایجاد شده است؟
با توجه به اینکه نگارنده خود را وامدار نگاه توحیدی به ایران باستان می داند پس در پی تامل در چرایی ایجاد شکاف غرب- اندیشه ایرانی اسلامی است. در این تامل اولین نکته ای که به ذهن خطور می کند این است که چه شرایطی باعث ایجاد این شکاف در یک تمدن کهن که هزار و چهارصد سال از نوزایی و رنسانس آن گذشته است می گردد. در پاسخ باید گفت اساسا مواجهات تمدنی گذشته مواجهاتی با ریسک مرگ و زندگی بوده است. یک تمدن در برابر تمدن مهاجم با تمام توان ایستادگی می کرده ، چون می دانسته این پایداری به قیمت مرگ و زندگی وی تمام خواهد شد و تمدن مغلوب به طور کامل به رنگ و بوی تمدن غالب در خواهد آمد. اما در چند صد سال گذشته اتفاق نادری افتاده است. تمدنهای مورد هجوم برای تمدن مهاجم فرش قرمز پهن کرده اند! و این البته حدیث بسیاری دیگری از فرهنگهای غیر غربی است. تمدن غرب به عنوان تنها تمدن مهاجم در اعصار اخیر، با رضایت مغلوبین در کنار دیگر منابع هوبت بخش تمدن و فرهنگ آنها قرار گرفته و باعث ایجاد شکاف پیش گفته شده است و البته در برخی نیز به تمامه جایگزین آنها شده است.
برای بررسی علت ایجاد این شکاف خود خواسته و همراه با رضایت تمدن ها و فرهنگ ها (و البته در اینجا فرهنگ ایرانی اسلامی) باید بررسی دو وضعیت وجهه همت قرار گیرد. یکی وضعیت اجتماعی سیاسیِ فرهنگ های مورد تهاجم و دیگری تلقی ای که از فرهنگ مهاجم در ذهن آنها نقش بسته است. بررسی وضعیت اول در مورد ایران و فرهنگ ایرانی اسلامی خود مجال واسعی می طلبد که البته کم نیستند تقریراتی که در این باب به زینت طبع آراسته شده اند اما در این اجمال بر وضعیت دوم تاکید می گردد.
نظرات ()پروژه "زوال و انحطاط اندیشه سیاسی در ایران" سید جواد طباطبایی یکی از مباحث بحث بر انگیز ،محافل روشنفکری ایران در چند سال گذشته بوده است. طباطبایی به مانند دیگر روشنفکران سکولار و به صورت رادیکال تری نه از عقب ماندگی که از انحطاط صحبت می کند و همچنین راهکار رادیکال تری می دهد که نه امتزاج سنت و مدرنیته که طرد سنت و فاصله گرفتن از آن است. عقب مانده را امیدی است تا با تلاش بیشتر و وام گرفتن از گذشته و آینده ( منظور از آینده حالِ غرب است که عقب مانده با نگاهی تک خطی به مسیر پیشرفت و توسعه آن را آینده خود می پندارد) عقب ماندگی خود را جبران کند اما انحطاط یافته باید تمام گذشته خود را ترک و تنها به آینده! بیاندیشد.
سیدجواد طباطبایی در اندیشه خود نگاهی به گذشته میاندازد. وی با بازخوانی آثار اندیشمندانی همچون: فارابی، غزالی، امام فخررازی، فضلالله بن روزبهان خنجی، خواجه نظام الملک طوسی، مسکویه رازی، ابوعلی سینا و ... کار خود را شروع میکند کتابی نیز تحت عنوان ابن خلدون و علوم اجتماعی نوشته که به نظرات ابن خلدون پرداخته است.
در کتاب درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران از خواجه نظامالملک و اندیشه سیاسی ایرانشهری شروع میکند بعد اندیشه سیاسی غزالی، اندیشه سیاسی فخررازی، حکمت عملی، اندیشه عرفانی و در ادامه به دریافت عرفانی از اندیشه سیاسی ایرانشهری و اندیشه فضلالله بن روزبهان خنجی در مورد ایدئولوژی خلافت میپردازد وی کارش را با خواندن دقیق اندیشه پیشینیان آغاز میکند تا به یاری آنها، اندیشه جدید امروز را بازشناسد.
کتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران، به سه بخش تقسیم میشود: سپیدهدم، نیمروز، شامگاه .
در سپیدهدم به زایش اندیشه سیاسی افلاطون و بنیانگذاری فلسفه سیاسی قدیم و ارسطو و پایان فلسفه سیاسی یونانی میپردازد.
در نیمروز اندیشههای فارابی، مسکویه و ابوالحسن عامری تا ابوعلی سینا را مطرح میکند و در بخش آخر نگاهی به خواجهنصیر طوسی و تدوین نظام حکمت عملی، جلالالدین دوانی و سقوط حکمت عملی در سیاست نامه نویسی و از صدرالدین شیرازی تا ملاهادی سبزواری میاندازد.
کتاب دیباچهای بر نظریه انحطاط در ایران را با تشریح تاریخ صفویان آغاز میکند وی با شک و تردید به نام گذاری این سلسله به نام دولت مینگرد و صفویان را یک دولت نمیداند. در ادامه سفرنامههای بیگانگان در مورد ایران، سفرنامههای ایرانیان را مورد مطالعه قرار میدهد. وی تاریخ نویسان را دارای نقش مهمی در ایجاد اندیشه جدید یا انحطاط آن دانسته و اندیشه سیاسی تاریخ نویسان و دورة گذار را بررسی میکند و در خاتمه بخش طرحی از نظریه انحطاط را میآورد. در کل میتوان گفت که مبانی اندیشه طباطبایی سنت و کتابهای قدیمی اندیشمندان و متفکران ایرانی میباشد وی تشریح تاریخ جدید را جز با بازخوانی سنت میسر نمیداند و با مطالعه دقیق آثار پیشنیان نظریه جدید خود را بر آن پایه قرار میدهد.
قبل از بحث در مورد فحوای اندیشه طباطبایی لازم است ابتدا جایگاه وی در مناسبات روشنفکری ایران مشخص شود تا فهم بهتری در مورد اندیشه وی حاصل شود.
نظرات ()به مناسبت 20 ذیقعده سالروز هجرت امام رضا به خراسان
1- اکثر تحلیلهایی که در مورد هجرت امام رضا (ع) به ایران و ولایت عهدی ایشان صورت گرفته است تنها به نتایج مقطعی و کوتاه مدت این حرکت توجه کرده اند. مثلاً استفاده از ظرفیت دربار عباسیان برای تبلیغ و کاستن از فشارهایی که توسط دربار خلافت به شیعیان وارد می شده است. اما به نظرم به این هجرت می توان نگاهی تاریخی و تمدنی داشت. در حقیقت شیعه شدن ما ایرانی ها مهمترین اثر این هجرت عظیم است که کمتر به آن توجه شده است.
2- معنویت خواهی و عدالتخواهی دو ویژگی بارز ایرانیان بود که از سنت های باستانی و ادیان پیش از اسلام به ارث برده بودند . با ورود اسلام به ایران و دریافت این دو ویژگی در اسلام ، ایرانیان در مقابل این فرهنگ جدید مقاومت نکردند و اسلام با سرعت در ایران فراگیر شد. اما با توجه به این که این فتح در زمان خلیفه دوم صورت گرفته بود این اسلام گرایی در ایران بیشتر رنگ و بوی "اهل سنت" گرفته بود. انحرافات از خط اصیل اسلام در سلسله امویان و ستم های وارده بر مردم و بویژه شیعیان، عرب گرایی و... باعث نارضایتی های عمومی و برپایی قیامهای موردی و پراکنده شیعیان و ایرانی ها در مقابله با آنان شده بود. همین رویکرد آرمان خواهانه سیاسی شیعه که قرابت نزدیکی با نظریه های سیاسی ایران باستان از جمله "فره ایزدی" داشت و نیز دشمن مشترک آنها باعث همگرایی بیشتر ایرانیان و شیعیان شد. انحطاط و بی کفایتی روز افزون امویان خلا قدرتی پدید آورد که زمینه های مناسبی برای ظهور عباسیان فراهم آورد. عباسیان که که از همگرایی ایرانیان با شیعیان آگاه بودند با شعارِ حکومتِ" الرضا من آل محمد" به خلافت رسیدند و پس از آن امام را به خاطر دور کردن از جمع شیعیان و تحت کنترل گرفتن ایشان مجبور به قبول ولایت عهدی در طوس کردند.با ورود امام (ع) به ایران ، با توصیه امام بسیاری از برادران و خواهران و وابستگان ایشان که از فرزندان و نوادگان موسی ابن جعفر(ع) بودند، در قالب گروهها و کاروانهایی رهسپار ایران شدند. به همین جهت عباسیان از ناحیه هجرتهایی که بعد از هجرت امام صورت می گرفت احساس خطر می کردند و به همین جهت به تعقیب این کاروانها می پرداختند و بر اثر این تعقیب و گریزها ،این وابستگان در نواحی مختلف ایران پراکنده شدند و اکثر آنها به طرز مظلومانه ای به شهادت رسیدند. ( همانطور که اشاره شد پیش از این نیز گروههایی از نوادگان اهل بیت بر اثر ظلم و ستم امویان به خصوص حجاج بن یوسف به ایران کوچیده بودند و قیامهایی بر علیه امویان برپا کرده بودند.عرب گرایی امویان و مظالمی که در خلافت امویان بر عجمیان روا می شد پیوندی میان نوادگان پیامبر و ایرانیان برقرار می کرد.)
3-بقاع متبرکه که در بردارنده مزار این نوادگان و منسوبان امام(ع) بود ( به خاطر نسبشان که به پیامبر می رسید )مورد توجه مسلمانان ایرانی قرار گرفت و به خاطر نسبتی که آنها با اهل بیت داشتند در گرایش ایرانی ها به شیعه سهم به سزایی داشتند. در حقیقت این بقاع متبرکه به مثابه یک نهاد فراگیرمذهبی شیعی عمل می کردند که در طول زمان به علت رویکرد آرمانخواهانه شیعیان در امر سیاست کارکردی سیاسی می یافتند و الهام بخش قیامها و شورشها علیه "وضع موجود" بودند. در واقع این اماکن تشکیل اجتماعات ایرانیان مسلمان و نیز ارتباطات میان آنها را تسهیل کرده و از طرفی در طول زمان به علت نسبتی که مدفونین این بقاع متبرکه با اهل بیت داشتند به این اجتماعات سمت و سویی شیعی می بخشیدند و در نهایت باعث گسترش تشیع در ایران می شد. مهمترین نشانه بر این مدعا نسبت مستقیمی است که می توان میان پراکندگی جمعیتی شیعی در ایران و پراکندگی این بقاع متبرکه برقرار کرد. فی المثل در نواحی حاشیه ای و مرزی ایران که پراکندگی این بقاع کمتر است نسبت جمعیتی اهل سنت بسیار بیشتر است.
نتیجتاً این نهاد به مرور در طی چند قرن به تاسیس و تکوین و تکثیر هویت شیعی یاری رساند که نتایج سیاسی عمده ای نیز به بار آورد که در تشکیل اولین دولت شیعه یعنی "صفویه" در ایران نمود یافت. حدود 350 سال بعد نیز به ظهور انقلابی اسلامی با هویت ِ شیعی منجر شد که عالم را تحت تاثیر خود قرار داد و دو قطبی مجازی خود ساخته غربی ها( بلوک شرق و بلوک غرب ) را از بین برد و صف بندی جدیدی را در عالم ایجاد کرد که دم به دم الهام بخش جنبشهای ضد استکباری و استبدادی در جهان بوده و هست.
4- هجرت سرنوشت ساز امام به قلب حکومت عباسیان یک حرکت تمدن ساز بود که قرن ها بعد عمق استراتژیک و تاثیر اساسی آن نمودار شد. در حقیقت امام حضور در ارض طوس را که تهدیدی علیه جان وی محسوب می شد (کما اینکه در نهایت به شهادتِ در غربت ایشان انجامید) را با تاسیس نهاد "امام زادگان" به فرصت شیعی شدن ایرانیان تبدیل کرد. البته حتماً زمینه های معنویت خواهی توحیدی در سنت باستانی ایران که قرابتی نزدیک با سنت شیعی دارد نیز مد نظر امام بوده است که نشان از مکان شناسی و زمان شناسی دقیق امام در این حرکت فرهنگی دارد.
5- نهاد سازی مهمترین عنصر یک حرکت فرهنگی است. و امام رضا (ع) نهادی گسترده با حدود هشت هزار و پانصد شعبه را در ایران بنا نهاد که نه تنها پس از سیزده قرن هنوز استوار و پا برجاست و هر سال بر عظمت و اهمیت و توجه به آن افزوده می شود بلکه سرنوشت این سرزمین و بلکه جهان را به کلی تغییر داد. نهاد امام زادگان در ایران نه تنها تاثیرات مذهبی و سیاسی در پی داشته است که ساختارهای اجتماعی و اقتصادی را نیز موثر کرده است که متاسفانه بررسی مفصل و دقیقی درباره آن در دست نیست.
6- شاید بتوان تعداد زیاد فرزندان امام موسی بن جعفر(ع) (19 پسر و 21 دختر) نسبت به دیگر ائمه را در راستای همین حرکت فرهنگی استراتژیک تعبیر کرد.
7-این بحث نتیجه دیگری نیز دارد و آن اینکه : آنچه که واضح و مشخص می شود اینکه ، بررسی تحولات اجتماعی ایران صرفاً بر اساس مقولات مادی مانند اقتصاد کشاورزی ، جغرافیای سیاسی یا مسئله توزیع آب و... که در آثار امثال کاتوزیان و علمداری و نظریه استبداد شرقی و شیوه تولید آسیایی و... دیده میشود بسی نابسنده و ناقص است.
نظرات ()
1- مساله خیلی ساده است. می خواهی مسئله حجاب را درمان کنی؟ کاری ندارد که. ببین نیروی انتظامی و صدا و سیما و آموزش پرورش چطور دارند رفتارهای ترافیکی مردم را اصلاح می کنند. شما هم بیا در مدارس "همیار حجاب " و "حجاب یار جوان "راه بیانداز . هر شب برنامه تلوزیونی و انمیشن بساز و از تبعات بی حجابی بر امنیت فیزیکی و روانی افراد جامعه حرف بزن. از تاثیرات مخرب بی حجابی بر خانواده ها ، از طلاقها، از قتل های ناموسی و.. که به خاطر بی حجابی آن خانم یا بی حیایی و چشم ناپاکی این آقاست بگو.. در کنارش هم اگر کسی از محدوده حجاب تخلف کرد جریمه اش کن. مطمئن باش یکی دو ساله مسئله حجاب حل خواهد شد ...
2- مسئله خیلی پیچیده است. بی حجابی نه صرفا یک پدیده بسیط که یک معلول اجتماعی است که بررسی چرایی وقوع آن مستلزم بررسی دهها عامل فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی است. تا آن علت ها شناسایی و درمان نشوند مسئله حجاب حل نمی شود. اول اینکه نوع حجاب و پوشش متاثر از نوع نگاه انسانها به جهان و دین و جامعه است. همچنین ممکن است مسائل سیاسی و اقتصادی جامعه نیز در پذیرفتن نوع پوشش دخیل باشد .به طور مثال وقتی بی حجابی و یا شل حجابی به یک نماد اعتراض سیاسی و یا فرهنگی تبدیل شود و یا نشانه سبک زندگی طبقات بالا شود. در این صورتها باید ابتدا آن نگاههای بنیادین را در افراد جامعه را اصلاح کرد و یا ابتدا برای حل مشکلات و معضلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی اقدام کرد و سپس به سطوح رویین یعنی نوع پوشش و به طور کل سبک زندگی پرداخت....
اینها دو پاسخ آماده ای است که معمولا در گعده های دوستانه در باب مسئله حجاب ، با توجه به شرایط و نوع مخاطبین بیان می کنم. یکی از رفقا که هر دو جواب را شنیده بود در مجلسی مچمان را گرفت که " آقا چی شد؟ تو که می گفتی مساله خیلی ساده است! حالا..." می خواستم بگویم که من به یک راه حل بینابینی معتقدم و طرف را ژیچانده و خودم را راحت کنم . اما دوستمان با تاملی گفت:" به نظر من هر دو راه حل درست است. اولی نسخه فوری است که فعلا حداقل از گسترش موج بی حجابی می کاهد و رسالت دستگاههای فرهنگی ای است که در خط مقدم جبهه فرهنگی حضور دارند و دومی هم رسالت نهادهای پژوهشی و دغدغه مندانی است که باید با تبیین نظری مساله و ترسیم راهبردها و راهکارها در بلند مدت مساله را حل کنند!"
بحث به اینجا انجامید که شاید روش اول نگاهی مقطعی به مسئله دارد و خیلی کلاسیک به یک مسئله اجتماعی نگاه می کند و تقریبا نگاههای مهندسی شده به مسائل اجتماعی منسوخ شده است اما بی تاثیر نیست. یعنی اینکه آیا باید تا رسیدن به یک راهبرد مناسب فرهنگی برای کاستن از شکافهای روز افزون فرهنگی دست روی دست گذاشت؟ وقتی در اطرافم دختران محجبه ای را می بینم که مثلا با ورود به دانشگاه کم کم به آرایش های غلیظ روی آورده و یا شل حجاب می شوند حداقل تاثیر روکرد اول را در کم کردن قربانی های خودی می بینم. کسانی که به مناسبت مثلا سنت خانوادگی شان حجاب دارند اما به آن یقین قلبی و عقلی ندارند و حضور در یک شبکه اجتماعی جدید که اقتضائات جدیدی ( جوانی ، سن ازدواج و...) دارد کم کم تغییراتی در سبک پوشش آنها ایجاد می کند. به طور خلاصه با رویکرد اول شاید مسئله حجاب به طور اساسی برطرف نشود و مثلا بی حجابی را با حجاب نکند اما حتی الامکان از قربانی شدن محجبه های سنتی و گسترش بیشتر بی حجابی جلوگیری خواهد شد.
در نهایت صحبت آن دوست عزیز را تصدیق کردم اما بعد از جلسه با خود فکر می کردم که: مثل اینکه در جمهوری اسلامی فعلا بر عکس است. رییس جمهور و وزیر ارشادمان که فعلا با نظریه پردازی در باب هویت ایرانی ( در قالب مکتب ایرانی !) و تمدن اسلامی و ایران باستان در پی ایجاد حس خود باوری و... برای حل معظلات و شکافهای تمدنی - فرهنگی هستند و آنطرف آقایان تصمیم ساز و تصمیم گیر در شورای عالی انقلاب فرهنگی در حال فشار بر دولت و نیروی انتظامی برای اجرای طرح امنیت اخلاقی توسط نیروی انتظامی و تفکیک جنسیتی در دانشگاهها! چه می شود کرد؟
3- چه می شود کرد را قبلا هم مطرح کرده ام. قصد تکرار ندارم. به امید آن روز!
نظرات ()کمتر کسی از دانشجویان شیراز و بچه هیاتی های شیراز است که " حاج اسحاق رهنما " را نشناسد و با نوای گرمش آشنا نباشد. روضه خوانی های حاج اسحاق به نظرم یکی از هنرمندانه ترین ذکر مصیبت هایی است که اهل مجالس اهل بیت در شیراز با آن آشنایی دارند.اغراق نیست اگر بگوییم اگر حاج اسحاق مثل برخی از مداحان امروزین به دنبال نوچه پروری و دم و دستگاه! بود امروز سی دی های مداحی اش در کشور دست به دست می شد و برایش دست و پا می شکستند.حاج اسحاق که ورودی مکانیک 79 دانشگاه شیراز بود بلافاصله پس از ورود جای خود را به عنوان مداحی خوش ذوق و خوش لحن در هیات محبین اهل بیت دانشگاه (یکی از با سابقه ترین و فعال ترین هیات های دانشجویی) و هیات های سطح شهر شیراز پیدا کرد و با اینکه بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی به عنوان طلبه راهی قم شد(و الان نیز تصور می کنم مقدمات را گذرانده و طلبه سطح است) ولی بعد از آن هم همیشه یک پای ثابت جلسات کانون رهپویان وصال(سید انجوی نژاد) و مسجد دانشگاه شیراز بوده و هست.
امروز به طور اتفاقی متوجه شدم که حاج اسحاق مدت یکسال است که وبلاگی راه انداخته و در آن از دغدغه هایش می نویسد. وقتی مطالب وبلاگ را مروری می کردم از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم و این البته نه به خاطر سابقه رفاقت دیرینه مان بل به این دلیل که یک مرغ خوشخوان اهل بیت غیر از "حوسین.... حوسین" گفتن به چیزهای دیگری هم در عرصه فرهنگ و اجتماع و سیاست داخلی و حتی بین المللی فکر می کند ؛ و اینقدر خوب می نویسد و خوب تحلیل میکند . فحوای قلم حاج اسحاق نشان می دهد که اهل مطالعه و تتبع و تامل است و مثل خیلی از مداحان امروزی که یا نسبت به مسائل اجتماعی بی تفاوتند و یا حداکثر بلدند فحش سیاسی بدهند ، نیست و همین هاست که به روضه های حاج اسحاق نه فقط سوز و شور و حال بخشیده که آنها را معرفت زا کرده است. و امیدوارم این معرفت و بصیرت هم در صوت دلنشینش و هم در منشش روز افزون شود. امابه نظر شما چند درصد از مادحین اهل بیت ما ( همین هایی که با صدایشان عشق می کنیم! ) و بچه هیاتی ها اینگونه اند و چرا نیستند؟
![]()
http://hajesshagh.blogsky.com/
روضه های حاج اسحاق:
نظرات ()
شاید در ایام ماه مبارک رمضان به سنت سالهای پیش این صحنه را دیده باشید: کرسی های گفتگو و پرسش و پاسخ و فروش کتابهای دینی که از سوی برخی از طلاب جوان برای پاسخ به پرسشها و شبهات عابران در ایستگاههای مترو برپا شده است. واکنش عابران به این کرسی ها جالب است! بعضی ها پوزخند می زنند، بعضی ها چند لحظه ای با تامل می ایستند که ببینند قضیه چیست و برخی که متوجه علت حضور طلاب می شوند جلو می روند و سوال می کنند. بعضی اوقات که فرصتی باشد کنار می ایستم و به سوالاتی که رهگذران می پرسند و پاسخهایی که می شنوند دقت می کنم.... اما هر ساله با دیدن این صحنه چند سوال برایم پیش می آید: چرا این کرسی ها فقط در ماه رمضان برگزار می شود؟! مگر باقی سال مردم سوال ندارند؟ چرا در طول این 30 سال گذشته این اتفاق نیفتاده است؟
اما این ایده از دوجهت قابل توجه است. اول اینکه این عمل به صورت خودجوش از سوی برخی از طلاب جوان صورت می گیرد. متاسفانه بعد از انقلاب اسلامی تنها متولی فرهنگ دولت شناخته شد و نقش گروههای مردمی و غیر دولتی در مسائل و امورات فرهنگی کمرنگ تر شد تا جایی که همه مسئولیتها و انتظارات از فعالیتهای فرهنگی متوجه دولت شد. به طور مثال در قضیه حجاب همه دولت را متهم می کنند و انگار نه انگار که فرهنگ امر عمومی و بیشتر مردمی است تا دولتی! و اینکه این همه ناهنجاری ها و مصائب روز افزون فرهنگی به علت کم شدن حساسیت مردم است تا دولت!( قبلا در باب خصوصی شدن فرهنگ و آرمانها مفصلا نوشته ام)
دوم اینکه حداقل برکت این طرح این است که روحانیون با دغدغه ها و سوالهای اصلی مردم از نزدیک آشنا می شوند و می توانند جهت گیری تبلیغی خود را بدان سمت میل دهند. امری که همانطور که اشاره شد در سالیان پس از انقلاب اسلامی رخ نداده است و انحصار حضور در چهار دیواری حوزه های علمیه باعث ایزوله شدن روحانیت از دغدغه و سوالات اساسی مردم شده است.
اصلا برخی اوقات این ایزوله شدن به عمد اتفاق می افتد. برای مثال در بسیاری از حوزه های علمیه طلاب جوان از حضور در مجامع ورزشی و علمی و تفریحی خارج از حوزه و حتی تماشای تلوزیون و مطالعه روزنامه به شدت منع می شوند که مبادا آلوده به زخارف دنیوی شوند!شاید همین مورد را بتوان یکی از عوامل اصلی گسست مردم از روحانیت و عدم حضور در جماعات دینی دانست و چه انتظاری است از جوانی که در مساجد و جماعات دینی با ادبیاتی نا مانوسانه و موضوعاتی غیر ضروری و دست چندم (برای حال او) مواجه می شود؟!
نمی دانم وقت آن نرسیده که حوزه های علمیه از برج عاج خود پیاده شوند و به جای آنکه منتظر باشند مردم به سراغ آنها بیایند، خود به میان مردم روند که البته به گمانم بسیار هم دیر شده باشد!
البته منظور این نوشته این نیست که به عادت تاملات روشنفکرانه دین و حوزه را مسئول پیگیری و اجابت حوائج و منویات و هواهای نفسانی روز به روز مردم و متاثر از دنیای مدرن و رسانه های تهاجمی اش بداند بلکه منظور از ارتباط بیشتر این است که حوزویان که قرار است رابط و به عبارتی کمک مردم برای فهم و استنباط دین باشند همانطور که سالیانی را برای شناخت ادبیات دینی تلاش می کنند ، زبان گفتگو و نیز مساله شناسی را با ارتباط بیشتر و بهتر با مردم دریابند.
امیدوارم این ارتباطها بیشتر و گسترده شده و به ایستگاههای مترو و ماه رمضان و ... محدود نشود و کارهایی ازین دست نه فقط در طیف روحانیت بلکه برای تمام کسانی که دغدغه ارزشهای دینی و انسانی را دارند به رویه ای ثابت مبدل گردد انشاالله.
نظرات ()دیشب توفیقی دست داد با خانواده مشرف شدیم حرم سید الکریم حضرت "شاه عبدالعظیم". به طور اتفاقی متوجه شدم که قبر ستارخان از قهرمانان مشروطه در صحن توتی حرم (مابین حرم و بازار جدید) است. به خاطر مطالعاتی که قبلا را جع به تاریخ مشروطه داشتم حس خوبی نسبت به ستارخان و باقر خان نداشتم چون در کتابهای تاریخی راجع به مشروطیت آنها را کسانی معرفی کرده بودند که به جای عدالتخانه اسلامی به دنبال مشروطیت انگلیسی بودند و همین رویکرد را باعث شکست مشروطه و به هدر رفتن خونها و زحمتهای حاصله می دانستم . اما چون این روزها سالروز امضای مشروطیت بود پیش خودم گفتم بد نیست سری به مزار ایشان بزنم. وقتی در بالای سنگ قبر قسمتی از وصیت نامه ایشان را دیدم بدنم لرزید که چطور روشنفکرهایی وطنی! تاریخ را به نفع اغراض سکولاریستی خود تحریف می کنند:
"این بنده عاصی ستار برای اجرای احکام شریعت غرائ احمدی، مطابق احکام صادره علمای اعلام ، از جان و مال و اولاد و هستی خود ، صرف نظر کرده تا دولت جابره تبدیل به دولت عادله و قوانین حضرت سیدالمرسلین رویه و مسلک اهل اسلام شود " ستار
مشروطه با حرکت علمای شیعه علیه دستگاه فاسده قاجاری و با شعار تاسیس عدالتخانه شروع شد که اگر نبود حمایت و جلوداری آنها هیچگاه مورد حمایت مردم قرار نمی گرفت و به پیروزی نمی رسید اما استعمار خارجی و استبداد داخلی با اختلاف افکنی بین آنها سوار بر ماجرا شد . ابتدا شیخ فضل الله نوری در سکوت و تایید علمای مشروطه خواه تهران و نجف اعدام شد و بعد از آن نیز خود همین علما یک به یک ترور شدند. ثمره مشروطه نه تنها اعدام و ترور علمای بزرگی مثل شیخ فضل الله و نایینی و خراسانی شد بلکه زمینه ساز به روی کار آمدن قزاق مستبد و بی سوادی مثل رضا خان میر پنج بود. تاریخ درس عبرت است...

نظرات ()
این چند روز بعضی از بچه هایی که در آزمون ارشد رتبه آورده بودند مشاوره می خواستند که مثلا دانشگاه تهران را انتخاب کنند یا علامه را! جالب بود که این تردید اپیدمی بود بین همه بچه های شیراز و تهران و اصفهان و.... همه می خواستند در این یکی دو روزه انتخاب کنند و هر لحظه تصمیمی می گرفتند. شاید این حالات نزار و پریشان ِ دوستانی اینچنینی را در چنین مواقعی دیده باشید.
به نظر من مساله اصلی این انتخاب نیست. این مشکل از جای دیگری آب می خورد. مساله اینجاست که ما برای زندگی مان برنامه نداریم. نمی دانیم قرار است چه کاره شویم؟ چه شغلی و حرفه ای رضایت ما از زندگی را حاصل می کند؟ در چه سطحی قرار است کار کنیم؟ آیا مثلا دوست داریم در حوزه نظر بمانیم یا می خواهیم وارد کارهای عملیاتی شویم یا قرار است حلقه واسط کارهای تئوریکی و عملیاتی باشیم؟ قرار است کجا زندگی کنیم؟ با کی زندگی کنیم؟ کی زندگی کنیم؟! نتوانستیم جایگاه مشخصی برای آینده خودمان در جهان متصور شویم. منتظر تصادفیم! "حالا ببینم رتبه ام چه می شود، حالا ببینم .... بعد تصمیم می گیرم!". در یک کلام: ما برای زندگی آینده مان طرح نداریم.
اگر ما درک مشخصی از آینده شغلی و زندگی و مکتبی و... خود داشته باشیم یعنی آرمان مشخصی برای آینده مان تعیین کرده باشیم انتخاب در سر دو راهی ها ما را گیج و پریشان نخواهد کرد. دیگر برای زندگی مان معیار داریم. اینجا آرمان ما تعیین می کند کدام راه را انتخاب کنیم. ممکن است راه سخت تر را انتخاب کنیم اما چون طرح و آرمان زندگی مان این چنین اقتضا کرده برایش هزینه می دهیم. البته ممکن است با توجه به تجربیاتی که در زندگی روزمره برایمان حاصل می شود برنامه مان در آینده مقداری تغییر کند اما این تغییر حساب شده است و مطمئنا در جهت بهتر و اصلاح شدن طرح قبلی مان است.
مرحوم علی صفایی در کتاب حرکتشان می فرمایند : " اگر در زندگی برای خود طرح نداشته باشید در طرح دیگران قرار می گیرید". این کتاب را که به نظرم" در آمدی بر روش شناسی طراحی یک زندگی معطوف به آینده یک جوان مسلمان " است را به همه دوستان توصیه می کنم. مدت ها این کتاب مانیفست زندگی من بود.

قسمتی از مقدمه کتاب:
هر کدام از ما در جایگاهی نشسته ایم و برایمان چه در خانه واداره و چه در محراب و منبر ، اشتغال و فعالیتی است . گاه به آنچه امروز داریم ، قانع ایم و خیال می کنیم همان نهایت و غایتی است که می توانیم تامین کنیم . این در صورتی است که به محدودیت در انسان معتقد باشیم و او را در محدوده ای متوقف کنیم . اما اگر معتقد باشیم که ، انسان گرچه استعدادهایش محدود است ، ولی با ترکیب آنها نامحدود و بی نهایت می شود ، هیچ گاه جایگاهی را که داریم نقطه ی آخر نخواهیم دانست ؛ که حروف الفبا در ترکیب با هم بی نهایت کلمه و بی نهایت جمله به وجود می آورند ؛ استعدادهای انسان هم در ترکیب با یکدیگر ، بی نهایت استعداد می آفرینند .
آدمی که به ماهی چند هزار تومان حقوق و یک زن و بچه و برو بیایی و احیانا یک عنوان روشن فکری و چند جلسه سخرانی قانع است ، دیگر چه می خواهد ؟! اگر به این حد قانع باشد ، طبیعی است که حرکتی نکند ، طبیعی است که در رکودش بگندد . اگر به طهارت آب پاک چشمه ها و اشک پاک ابرها هم که باشد ، می گندد ؛ که گندیدن ضرورت است .
کفر متحرک به اسلام می رسد ، ولی اسلام راکد ، پدر بزرگ کفر است . سلمان ها در حالی که کافر بودند ، حرکتشان آنها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند ، رکودشان آنها را به کفر پیوند زد .
کفری که با حرکت ما همراه باشد ، وحشتی ندارد . وحشت آنجایی است که با رکودها پیوند خورده باشیم .
نظرات ()
چند برداشت از همایش تحول در علوم انسانی
1- قبل از همایش شک داشتم بروم یا نروم، اصلا احساس خوبی نسبت به همایشها ندارم. اینجا هم همه صحبتهای آقایان را قبلا شنیده و خوانده بودم ، فشردگی سخنرانی ها و پنلها را که دیدم هم مزید بر علت شد چون بعید می دانستم از دل این سخنرانی های 20 دقیقه ای چیزی بیرون بیاید.... اما کمتر کسی است که با دغدغه های این چنینی اسم داوری و میرباقری و فیاض و کچوییان و رشاد و درخشان و پیروزمند و زیباکلام را یکجا ببیند و دلش نلغزد... با این حال و با اینکه تجربه های قبلی نشان می داد که بعید است از همایش استقبال شود با تنی چند از رفقا راهی شدیم ، اما وقتی رسیدم داخل تالار جای سوزن انداختن نبود، خودم را هم داخل راه نداند و مجبور شدم در لابی تالار و از طریق ویدئو پروژکتور برنامه را دنبال کنم... برای همچو منی که فقط آمده بود این برنامه را از غربت در بیاورد! دیدن این همه جمعیت معرکه بود...
2- اگر وحید جلیلی و نشریه راه را محور جمع شدن بچه های جبهه فرهنگی بدانیم باید از این به بعد فرهنگستان را محور جبهه علمی انقلاب اسلامی بشناسیم. فرهنگستان با جمع کردن همه کسانی که به نوعی به مباحث تولید علم دینی و بومی نظری مثبت دارند ، نشان داد شایستگی این عنوان را دارد. جالب اینجا بود که علی مصباح و خسروپناه که در گوشه و کنار به فرهنگستان بد و بیراه می گفتند نیز به نوعی در هیات داوری و یا برگزار کنندگان همایش حضور داشتند و حتی در کتابچه ای که فرهنگستان در معرفی همایش و کادر علمی آن چاپ کرده بود از آنان به نیکی یاد شده بود! به نظرم همین اخلاق نرم و لطیف فرهنگستانی ها در کنار آن حرفها و ادعاهای خشن! و رادیکال(به معنای بنیادی و نه تندروانه!) این همه آدم را از شیراز و ایلام و قم و... اینجا کشانده بود.
3- انگار فرهنگستانی ها که این چند سال گذشته در حوزه قم مورد بی اعتنایی علما و طلاب قرار گرفته اند به پیگیری تحول در علوم انسانی از طریق دانشگاهها امیدوارترند تا حوزه ها و این را می شود از مکان و نحوه برگزاری همایش فهمید.
4- حداقل فایده همایش برای من دیدن دوستان قدیمی بود:اساتید سابقی که از وجوشان بهره ها برده بودم، رفقایی که با همین دغدغه ها از دانشگاه شیراز به سمت معصومیه و باقرالعلوم و دانشگاههای تهران هجرت کرده اند و هر سال بر تعداد آنها اضافه می شود، رفقای طلبه و دانشجوی قدیمی که سابق دغدغه عدالت خواهی داشتند و امروز در سنگر علوم انسانی اند....
5- اولین بایسته یک تحول علمی، دیدن هم دغدغه ای ها ! در قالب یک جبهه و دوری از تخطئه یکدیگر است و احتمالا فرهنگستان هم بیشتر از این جهت یعنی جمع کردن همه اساتید ودانشجویان دغدغه مند دور هم به عنوان یک جبهه ، ونه صرف یک همایش علمی دست به چنین ابتکاری زده بود....
گزارشی از همایش:
مناظره، تشکیل جبهه فرهنگی، طبقهبندی علوم، بازنگری در تعریف فقه
نظرات ()
1- عمومی ترین تعریفی که از "فرهنگ" که در میان امثال ما جریان دارد این است که فرهنگ را به عنوان یک امر متعالی و والا که در اختیار معدودی از نخبگان قرار دارد محسوب می کنیم.
با این تعریف "کار فرهنگی" می شود توزیع "کالایی" به نام فرهنگ که یا توسط نخبگان تولید یا مورد استفاده آنان قرار می گیرد. به عبارتی کار فرهنگی می شود توزیع آن "فرهنگ" در قالب بسته هایی شامل کتاب و بروشور ونشریه که معمولا در اردوهای فرهنگی ، همایشها ، کارگاهها و... صورت می گیرد.
2- اما در نگاههای متاخر تر فرهنگ کالایی نیست که بشود آن را در بسته قرار داد یا بر روی بیلبورد چسباند..... همه چیز فرهنگی است.(کسانی همچون فوکو "گفتمان" ها را سازنده سوژه ها(انسانها) و ابژه ها ( واقعیات) دانسته و زبان را تجلی این گفتمانها می دانند . زبان مجموعه سمبل هایی است که ما برای معنی دار کردن و منظم کردن جهان قرارداد می کنیم. از این جهت فرهنگ با زبان در هم آمیخته است و زبان و بالتبع فرهنگ ، در زندگی روزمره تولید و باز تولید می شود. از این نظر با فرهنگ است که واقعیات اطراف شناخته می شوند و تحلیل میشوند یا به کار گرفته می شوند و در نتیجه همه چیز فرهنگی است و بار فرهنگی دارد. دیگر فرهنگ کالایی خاص و در دست عده ای خاص نیست: همه چیز فرهنگی است وفضا و موقعیت است که می تواند بار فرهنگی چیز ها را ارزیابی کند و بیشتر یا کمتر فرهنگی بودنِ اشیا را برایمان مشخص کند.)
3- سالهاست که در نهادهای فرهنگی دانشگاهها همچون مدیریت فرهنگی و نهاد رهبری و... سالانه ملیاردها تومان برای همین بسته های فرهنگی و امثالهم هزینه می شود. می خواهیم ارزشهای دینی و اخلاقی را در قالب این بسته های فرهنگی انتقال دهیم. اما دقت نمی کنیم که رفتار نگهبان و دربان دانشگاه، راننده اتوبوس، تابلوهای تبلیغاتی درون دانشگاه، ریخت و لباس اساتید، شکل ساختمانهای درون دانشگاه، نحوه توزیع غذا در سلف سرویس، نحوه تدرس اساتید و مهمتر از همه محتوی دروس دانشگاهی همه باری فرهنگی دارند و جزیی از فرهنگ هستند.
4- یا مثلا دانشجویان را برای آشنا نمودن با فرهنگ ایثار و شهادت به مناطق جنگی می بریم و سرشارشان می کنیم از انواع بسته های فرهنگی (چفیه و سربند و ....) اما اثرات ِ فرهنگی ِ بی نظمی های مداوم تشکیلاتی و فقر و محرومیت ِاولین مدافعان ِتهاجم بعثی را فراموش می کنیم که چه بسا موثرتر از اهداف فرهنگی اولیه اردو هستند.
5- برای مثال با این نگاه، دیگر بی حجابی یک ناهنجاری ساده فرهنگی نیست که بشود آن را تنها با یک یا دو تذکر یا چند پوستربا جملاتی در مورد فواید حجاب ، حل کرد. در اینجا فرهنگ باید به مثابه یک سیستم درهم تنیده از تمام واقعیات و اشیایی که در اطرافمان هستند ، مد نظر قرار گیرد.
نظرات ()
آلموند فرهنگ سیاسی را " الگوی نگرشها و سمت گیری های فردی نسبت به سیاست در میان اعضای یک نظام" تعریف می کند. از دیدگاه آلموند هر نظام سیاسی متضمن یک الگوی خاص از جهت گیری به سوی کنش های سیاسی است. (شریف, 1381, ص. 8) جهتگیری به معنی داشتن استعداد و آمادگی، برای اقدام سیاسی است که عواملی نظیر سنت، خاطرات تاریخی، انگیزهها، هنجارها، احساسات، عواطف و نمادها این اقدامات را تعیین میکنند. (کشاورز, 1375, ص. 173) از نظر آلموند هر فرهنگ سیاسی توزیع خاصی از ایستارها، ارزش ها، احساسات، اطلاعات و مهارتهای سیاسی است. (ابوطالبی, 1384, ص. 11)
در آخر هرچند تعاریف مختلفی در مورد فرهنگ سیاسی وجود دارد، اما می توان اشتراکاتی را در تمام این تعریفها پیدا کرد. با توجه به تعاریف فوق، فرهنگ سیاسی را می توان این گونه تعریف کرد: مجموعه ای از نظام اعتقادی، ارزشها و نمادهای موجود در یک جامعه است که به رفتارهای سیاسی در برابر نظام سیاسی جهت می دهد. (ابوطالبی, 1384, ص. 12)
اما مهمترین انتقادی که به این تلقی از فرهنگ سیاسی وارد شده است یکپارچه بینی آن در طول زمان است و این نیز ناشی از متدولوژی پوزیتیویستی این برداشت ها به جای نگاه تفهمی به پدیده های فرهنگی است.است.
فرهنگ سیاسی ایران
در مورد فرهنگ سیاسی ایران زیاد گفته و شنیده شده ولی به طور کل می توان دو رویکرد را در این باره در میان نظرات منتشر شده یافت. یک دسته که عمدتا وابسته به جریان روشنفکری ایرانی هستند هیچ نقطه مثبتی در فرهنگ سیاسی پیش از انقلاب اسلامی در ایران قائل نیستند. برای مثال شریف با تاسی از بشیریه و با جمع بندی نظرات جریان روشنفکری، اقتدار گرایی ، توهم توطئه و فرهنگ ستیز و خشونت را اصلی ترین مولفه های فرهنگ سیاسی ایران قبل از انقلاب می داند (شریف, 1381, ص. 25-79) همچنین رزاقی مولفه های فرهنگ سیاسی ایران قبل از انقلاب را شامل آمریت، نظریه توطئه، عدم تساهل و سعه صدر ، خشونت ، سیاست گریزی، بی اعتمادی سیاسی می شمارد. (رزاقی, 1375, ص. 205-213) با کمی نظر در تاریخ ایران و به طور مثال برشمردن قیامهای سیاسی که توسط شیعیان و یا نهضت های شعوبیه برپا شده اند ، پادشاهانی که با خواست و اراده مردم به حکومت رسیده اند و... صحت این مدعا ها در مورد فرهنگ سیاسی ایرانیان دچار چالش خواهد شد.
همچنین برخی مانند کاتوزیان با الهام از مستشرقینی چون ویتفوگل، نظریه استبداد شرقی را فرهنگ سیاسی غالب در ایران در تمامی اعصار پیشین خود می شناسند.البته این یکپارچه بینی پوزیتیویستی و صوری (از لحاظ شکل حکومت) و توجه نکردن به معانی مختلفی (درک تفهمی ومعنا کاوانه)که ممکن است یک شکل از حکومت در اعصار مختلف برای تابعان آن داشته باشد ، این دست تحلیل ها را از مسیر تبیین صحیح نظریه تاریخ ایران و توصیف فرهنگ سیاسی ایرانیان خارج کرده است.
ماده المواد این تحلیل های غالبا مفاهیمی است که در اندیشه سیاسی غرب مدرن و به تبع تاریخ منحصر به فردش مطرح شده است. نکته قابل توجه اینکه این تحلیلگران مدرنیستی اگر چه صدر تا ذیل فرهنگ سیاسی ایران را سیاه می بینند اما در حوزه فرهنگی از جریانهای باستان گرایانه حمایت می کنند . آنچه با در نظر گرفتن این دو نکته به ذهن خطور می کند این است که هم آن سیاه بینی نظری و هم این باستان گرایی فرهنگی در جهت مقاصد سیاسی خاص مطرح می شوند.
به طور مثال آن سیاه بینی یکپارچه ، در آخر نسخه مدرن شدن کمال و تمام ما و تسلیم شدن در مواجهه سیاسی و فرهنگی ما با غرب را می پیچد و این باستان گرایی افراطی(البته با روایت مدرن و ضد اسلامی اش) نیز در پی هویت سازی غیر دینی برای تسهیل این تسلیم است.
نظرات ()اصلاً ما ایرانی ها نمک نشناسیم... نه تنها قدر شناس مهربانی ها و دلسوزی های دیگران نیستیم که قدر خودمان را هم نمی دانیم، ...نمی دانیم چقدر عزیز دردانه هستیم،... کافی است خون از دماغ یکی مان در خیابانهای تهران بیاید، آنوقت بیا و ببین... دنیا به هم میریزد... تمام شبکه های خبری بریکینگ نیوز می کنند تا شرح ما وقع را با آب و تاب تمام برای دنیا باز گویند... آنوقت من و توِ نمک نشناس! می گوییم دارند بر علیه مان توطئه می کنند!
آدم همچنین موقع هایی می فهمد که چقدر ارزش دارد. این بحرینی ها را ببین! آنها هم مثل ما جهان سومی اند اما غربی ها آنها را شهروند درجه 3 دهکده جهانی شان هم نمی دانند...از نظر حقوق بشری ها ، آنها حتی از سگ باراک اوباما که دو هفته خودش را سر تیتر رسانه های خبری کرده بود هم بی ارزش ترند... کی می شود ما ایرانی ها؟ا! کی میشود ندا آقا سلطان؟! یادتان نرفته که مجلس ماتمش هر شب با حضور دوستداران و وابستگان و... در بی بی سی و شبکه چهار فرانسه و فاکس نیوز برگزار می شد! بعد بگویید این غربی ها با ما بدند!... آخر دیگر باید چه کار کنند تا ما باور کنیم قلبشان برای ما می تپد؟... این همه پول صرف می کنند تا اسم یک رسانه را در جهان سر زبانها بیاندازند، آنوقت بهترین ساعات آنتنش را می گذارند برای ما ایرانی ها! باز دو قورت و نیممان باقیست... اصلا می دانی؟! تقصیر ما نیست... تقصیر خونمان است که رنگین تر از خون تمام مظلومان عالم است...

------------------------------
بعد نوشت:
- تازگی ها فهمیدم این سوری ها هم آدمهای مهمی هستند، اما مثل اینکه آنها هم مثل ما نمک نشناسند...
نظرات ()قدرت" از مقولههای بنیادین در فلسفهء سیاسی است که درباره آن مطالب بسیاری نوشته شده است اما هیچ تعریفی وجود ندارد که عموما مورد توافق باشد و تعریف قدرت هنوز به عنوان موضوعی مورد مجادله باقی مانده است. (راش 1377, 46) به قول گالبرایت پرداختن به موضوع پیچیده قدرت نوعی تتبع است که هدفش نه بسط معلومات که حذف مجهولات است. (گالبرایت 1381, 9)
تعریف قدرت: ماهیت شناسانه یا تسمیه گرایانه؟
کارل پوپر می گوید که ما نمی توانیم تعریفی ماهیت شناسانه(تعریف بر اساس چیستی اشیا) از پدیده های اجتماعی داشته باشیم چون بر سر ماهیتها امکان تفاهم نیست و این روش تاکنون نتیجه ای در بر نداشته است و بحثهای انجام شده به تعاریف مسلم و واضحی از مثلا قدرت، دموکراسی و... نیانجامیده است. او اعتقاد دارد که ما باید به جای پرسش درباره چیستی اشیا و مقولات، موضعِ رفتار و شرایط اشیا و مقولات را بررسی کنیم و آنها را صرفا با نمادها و برچسبهای اختصاری معرفی کنیم تاراه پیشرفت علمی هموار شود(نوعی اصالت تسمیه گرایانه). (نبوی 1388, 35،36) انتقادات زیادی به این برداشت پوپر شده از جمله اینکه او ماهیت شناسی را با ذات شناسی اشتباه گرفته و اصلا بدون ماهیت شناسی علم پیشرفت نمی کند که در علم هم چیستی ها و هم چگونگی ها مهم هستند.(همان ض.37،38) و اغلب نظریه نظریه پردازان علم سیاست(همانگونه که خواهیم دید) هرکدام سعی کرده اند تعریفی ماهوی از قدرت ارائه کنند که ما در این مقال و به مقتضای درس جامعه شناسی سیاسی به بررسی موجز چند نمونه از این نظریات در دو دوره مختلف تاریخ اندیشه سیاسی غرب یعنی " مدرن و پسا مدرن" پرداخته و بعضی از آنان را به صورت تطبیقی برجسته می کنیم.
مرور کلی بر مفهوم قدرت از باستان تا عصر پسامدرن
"از افلاطون در عصر باستان تا نیمهء قرن 19 و اکنون در مباحث پست مدرنیسم،«قدرت»همیشه در کانون توجه اندیشهء سیاسی بوده است.جدال افلاطون با اصلِ«قدرت،حق است»،سرآغاز شکلگیری«فلسفهء حق»بوده است.امّا اکنون،پس از گذشت قرون متمادی،اندیشمندان پست مدرن تأکید بسیار بر این نکته دارند که«فلسفهء حق»توجیهگر قدرتهای حاکم شده است. در اندیشهء مدرن،قدرت سیاسی ضرورتی پنداشته شده است که تأمینکنندهء بقا،کمال و سعادت عمومی افراد است.لوایاتان هابز ضامن بقای افراد،دولت مطلق هگلی نمایندهء روح کمالیافته،و دولت پرولتاریا حامل رسالت نجات بشر محسوب میشود. بدین سان،اندیشهء مدرن با نگرشی که در نهایت توجیهگر قدرت سیاسی است به مقولهء قدرت میپردازد.امّا دیدگاه پست مدرنیست در برابر چنین نگرشی دست به تقبیح قدرت میزند.نیچه،هایدگر، فوکو و لیوتار به گونهای به پرسش قدرت میپردازند که بیانگر نقدی بنیادین از وجوه مختلف قدرت در دنیای مدرن است." (منوچهری 1376, 32)
تقسیم بندی کلی از مفهوم قدرت در دنیای تجدد
پس در اینجا لازم است قبل از بیان نظریات در دوره های مختلف، به دو رویکرد متمایز به قدرت از زمان شکل گیری مدرنیته به این سو اشاره کنیم و نظریات را در پناه این دو رویکرد بررسی کنیم:
آرکلگ در کتاب چهارچوبهای قدرت در یک تقسیمبندى گویا دو نوع خط سیر «استمرار»و«عدم استمرار»را در تبارشناسى مفهوم قدرت شناسایى مىکند.خطر سیر نخست با هابز آغاز و با لوکس پایان مىپذیرد.در این خط سیر افرادى چون مارکس، راسل، وبر، پارسونز، رانگ، نیوتن، گیدنز، هانا آرنت، رابرت دال، بچراچ و باراتز و...قرار مىگیرند و«خط سیر دوم»با گسست معرفتشناسى میشل فوکو آغاز و در گفتمانهاى«فرا- ساختارگرایان»، «فرا-مارکسیستها»و«فرا- مدرنیستها»مدلولهاى مختلف به خود مىگیرد. (کلگ ص. 12به نقل از زرومی ص.48).بر خط سیر دوم آموزههاى ماکیاولى مؤثر بوده است.از این جهت ماکیاولى و هابز به عنوان آغازگران بحث قدرت مورد تحلیل قرار مىگیرند.
در«خط سیر اول»پیشکسوت نظریه سیاسى در قرن هفدهم(هابز)به علوم اجتماعى اواخر قرن بیستم اتصال پیدا مىکند.در واقع در اینجا از هابز تا لوکس، عنصرمحورى فهم دوره مدرن از قدرت فرض شده است.«خط سیر دوم»به دوره جدید از فهم قدرت که عمدتا در افکار شخصى چون فوکو نمود پیدا کرده و روایت منسجم گذشته را زیر سؤال مىبرد مربوط مى گردد.تا قبل از تعابیر خط سیر دوم به نظر مىرسید که مباحث قدرت از انسجام نسبى برخوردارند.در واقع برداشت «علّى»از قدرت به عنوان برداشتى که قدرت را مفهومى عام و مشترک مىدانست بر نظریات سیاسى حاکم بود.این برداشت در دوران اخیر با تأکید بر وجه ایجابى بودن قدرت(نه فقط سلبى بودن آن)توسط فوکو و پیروان او مورد چالش قرار گرفت.در برداشت جدید دیگر ساختار روایتى گذشته مورد قبول نیست.
با توجه به روش تبار شناسانه کلگ ، او به خوبی توانسته است بین شرایط سیاسی اجتماعی که هابز و ماکیاولی در آن می زیسته اند با نگاه آنها به مقوله قدرت سیاسی رابطه ای وثیق تصور کند.
نظرات ()