هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
نقدی بر مصاحبه دکتر فکوهی درباره ارجحیت انسان شناسی بر مردم شناسی
نویسنده : هرمس - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
 

هفته گذشته مصاحبه ای با دکتر ناصر فکوهی استاد انسان شناسی دانشگاه تهران منتشر شد که یک سوم ابتدایی این مصاحبه به بررسی دلایل ارجحیت ایشان برای انتخاب واژه «انسان شناسی» به جای واژه «مردم شناسی» برای ترجمه رشته  “anthropology” پرداخته شده بود. خلاصه مباحث ایشان را می توان در این قسمت از صحبتهای ایشان خلاصه کرد: ” نقطه‌نظر استعمار و سیستم‌های پسااستعماری روشن است، آن‌ها هنوز می‌خواهند ما را فقط در قالب یک دیگریِ دورافتاده و «غیرشهری»، «روستایی» و «عشایری» تعریف کنند و بنابراین اصرار دارند که از واژه‌ی مردم‌شناسی حتی در مدرن‌ترین متون استفاده کنند. اما آیا ما با نرخ شهرنشینی ۸۰ درصد و با روستاییان و عشایری که امروز تقریباً از تمام خدمات و امکانات شهری برخوردار هستند و فرزندانشان اغلب حتی به دانشگاه می‌روند، قصد داریم چنین رویکردی را بپذیریم؟ عنوان کردن نام «مردم‌شناسی» به‌عنوان یک سنت بومی امری کاملاً بی‌پایه است؛ زیرا این واژه‌ در ایران منشأ سلطنتی و باستان‌گرایی در پهلوی اول دارد و در جهان منشأ استعماری و پسااستعماری.”

 اینکه محتوای یک رشته را نه نام آن که  رویکردهای عملی و ایجابی آن رشته تعیین می کنند و مباحثه بر سر نام خیلی گرهی از مشکلات علوم اجتماعی ما باز نمی کند اگر چه خود مجال واسعی برای بحث می طلبد اما درباره استدلال های دکتر فکوهی نکاتی را به عرض می رساند:

۱-      از اوایل قرن هجدهم که انسان غربی به مدد پیشرفت های ناشی از انقلاب صنعتی هویت متمایزی نسبت به دیگر ساکنان کره خاکی باری خود احساس کرد علوم انسانی و اجتماعی به تدریج برای صورت بندی این هویت متمایز و متجدد شکل گرفتند. برخی جامعه شناسی را پرچم دار این«تجدد شناسی» ( به مثابه خود شناسی) قلمداد کرده اند. در حقیقت سوژه غربی فرایند هویت یابی  را با تعریف کردن «غیرغربی ها »  به عنوان «دیگری» در مقابل خود آغاز کرد. در این بینش این انسان غربی است که در فرایند سوژگی از پوسته سنتی خود (که آن را ضد علمی و ضد بشری  یافته بود) خارج می شود و اصالت هستی و زندگی می یابد وانسان غیر غربی فرع بر زندگی او باید مورد شناسایی قرار گیرد و در خدمت تکامل انسان  غربی در آید. انسان غیر غربی در نهایت نوع  تکامل نیافته انسان غربی است و در نگاه تکامل زیستی و توسعه تک خطی ای که به این واسطه رشد کرد انسان غیر غربی برای متمدن شدن می بایست همان مسیر انسان غربی را طی می کرد و البته اگر این انسان به اراده خود در این راه نمی آمد باید با توسل به قوه قهریه  او را به راه آورد.

علوم انسانی و اجتماعی غربی در یک چنین فضایی رشد کرده است و جای این سوال باقیست  که آیا انسان شناسی که تکامل تک خطی زیستی جزو آکزیوم های اصلی آن به شمار می رود شاخه ای غیراستعماری است و مثلا مردم شناسی استعماری محسوب می شود؟ در این رابطه اساسا چه تفاوتی میان انسان شناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی می توان قرار داد؟ اتفاقا به نظر می رسد که انسان شناسی با رویکرد تکامل زیست شناختی ای که دارد و در آن انسان غربی را نوع زودتر تکامل یافته تر بشر می پندارد بهترین ابزار لازم برای تعدیات استعماری به جهان غیر سرمایه داری بوده است.

۲-      استاد محترم در جمله ای فرموده اند: ” آن‌ها هنوز می‌خواهند ما را فقط در قالب یک دیگریِ دورافتاده و «غیرشهری»، «روستایی» و «عشایری» تعریف کنند و بنابراین اصرار دارند که از واژه‌ی مردم‌شناسی حتی در مدرن‌ترین متون استفاده کنند” .

آنچه که از این جملات بر می آید این است که اتفاقا استاد این تکامل تک خطی زیستی استعماری که در آن انسان روستایی و عشایری عقب افتاده تر از انسان شهری تلقی می شود پذیرفته اند. در این تلقی پیچیدگی ابزار مادی معیشت نشانه پیشرفت در انسانیت و تمدن بشر در نظر گرفته می شود و لاجرم انسان روستایی انسانی بدوی، عقب افتاده و دور از تمدن خوانده می شود و استاد محترم از اینکه فرهنگ ایرانی به واسطه روستایی خوانده شدن توسط استعمارگران تخفیف یابد بیم دارند. در حقیقت با این استنباط، ایشان در همان زمین بازی ای که استعمارگران پهن کرده اند بازی می کنند. البته این دامی است که در چهارچوب پارادایمی که ادوارد سعید آن را «شرق شناسی» می نامد غالب روشنفکران و آکادمیسین های ایرانی از حدود یک سده پیش به این سو را گرفتار کرده  و در آن روستایی ایرانی انسانی بدوی، غیر عقلانی، خرافاتی، تک رو، غیر مشارکتی، ستیزه جو و… قلمداد  شده است.

بعدها البته این پاردایم  با نظریه «مکتب نوسازی» که روستو واضع آن شناخته می شود وجهه ای آکادمیک پیدا کرد؛ نظریه ای پنج مرحله ای که در چهارچوب طرح توسعه و تکامل تمدنی غرب برای جهان سوم تجویز شد و در آن زدودن فرهنگ سنتی و بومی برای رسیدن به جایی که اینک غرب در آن ایستاده است اولین قدم برشمرده شد. اگر چه مصاحبه شونده محترم خوشبختانه بارها تمنیات ضد استعماری خود را به صورت آشکار در مصاحبه بیان نموده اند ولی در نهایت همان راهی را رفته اند که استعمارگران با وضع نظریات توسعه ای «نوسازی» قبلا پا در آن نهاده اند یعنی تخفیف فرهنگ بومی و سنتی و روستایی و نادیده گرفتن آن.

 شاید این گزاره که تعیین ترجمه «مردم شناسی» در زمان پهلوی سویه ای استعماری داشته است پربیراه نباشد ولی باید توجه داشت که این نامگذاری در یک منظومه برای تمام علوم انسانی ما از جمله انسان شناسی و جامعه شناسی نیز افتاده است. این حقیقت قابل کتمان نیست که اولین کارهای غیر آکادمیک مردم نگاری که توسط امثال صادق هدایت در کتاب «نیرنگستان» و دیگرانی چون جمال زاده و… صورت گرفت غالبا جمع آوری «خرافات و مثل ها» (بدون توجه به معنای پدیدارشناسانه و زمینه های فرهنگی و اجتماعی آن ها)  به عنوان فرهنگ عامه در چهارچوب همان طرح استعماری یعنی تخفیف فرهنگ  بومی وایران بعد از اسلام  بود و سنگ بنای مردم شناسی را بر روی خرافه نگاری نهاد. از همان ابتدا “دوستداران فرهنگ فوکلور در ایران به این راه سهل، اما اشتباه آمیز افتادند، چنانکه گویی انگار فرهنگ عامیانه یعنی خرافه و کارمردم نگار نیز یعنی کار سهل و پرتفنن خرافه نگاری [برای کوبیدن فرهنگ عامه و دینی مردم] و اگر از این کار هم خسته شدی و یا این که دیگر خرافه ای به ذهنت خطور نکرد، آن وقت نوبت به گردش و گل چینی در باغ پر طراوت تخیلات زیبای عامیانه و ادبیات شفاهی می رسد. چند ضرب المثل چند ترانه عاشقانه و یا بچگانه و چند لالایی و قصه ای از مادربزرگ و…و بعدها با پیدایش نمونه ها و سرمشق های تازه ای از ایرانیان و خارجیان، دامنه کار از این دو موضوع کمی فراتر رفت و برخی آداب پر سر و صدا و در دسترس همچون مراسم عقد و عروسی که خوشبختانه هم خرافه دارد و هم  توصیفات شب زفاف نیز به آن افزوده شد. در نهایت با چند مطلب جسته و گریخته دیگر، چند بازی محلی و مراسم ختنه سوران و چند صفحه واژگان محلی و…”(۱). اما اتفاقی که بعدها با کارهای جلال آل احمد(به خصوص تات نشینهای بلوک زهرا)  در حوزه مردم نگاری روستایی آغاز شد مردم شناسی سویه ای بومی نیز یافت و تجربه های دانشی و بینشی و مهارتی و زندگی کشاورزی و دامداری و به طور کلی اجتماعی و فرهنگی و خانوادگی روستاییان نیز مورد توجه قرار گرفت.

اگرچه این نگاه تازه هنوز که هنوز است در بین مردم نگاران و مردم شناسان ما خیلی جدی گرفته نشده است و غالب مردم شناسان و انسان شناسان ما در چهارچوب همان طرح استعماری اولیه مشغول به فعالیت هستند اما سویه های بومی و ضد استعماری کارهای مردم شناسان آکادمیک چون دکترمرتضی فرهادی و دکتر جواد صفی نژاد و دکتر محمد حسین پاپلی یزدی و… این شیف پارادیمی یعنی عبور از پارادایم شرق شناسانه به پارادیم بومی را به وضوح نشان می دهد.

۳-      آنگونه که از نتایج پژوهشهای این اساتید بزرگوار استنباط می شود اتفاقا روستایی در تمشیت معیشت خود نه تنها ازعقلانیتی تام و تمام بهره می گیرد (۲)  بلکه این تمشیت را به صورت مشارکتی و یاریگرانه (۳) پی می گیرد. بر این اساس روستای ایرانی نه تنها خواستگاه معرفت(۴) و دانش و کار و تلاش و مشارکت و یاریگری است بلکه روستایی بهترین همزیستی مسالمت آمیز با طبیعت و محیط زیست را داشته است (۵) و از این رو فرهنگ روستایی بهترین ذخیره و«پتانسیل فرهنگی» (۶) برای آنچه که امروزه توسعه پایدارنامیده می شود را فراهم می آورد. یکی از دلایل عمده مشکلات شهرنشینی  امروزین ما از جمله آلودگی، ترافیک، فردگرایی، مصرف زدگی  و…  بواسطه پشت پا زدن به همین تجربه دانشی و معرفتی و مهارتی در فرهنگ سنتی و تخفیف دادن نقش روستا و روستاییان و از همه مهمتر فرهنگ روستاییان بوده است و البته عبور از این معضلات بدون بهره بردن از تجربیات گذشتگان از جمله فرهنگ کار و تلاش و تولید و مشارکت و همزیستی مسالمت آمیز با طبیعت که مرتضی فرهادی آن را «پتانسیل فرهنگی» نام نهاده است حاصل نمی شود. در نهایت اینکه اگر چه دکتر فکوهی  به درستی و چندین بار تمنیات ضد استعماری خود را در قالب این مضمون که مردم شناسی سویه ای استعماری دارد بیان داشته اند اما وقتی  در ادامه می فرمایند : ” عنوان کردن نام «مردم‌شناسی» به‌عنوان یک سنت بومی امری کاملاً بی‌پایه است” و تمایزی میان سنت خرافه نگاری و سنت بومی مردم نگاری قائل نمی شوند دقیقا همان راهی را می روند که استعمارگران می روند یعنی بی توجهی و تخفیف دادن ذخیره دانشی و معرفتی و مهارتی روستاییان ما شامل کوشندگی و فرهنگ تولیدی، زمان سنجی و صرفه جویی، فرهنگ کار و تلاش فتوتی، همدلی و صفا و تعاون و یاریگری و مشارکت(۷) و دانش ها و فناوری های سنتی در طب وتغذیه، کشاورزی و بهره وری از زمین، دامپروری ، حفظ محیط زیست، پیش بینی آب و هوا و….(۸)

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
مهدکودک، سبک زندگی و نظام اجتماعی مدرن
نویسنده : هرمس - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٢
 

چرا مهد کودک ها را نمی شود حذف کرد؟

مهد کودک به مثابه یک پدیده مدرن حاصل شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جوامع جدید است که به علت اشتغال همزمان پدر و مادر، کار نگهداری از کودک به مهد سپرده می شود. همزمان با رشد کمی مهد کودک ها در غرب، مطالعات انتقادی در مورد تاثیرات مخرب روانی جدا کردن کودکان در سنین پس از تولد از آغوش پرمحبت مادر باعث شد تغییراتی در کارکرد مهد کودکها از محل نگهداری کودکان به  محل آموزش و تعلیم و تربیت آنان صورت پذیرد. اما به اذعان بسیاری از عالمان علوم تربیتی از آثار مخرب روحی و روانی مهد کودک ها کاسته نشده است. اما چرا این پدیده با حمایت دولت مدرن رو به گسترش است؟ در حقیقت از لحاظ سیاسی دولت با کنار زدن خانواده در امر تعلیم و تربیت، چتر تربیتی خود را از سن هفت سالگی به سن هفت ماهگی رسانده تا بتواند بوسیله نهادهای تربیتی رسمی مانند مهد کودک، مدرسه و دانشگاه و نهادهای تربیتی غیر رسمی مانند رسانه ها و موسیقی و … شهروندانِ مطیع تری را تربیت یا به قول جامعه شناسان، «اجتماعی» کند و برای ایفای نقش در جامعه جدید آماده کند. از همین جهت آثار سوء روحی و روانی آن خیلی توسط دولت ها جدی گرفته نمی شود.

به خاطر تاثیر پذیری جامعه ایرانی از نظامات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی غرب در مقابل مدرنیته و تغییر سبک زندگی ایرانیان، مهد کودک ها در جامعه ایرانی نیز کم کم جای خود را باز کردند. اما در این میان کارکرد اصلی مهد کودک های ایرانی، تنها نگهداری (و نه تربیت) بوده و هست که بحث در این باره مجالی دیگر می طلبد. نکته ای که می خواستم اینجا به آن اشاره کنم نه در مورد خانواده هایی بود که کودکان خود را به مهد کودک  می فرستند بلکه در مورد خانواده هایی بود که پس از مطالعات یا تاملاتی انتقادی در زمینه تعلیم و تربیت و آگاهی از تاثیر مخرب مهد کودک بر شخصیت کودکان، به صورت سنتی مادر خانواده در محیط خانه از کودکش مراقبت می کند. این خانواده ها به این آگاهی درست می رسند که «خانه سالمندان، نتیجه طبیعی جامعه ای است که مهد کودک دارد»  اما مساله آنجا آغاز می شود که اعتقاد به این گزاره و مثلا حذف مهد کودک بدون توجه به اقتضائات آن مشکلاتی را برای خانواده ها پدید می آورد.

مدتی پیش یکی از همین خانواده ها که مادر خانواده حدود ۳ سال از کودک خردسال خود در خانه نگهداری کرده بود در گفتگویی با نگارنده اظهار داشت که دیگر هم خودش و هم کودکش از این وضعیت (تنهایی و بی حوصلگی در خانه)  ناراحت و خسته اند و تصمیم گرفته اند که کودک را به مهد بسپارند. به نظر نگارنده این خستگی طبیعی آمد چون به اقتضائات لازم گزاره فوق و حذف مهد کودک دقت نشده است. زندگی جدید در یک نظم خاصی از نظامهای اقتصادی، تربیتی، فرهنگی،سیاسی و اجتماعی معنا پیدا کرده و تغییر در یکی از این نظامها بدون توجه به بهم پیوستگی آنها مشکلی را حل نمی کند و گاها مساله زا نیز هست.

زندگی جدید در شهرهای بزرگ اقتضائات خاصی را می طلبد که باید به آنها توجه کرد. در شهر و خانه سنتی هر کودک در خانه، فضای بسیار بیشتری جهت تحرک و بازی در اختیار داشت که این فضا در زندگی آپارتمان نشینی فعلی به حداقل رسیده است. در زندگی سنتی به علت تعداد زیادتر اولاد هر کودک همبازی هایی در درون خانه داشت در صورتی که سبک زندگی جدید، تک فرزندی و یا حداکثر دو فرزندی را برای خانواده های ما رقم زده است و کودک تا سالها همبازی ای درون خانه ندارد. در زندگی سنتی به علت روابط نزدیک همسایه ها، کودک با گروه همسن خود در میان همسایگان ارتباط برقرار می کرد و بخش قابل توجهی از وقت کودک با بازی با همسالان در کوچه می گذشت، ولی به علت اتمی شده افراد در بستر اجتماعی، گاه همسایه های دیوار به دیوار پس از مدت ها حضور در کنار هم، با هم بیگانه اند و به همین علت و بیم خانواده ها از امنیت فرزندانشان، از حضور آنها در کوچه و خیابان جلوگیری می کنند.

بازی مهمترین نیاز کودک است و در فقدان برادر و خواهر و همبازی، مادر باید خود، این نقش را بر عهده بگیرد که مهارت، صبر و حوصله زیادی را می طلبد که اکثر مادران ما فاقد این شرایط هستند و سعی میکنند کودکان خود را با برنامه های تلویزیونی سرگرم کنند که  گاه تاثیرات مخرب تری از مهدکودک دارد. برخی از خانواده ها نیز که به علت نیاز مالی و اشتغال مادر نمی توانند از کودک خود مراقبت کنند و نیز نمی خواهند آنها را به مهد کودک بسپارند، در ساعات کاری کودک را به بزرگترهای خود می سپارند که آنها نیز به اقتضای سن و سال صبر و حوصله لازم برای بازی و تربیت کودک را نخواهند داشت.

همین شرایط است که گاها باعث خستگی و دلزدگی مادران امروز از نگهداری کودکانشان در خانه می شود. پس حذف مهد کودک اقتضائاتی دارد که بدون فراهم آمدن آنها، گرهی از کار تربیتی کودک باز نمی کند. بلکه در کنار این حذف به جایگزین های بهتری اندیشید؛ از جمله آموزش های تربیتی ویژه مادران، تعبیه مکان هایی در هر محله برای فعالیتهای مفید برای کودکان و مادران از جمله قصه گویی، بازیهای خلاق و… در کنار دیگر کودکان، مهد کودکهای خانوادگی و… .


 
comment نظرات ()
 
 
ایستادن در آن سوی مرگ
نویسنده : هرمس - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩٢
 

این کتاب چرا مهم است؟

در بحثهای علم دینی در کشورمان یک رویکرد عمده وجود دارد که از منظر فلسفه تحلیلی ومعرفت شناسی ( از نوع کانتی اش یعنی دوگانه سوژه-ابژه) به تولید علم دینی نظر دارد که البته با سنت عرفانی و فلسفی شیعی تمایز دارد چون در آن به مرتبه وجودی فاعل شناسا نظر نمی شود.

 اما به زعم مانهایم (در جامعه شناسی معرفتش در کتاب ایدئولوژی و اتوپیا) در اوان دوران جدید و به علت پیشرفتهای فیزیکی جدید، آشفتگی ای در نظم معرفت باستانی و الهیاتی ایجاد شده بود. کانت برای رفع این منازعه آن را از جهان طبیعی به درون ذهن انسانی(سوژه) کشاند و هگل صورتی تاریخی به آن داد. اما پس از آن مارکس در چرخشی آشکار این ذهنیت تاریخی را به ماده تعمیم داد و شرایط تاریخی ماده (ابزار و روابط تولیدی) را بر معرفت تعیین کننده دانست. در نهایت خود مانهایم با اصلاح نظر مارکس، موقعیت مادی ونیز اجتماعی را تعیین کننده معرفت دانست.ایده مانهایم از این جهت که به «موقعیت» سوژه انسانی در شکل گیری معرفت اشاره دارد، مشابهتی با نگاه دینی به  شکل گیری معرفت دارد؛ با این تفاوت که موقعیتِ منجر به معرفت در نگاه دینی تنها موقعیت مادی و اجتماعی نیست و «موقعیت وجودی و عرفانی فاعل شناسا» در عالم خلقت و تاویلات حاصله از آن است که تعیین کننده ترین عامل معرفت در فاعل شناساست. به طور مثال چون «گناه» بر موقعیت وجودی سوژه تاثیر گذار است می توان از «تاثیر گناه بر معرفت» سخن گفت.

 نگارنده تا مدتها در این سودا بود که چگونه می توان از این ایده مانهایم به بحث معرفت در نگاه دینی پل زد. مدتی پیش اما کتاب خوب خانم لیلی عشقی با عنوان « زمانی غیر زمانها؛ امام،شیعه، ایران»  که سعی کرده بود با نگاهی عرفانی، انقلاب اسلامی را تبیین کند به دستم رسید و با خواندن آن در پیگیری مساله عطشناک تر شدم. لیلی عشقی در کتاب مزبور با استفاده از مفهوم «رخداد» که از اندیشه عرفانی شیعه و آموزه های سید حیدر آملی وام گرفته بود و مفاهیمی چون «امام» و «ملکوت» به تبیین علت حدوث و فراگیری انقلاب اسلامی پرداخته بود. با توجه به اینکه خانم عشقی  متاثر از نگاه هانری کربن و نیز پدیدارشناسی هایدیگری به این تبیین رسیده بود به دنبال فهم تفسیر کربن از عرفان و فلسفه شیعه و نسبت آن با پدیدارشناسی هایدیگر بودم. مدتی پیش که یکی از دوستان کتاب حاضر را معرفی کرد، بی معطلی آن را بلعیدم…

درباره کتاب

هانری کربن به خاطر درس آموزی نزد بزرگانی چون اتین ژیلسون و لویی ماسینیون به مطالعه فلسفه و عرفان اسلامی و شیعی علاقمند شد و پس از مطالعاتی در مورد «ابن عربی» گمشده خود را در «حکمه الاشراق»  سهروردی یافت به گونه ای که  این عشق و علاقه او به سهروردی تا پایان عمر همراه او ماند. کربن دریافت که  فلسفه و عرفان  شیعی را نمی توان به روش های پوزیتیویسی و نگاه سوژه-ابژه ای متداول مطالعه کرد و از همین روست که به پدیدارشناسی هایدیگر علاقمند شد ومانند برخی دیگر که تفسیری عرفانی از آرای هایدیگر داشتند، آن را به عنوان روش خود برای مطالعه و «فهم» و تفسیر فلسفه و عرفان شیعی بر گزید(کربن اولین مترجم هایدیگر به زبان فرانسه نیز بود). البته بعدها کربن پدیدار شناسی هایدیگر را نیز در فهم این فلسفه و عرفان ناتوان دید و سعی در گذر از آن داشت. در نگاه هایدیگر فهم(آشکارگی) هستی وابسته به هستی دازاین(انسان-در-جهان) است و بواسطه مرگ دازاین، فهم، اندیشه و جهان نیز نابود می شود. این مساله به زعم کربن بن بستی در اندیشه هایدیگر بود و کربن معتقد بود با استعانت از فلسفه و عرفان شیعی  می توان از آن گذر کرد.

به طور کلی قرائت های عرفانی از هایدیگر بر مبنای دوره دوم حیات فکری اش صورت می پذیرد؛ بویژه اندیشه گوش فرا دادن به «ندای هستی» در این دوره بسیار مورد تاویل عرفانی است. از سوی دیگر، نقدی که هایدیگر به فلسفه در این دوران دارد قابل توجه است؛ در اینجا فللسفه از اندیشه جدا متمایز می گردد. در دوره نخست فکری هایدیگر، فلسفیدن همان اندیشیدن است که به هستی راه دارد، اما در دوره دوم فلسفه همپای متافیزیک است و از گوهر خود که اندیشیدن است دور افتاده است. به همین جهت هایدیگر در واپسین سالهای زندگی اش از پایان فلسفه سخن می گفت که روی دیگر پایان متافیزیک است. در دوره دوم، هایدیگر به تفکیک اندیشه از باور علاقه دارد. اندیشه، منش مشروط و باور، منش غیر مشروط دارد؛ نمونه باور در تفکر دینی است که با باور، اندیشه به پایان می رسد. آن چه هایدیگر در مورد باورهای دینی عرضه می دارد در مورد مسیحیت صادق است زیرا با توجه به قرائت سکولاری که در آن دوره از ساحت دین و عقلانیت وجود داشت، باور به معنی انجماد یافتن اندیشه بود، اما آنچه کربن بعدها در مفهوم تجلی و الهیات تنزیهی در تشیع می یابد و در نقد مفهوم تجسد مسیح آن را به کار می برد، از همین منظر است.

در عرفان شیعی و ایرانی، ما با تاویل بی پایان مواجهیم و از آن جا که  معنی بی پایان است، سلوک معرفت شناختی سالک نیز بی پایان است؛ او در نهایت به شناخت پایانی نمی رسد، زیرا شناخت پایانی به معنی شناخت ذات پروردگار است که امری دست نیافتنی است. بنابراین، پشت هر پرده ای از حقیقت که سالک کشف می کند، پرده ای دیگر نهفته است الی بی نهایت. کربن بر مبنای همین تفکر در تشیع باطنی است که از «هرمنوتیک دائمی» سخن می گوید.

کربن در نهایت معتقد است که اندیشه ایرانی و فلسفه شیعی همان ندایی است که اینک می تواند جهان بی روح غربی را از بحرانهای خود برهاند؛ بحرانی که هایدیگر نیز آن را به خوبی دریافته بود اما پاسخی مناسب برای آن نیافت.اندیشه شیعی، همان ندایی است که از ملکوت بر می خیزد و به همین جهت است که ایران برای کربن به ارض ملکوت بر روی زمین و سرزمین معنوی اش بدل می گردد.


 
comment نظرات ()
 
 
روشنفکران و شکست در پیامبری
نویسنده : هرمس - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

  

حسین کچویان

 

ایوا اتزیونی-هالوی/ترجمه حسین کچویان/انتشارات کتاب فردا ،1391

نویسنده روشنفکران معاصر غربی را گروه متمایزی می داند که ابزارهای تولید آنان مغزهای آنان است  و سرمایه هایشان آموزش های آنان است و کالاهایی که تولید می کنند دانش،عقاید و نمادهاست. موقعیت و اعتبار آنها متکی به اقناع دیگران است و در این امر آنچنان موفق بوده اند که بسیاری از همگنان آنان قادر به بالا رفتن از مقام پیامبری یعنی اصلاح جامعه و  پیش بینی آینده بوده اند و نفوذ آنان در مجاری اجتماعی و سیاسی غرب اساسی و رو به گسترش بوده است.

 با این وجود از نظر نویسنده روشنفکران غرب پیامبرانی ناکام هستند و این شکست آنان نه به دلیل بی اعتباری دانشی که فراهم آورده اند و نه به علت بی توجهی به قدرت های موجود به موعظه های آنان بوده است بلکه بیشتر بدین دلیل شکست خورده اند که دانش عرضه شده بوسیله آنان، و موعظه هایی که القا کرده اند ، به آن اندازه ای که مورد ادعای بعضی از آنان است، به اصلاح اخلاقی و بهبود اقتصادی و اجتماعی غرب کمکی نکرده است.  آنان به این دلیل شکست خورده اند که دانش و موعظه ایشان خود مشکلاتی برای جامعه بوجود آورده است. این کتاب که در دهه  80 به رشته تالیف در آمده است تحولات و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی در 60 و 70 غرب از جمله اعتراضات دانشجویی و پس افتادگی اقتصادی و نتایج حاصل از آن را پس از اینکه روشنفکران (که تعدادشان رو به گسترش بوده و هست)، پیش از آن، آینده شکوفایی را برای غرب پیش نگری کرده بودند، را از نشانه های این شکست می داند.

روشنفکران سعی کرده اند که دانشی برای سیاست گذاری و آینده نگری پایه نهند و برای جلب حمایت های مالی تلاش کرده اند این تولید دانش نظری را با نشان دادن فواید آن برای جامعه مشروع جلوه دهند اما با ناسازگاری ذاتی و شکاف میان دانش نظری و سیاست گذاری این مشروعیت با بحران مواجه شده است. این ناسازگاری میان دانش نظری و سیاستگذاری اجتماعی به دلایل زیر رخ داده است:

دانش نظری از خلال ارائه استدلال میان جامعه روشنفکری و سیاست عملی اجتماعی از طریق طرح در دستور کارهای سیاسی و اداری هیئت های تصمیم گیر، خود را به جلو می کشد. اولی از طریق نقادی و مباحثه به کامیابی می رسد، اما بخت بقای دومی با معارضه از بین می رود و اولی هنگامی در مبارزه برای بقا به پیروزی می رسد که در شکل اصلی آن همواره تایید جمع را به دست آورده باشد، دومی تنها زمانی می تواند در مبارزه برای بقا پیروز شود که از جریان یک مجموعه مصالحه میان منافع ومتفاوت گذر کند. سرانجام پاداشی که یک معاضدت روشنفکرانه موفق برای مبدع خود به ارمغان می آورد، به طور عمده،شناسایی و جلب توجه است در حالی که اجر حاصل از یک سیاست گذاری موفق برای سیاست گذاران بیش از هرچیزی قدرت است.

از همه مهمتر اینکه بر حسب ماهیت، دانش تولید شده توسط تحقیقات اجتماعی همیشه غیر یکپارچه ناقص و غیر قطعی است. به دلیل پیچیدگی مسایل اجتماعی معمولا همه وجوه مربوط به یک مسئله حتی در طرح های تحقیقاتی چند متغییری نیز قابل لحاظ نیست. با تمرکز بر بعضی وجوه، تحقیقات وجوه دیگر را کنار میگذارند که ملحوظ کردن آن ها می توانست به نتایج متفاوتی منجر شود. طرح های تحقیقاتی انجام شده بر روی جمعیت های مختلف اغلب به مستندات تجربی ناسازگار یا متناقض می رسند؛ مستندات تجربی خود بی هیچ تمایزی بر روی تفسیرهای معارض گشوده شده اند که تقریبا به الزامات عملی متفاوتی منجر می شود. البته این مساله مربوط به جوانی نسبی علوم رفتاری نیست، بلکه با پیچیدگی و حالت خاص طبیعت انسانی و مساله اراده آزاد او ارتباط دارد.

شکست در سیاست گذاری عملی علوم طبیعی بر اساس دانش نظری آن البته به دلیل دیگری رخ داده است. در علوم طبیعی و فیزیک، در تقابل با علوم اجتماعی و انسانی مهمترین شکاف ، شکاف میان دانش نظری و نتایج کاربردی نیست بلکه میان نتایج عملی دانش و سودمندی آن است. به لحاظ خنثی بودن علم طبیعی تجربی از ارزشها، در منطق درونی و یا ساخت ذاتی آن، چیزی نیست که مانع انجام دادن اکتشافات کم ارزش و مضر شود. پس در رشد و تراکم علم در  کنار منافع آن مضرات آن  ناگزیر رشد می یابد و متراکم می شود که غیر قابل برگشت نیز هستند. از این جهت این مضرات چیزی نیستند که آنچنان که دانیل بل در «جامعه فراصنعتی» خود استدلال کرده است توسط اقدامات جایگزین اجتماعی حذف شوند بلکه جزو ذات و ماهیت جدایی ناپذیر آن هستند.

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک الگو برای ارزیابی کاندیدای ریاست جمهوری تراز انقلاب اسلامی
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 ارزیابی کاندیدای تراز انقلاب اسلامی برای تصدی پست ریاست جمهوری در سه سطح باید صورت گیرد که  این سه سطح  به شرح زیر از کلان به خرد منتهی می شود. البته شاخصهای بیشتری می توان ذیل هر کدام از این سطوح ذکر کرد و یا شاخصهای موجود را می توان جزیی تر و دقیق تر کرد:

الف: سطح تاریخی تمدنی

ب: سطح سیاست گذاری

ج: سطح مدیریت اجرایی

الف)سطح تاریخی تمدنی:

کسی که قرار است سکان ریاست جمهوری اسلامی را بعد از گذشت 35 سال از انقلاب اسلامی بر عهده بگیرد باید ابتدا از لحاظ فکری نگاهی جهانی و هویتی به انقلاب اسلامی داشته باشد. برای این کار باید درکی تاریخی تمدنی از اسلام، ایران و غرب و نسبت انقلاب اسلامی با این سه داشته باشد. البته برای نشان دادن درک این نسبت باید سوالات جزیی تری را پاسخ دهد.

آیا به فرهنگ ،تاریخ  و عقلانیت سنتی ایرانی به عنوان یک ذخیره فرهنگی برای عمل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... امروز اعتقاد دارد یا فرهنگ و سنت ایرانی را یکپارچه سیاه و استبدادزده و فاقد عقلانیت می پندار که باید یکسره به کناری نهاده شود? آیا  آشنایی کافی با تاریخ فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ایران دارد؟
آیا به اسلام به عنوان یک دین شامل ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگ و اقتصادی  و... ایمان دارد و یا آن  را محدود به سبک زندگی فردی و خصوصی می داند؟

نسبت مساله اسلام و ایران با چگونه در می یابد؟ آیا شیعه را یک مکتب ایرانی  می داند یا اصالت آن را نه سیاسی و تاریخی که معرفتی می داند؟
آیا غرب را به عنوان یک کلیت تاریخی و تمدنی و فرهنگی می شناسد یا قائل به تفکیک شئون مختلف آن از جمله فرهنگ و اخلاقیات و تکنولوژی و سیاست است؟

آیا انقلاب اسلامی را یک تحول سیاسی صرف می بیند و یا یک تحول وجود شناختی و معرفتی؟

چه نسبتی میان علوم (انسانی و فنی)  و تکنولوژی های روز به روز پیش رونده و سنت و فرهنگ دینی و اسلامی قائل است؟

و...

ب) سطح سیاست گذاری:

در این سطح نگرشهای کلان سطح قبل دقیق تر و جزیی تر و عملیاتی تر می شوند و به سطح سیاست گزاری ها و تصمیم سازی ها و تنظیم قوانین و آیین نامه ها و... تحویل می یابند. در این سطح کاندیدای مورد نظر باید به سوالات زیر پاسخ دهد:

 نگاه شخص نسبت به چهار مقوله فرهنگ، اقتصاد، سیاست و اجتماع چیست؟ از هر کدام از اینها چه فهمی دارد و روابط میان آنها مانند فرهنگ اقتصادی و فرهنگ سیاسی و... را چگونه می بیند؟ کدام را زیر بنا می داند؟ عدالت و پیشرفت را در هر کدام از این حوزه ها چگونه می فهمد و ...؟
آیا همه این مقولات کلان را در یک نظام وابسته به هم درک می کند و می تواند تاثیرات هر کدام بر دیگری را در سیاستگزاری های کلان مد نظر قرار دهد؟

آیا به طور مثال مشکل اقتصادی کشور را یک مشکل ریاضی می پندارد یا فرهنگی؟ آیا تولید به مثابه مهمترین اصل اقتصاد را با اتکا به فرمولهای ریاضی می خواهد نجات بخشد یا تلاش برای ترویج فرهنگ کار و تلاش و تعاونی و آزاد کردن ظرفیتهای انسانی مردمی؟

آیا سیاست خارجه پایدار را برمبنای ارتباطات و اشتراکات فرهنگی با ملتهای دیگر و نگاه جهانی و تمدنی به انقلاب اسلامی بنا می نهد یا تحولات سیاسی زود گذر جهانی و قدرت یابی موضعی و موقتی افراد و جریان ها در کشورها؟

آیا به آموزش و پرورش و دانشگاهها به عنوان اصلی ترین نظام فرهنگی رسمی کشور و تحول در آنها بر مبنای اصول دینی و تجربیات بومی اعتقاد دارد؟

ج) سطح مدیریت اجرایی:

این سطح را می توان در چند شاخص کلی مشخص کرد:

1- عدالت: آیا عدالت را یک مقوله همزمان با توسعه و پیشرفت مدنظر قرار می دهد یا پس از آن؟ آیا عدالت را تنها به حوزه اقتصاد محدود می کند یا آن را به حوزه های سیاسی و رسانه ای و فرهنگی و اجتماعی هم مد نظر قرار می دهد؟ آیا به روستاها به عنوان منابع غنی فرهنگی و اخلاقی و اجتماعی ما در کنار شهرهای مصرف گرا توجه درد؟

2- قانونگرایی: آیا قوانین کشور را تا موقعی که از طرق قانونی نقض نشده اند فصل الخطاب قرار می دهد؟ آیا اعتراض به قوانین را از مجاری قانونی و حقوقی پیگری می کند یا به دنبال تغییر آن بوسیله دیپلماسی عمومی و رسانه ای است؟

4- پرکاری: آیا توان کار شبانه روزی برای حل مشکلات را برای خود و کارگزارانش قائل است؟

5- دوری از حاشیه ها:

6- میدان دادن به جوانها:

7- استفاده از ظرفیت های مردمی: به جای اتکا بر قدرت و ساختار دولتی باید به مردمی کردن اقتصاد و فرهنگ و سیاست بپردازد و از پتانسیلهای مردمی در این باره استفاده کند.

8- قدرت تعامل با دیگر نیروهای نظام و حتی اپوزسیون:


 
comment نظرات ()
 
 
بیانیه تک نفره انتخاباتی!
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

الان که مده همه اظهار نظر می کنند ما هم برای جا نموندن از قافله، افاضات و اضافات خودمون رو در چند بند اعلام می کنیم:
1- تجربه احمدی نژاد نشون داد که هر چقدر انقلابی باشی اما این ساختارهای اقتصادی وسیاسی و فرهنگی است که تو را به چرخش در مواضع وا میدارد و اگر مبانی نظری ات محکم نباشد یک روز مکتب ایرانی می شوی و یک روز بهاری و ...
2-  تجربه تیر 78 و انتخابات 88 هم نشون داد که مهمترین نیاز ما اصلاح ساختار تربیتی جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی به خاطر ضعف و عقب ماندگی و غربزدگی در ساختار تربیتی و فرهنگیش داره با هزینه خودش بوسیله ساختارهای تربیتی اش از جمله آموزش و پروش و آموزش عالی و صدا و سیما و.. نیروی اپوزسیون تولید و تربیت می کنه. کافیه یه مقایسه ای بین خروجی های  دانشگاهها و مدارس و دبستان ها (همونهایی که قرار بود ادبستان باشند) و ورودی های آنها کنید تا عمق فاجعه رو دریابید...
3-  اگر کسی ادعا کرد که من می تونم مشکل اقتصاد ایران را در 4 سال حل کنم یا دروغگو هست یا نفهم!  به نظر بنده مشکل اقتصاد ایران در ضعف فرهنگ اقتصادی ما ( فرهنگ کار و تلاش و تولید، فرهنگ سرمایه گذاری، فرهنگ قناعت و ساده زیستی و ...) نهفته است و این یک مشکل تاریخی است که از دویست سال پیش تا حالا گریبان ما را گرفته و مصرف زده و تنبل بار آورده! نه فرمولهای سوسیالیستی و نه فرمولهای لیبرالیستی اقتصادی هیچکدوم درد ما را دوا نخواهد کرد.ملتی که تولید نداشته باشه اقتصادش از هیچ فرمول خاصی پیروی نمی کنه...
4- ما در ریاست جمهوری به یه آدم باشعور، انقلابی و تحول خواه که فهم فرهنگی(به معنای بالا) داشته باشه نیازمندیم. کسی که غرب را خوب بشناسه.به جامعیت ابعاد فردی و اجتماعی دین آگاه باشه. خودمون رو خوب بشناسه و توانایی تحول در ساختارهای فرهنگی و تربیتی رو داشته باشه که البته بعید میدونم این دکتر ها و مهندس های فعلی این فهم رو داشته باشند. کسی رو می خواهیم که فهمی مهندسی و تکنوکراتیک از اقتصاد و فرهنگ و سیاست نداشته باشه. کسی که ضرورت تحول در فرهنگ و به معنای اخصش تحول در علوم انسانی رو درک کرده باشه. البته فرد مزبور باید  توان، شجاعت و سابقه قابل قبولی برای ایجاد تحول داشته باشه...
همین فعلا
پ.ن: بعد از هر بند تکبیر یادتون نره...


 
comment نظرات ()
 
 
جبهه تجربه انقلاب اسلامی!
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

نشریه ادبیات داستانی میزنیم گیر میدیم به ادبیات روس!
دوره آموزشی میذاریم گیر میدیم به هایدیگر و هگل...
علم دینی میخواهیم تولید کنیم گیر میدیم به معرفت شناسی ارسطو و کانت وملاصدرا و فوکو و...
اگر با من بود یه چیزی درست میکردم به نام جبهه تجربه انقلاب اسلامی! مُردیم از بس جبهه فکری و فرهنگی ای دیدیم که از توش هایدیگر و هگل و کانت و ارسطو و ... اومد بیرون!
بابا 30 ساله انقلاب شده! تو این انقلاب انسان های جدید خلق شدن! از کتابخونه های مساجد ومربیان پرورشی و گروههای سرود در دهه شصت بگیر تا جهادی هایی همچون حاج عبدالله والی....! از حسن باقری و همت و متوسلیان بگیر تا زهرا حسینی و نورالدین پسر ایران!... از دیالمه بگیر تا مغنیه!...
غرب اگر غرب شد و دارای علوم انسانی شد به این خاطر بود که وقتی بعد از رنسانس انسان جدیدی متولد شد امد و تجربیات و حالات این انسان رو ثبت و ضبط و منقح کرد و این شد علوم انسانی جدید!
وقتی ما در غرب کتاب داریم راجع به "تاریخ فرهنگی چنگال!" تو دیگه تا آخر خط رو بخون...

ما حتی تاریخ سیاسی این سی ساله رو هنوز درست ثبت نکردیم و اینقد نقاط تاریک و مبهم و آدمهای ناشناخته داریم چه برسه به تاریخ فرهنگی و اجتماعی این 30 ساله... ما حتی از آوینی مون هم یه روایت درست درمون نداریم...

 امثال امیرحسین فردی و تجربیاتشون می روند و ما به جای استفاده از تجربیات این آدمها کار فرهنگی مون رو دوباره از صفر شروع می کنیم و میگیم کار فرهنگی چرا جواب نمیده؟


 
comment نظرات ()
 
 
دفترچه آبی انسان خمینی!
نویسنده : هرمس - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

امروز 16 اردیبهشته! روزی که حسین قجه ای فرمانده گردان سلمان و رفقاش اگر چه از سوی حاج همت و متوسلیان مامور به عقب نشینی بودند اما شجاعانه ایستادند و پاتک پنجم دشمن به جاده اهواز خرمشهر رو دفع کردند وهمگی با هم به دیدار حسین (ع) رفتند و این اولین مقدمه آزادسازی خرمشهر در 17 روز بعد بود. (مکالمه های آخر حسین با حاج همت رو میتونید تو کتاب همپای صاعقه یا اینجا: http://bit.ly/18NnCcQ بخونید)
حسین کشتی گیر،لات و بزن بهادر محل ما بود. تو انقلاب با نفس مسیحایی روح الله (ره) بسیجی میشه و سپاه لنجان (زرین شهر) رو راه میندازه و بعد از غائله کردستان میشه فرمانده گردان سلمان لشکر 27 محمد رسول الله. عموی من که قبل از انقلاب به نوعی یکی از نوچه های حسین بوده، بعد از شهادت حسین متحول میشه و میره جبهه و یکی دوماه بعد هم پیش حسین(ع) و حسین...
حسین بعد از اون تحول انفسی، همیشه یه دفترچه آبی داشته که دوستانش اونو به یاد دارند. صفحاتش رو  به جدول‌های محاسبه نفس و گناهان روزانه تبدیل کرده بود. حسین هر روز کارهای خودش را بررسی می‌کرد و از نفسش حساب می‌کشید. به محض این که بحثی پیش میومد، سریع ‌جدول‌ها را علامت می‌زد...

برخی از صفحات دفترچه آبی حسین

- سکوت در برابر باطل! شب ۱ /۱۰/ ۵۸ در تاکسی سوار شدم، ترانه گذاشته بود. اخطار نکردم که راننده ضبط را خاموش کند. 

-دبی‌نظمی در کار: روز شنبه، بدون اینکه کار مثبتی انجام دهم گذشت.‌ از‌‌ همان اول صبح، کارم با برنامه و نظم پیش نرفت؛ برای صرف صبحانه خیلی وقت تلف کردیم.

- نماز بدون دقت: شب هنگامی که اذان می‌گفتند، چون در جایی مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت بجا بیاورم.

- شنبه ظهر خیلی ناراحت بودم، هر شخص آگاه و فهمیده در اوج ناراحتی به نماز می‌ایستد تا آرامش پیدا کند، ولی چون من این شناخت را ندارم، ناراحتی‌ام باعث شد که نماز بی‌روح بخوانم. 

- چهارشنبه، نماز بدون وقت: ظهر چون سرپرست نگهبانی بودم، نتوانستم سر وقت نماز بخوانم. 
نماز بدون وقت مغرب: چون برای آموزش به پادگان رفته بودم، هنگام برگشتن، اذان گفته بودند، نمازم دیر شد.

- نماز بی‌روح: روز چهارشنبه به قدری گرفته و در خود فرو رفته بودم که یادم رفت رکعت چندم را می‌خوانم.

- برخورد با مردم: ۸ /۲/ ۵۸ به علت تأثیر ناراحتی از زخمی بودن هاشم سلیمیان و حرف گوش نکردن او کمی در خانه ناراحتی کردم. 

- روز چهارشنبه برخورد با مردم: چون یکی از دوستان روی عهد و پیمان خود سستی کرده بود، ناراحت بودم و حتی وقتی سعی کردم، نتوانستم بخندم، چون حق داشتم و رنج می‌بردم. 

- اخلاق و رفتار. روز دوشنبه. با مادرم سر اشتباهی که کرده بود، ناراحتی کردم و بعد از یکی دو ساعت معذرت خواستم و با بچه برادرم هم تند صحبت کردم. باید سعی کنم تکرار نشود. سردار شهیدحسین قجه‌ای برای لحظه لحظه خویش برنامه گذاشته بود تا از اتلاف وقت و بطالت جلوگیری کند. او در ۲۴ ساعت، ‌شش ساعت می‌خوابید و برای تفکر ارزش بسیاری قائل بود. 

- شنبه درباره تفکر: به هیچ وجه کار فکری پیش نیامد و دلیل آن این است که نظم در کارم نبود. 

- تفکر: روز پنجشنبه فکر کردم، حتی از یک ساعت هم خیلی زیاد‌تر، البته فکر نبود، خود‌خوری بود. در کنار پرورش روح و روان، پرورش جسم نیز جایی خاص در برنامه روزانه او داشت. غالبا صبح‌های زود، پس از نماز ورزش می‌کرد، با کوهستان و کوه‌های سر به فلک کشیده مأنوس بود. 

- در سطوری از دفترچه‌اش می‌خوانیم: «... شنبه درباره ورزش: امروز ورزش نکردم و دلیلش هم تنبلی است.
- پرهیز از بیهوده‌گویی، یکی از دیگر اموری بود که شهید قجه‌ای به آن توجه داشت. 

- روز پنجشنبه بیهوده‌گویی: طی روز چند مورد تقریبا سخنان کوتاه و بیهوده‌ای به زبان آوردم.

- روز پنجشنبه، غیبت: بنا به وظیفه شرعی لازم دانستم برای لوث کردن بعضی از منافقان غیبت کنم. چون روز جمعه روز رأی گیری بود، مجبور شدم برای لوث کردن بعضی چهره‌ها، افشایشان کنم. ولی در برخی موارد بی‌خود بود، چون شنوندگان خود اطلاع داشتند. 
مطالعه از جمله کارهایی بود که شهید قجه‌ای برای آن، جایگاهی ویژه در برنامه‌ریزی‌اش قرار داده بود. اگر روزی موفق نمی‌شد، مطالعه کند، به سادگی از آن نمی‌گذشت و به خود گوشزد می‌کرد که روز بعد کمبود آن را جبران کند. 

- مطالعه: در روز شنبه مطالعه نکردم.
- روز دوشنبه: نه کار مثبتی انجام دادم، نه ‌مطالعه کردم. وقتی هم که خواستم مطالعه کنم خوابم برد.

- اسراف در غذا: روز چهارشنبه در خوردن نارنگی زیاده روی کردم و به آنهایی که ندارند بخورند، فکر نکردم.
در ابتدای دفترچه آبی او سه جمله نوشته است: 

ـ پایه‌های اسلام چیست؟ 
ـ چگونه می‌توان زیست؟ 
ـ بخش به یاد ماندنی
-----------------------


پ.ن:  همیشه وقتی این روزها میرسه و یاد دفترچه آبی حسین می افتم به این فکر میکنم که اگر ما هم بودیم بازهم خرمشهر آزاد می شد؟*


 
comment نظرات ()
 
 
ما کجاییم؟
نویسنده : هرمس - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
 

دیروز در اسکایپ مسنجر با یک جوان شیعه مصری ساکن اسکندریه درباره اوضاع اخیر مصر صحبت می کردم. در حین صحبت از وضعیت خودمان خجالت زده شدم. همین روزهایی که ما داریم زنده باد مرده باد می کنیم و برای یک عکس رییس جمهور ساعتها با هم دعوا و مجادله به راه می اندازیم و لطیفه می سازیم متوجه شدم که چه چشمهایی هستند که امیدشان به انقلاب ماست.

امثال محمد ابراهیم که این روزها در مصر در زیر فشار سلفی ها و سکولارها می جنگند نه از بودجه های جنگ نرم و مقابله با تهاجم فرهنگی ارتزاق می کند و نه از دولت یارانه می گیرند. محمد ابراهیم از نان زن و بچه اش می زند و برای اثبات حقانیت شیعه و انقلاب اسلامی سایت ( http://moaly5.com/ )  راه می اندازد و در شبکه های اجتماعی با مخالفان ایران محاجه می کند.

 محمد ابراهیم چند شعر هم در وصف انقلاب ایران و رهبران آن سروده است:

                                      *أشرقى یا شمس أیران*

…أشرقى یا شمس أیران أشرقى فى کل مکان أعبرى الصحارى و البلدان أمدى نورک و أضیئى کل الأماکن و الأزمان…

أشرقى لتحررى العالم و الشعب من الأنحناء لحکام وطواغیت ضاعت منهم کل معانى النخوة و الأباء

أشرقى یا شمس أیران. أشرقى عبر الباسدران الباسدران حراس الثورة .ثورة غیرت جمیع الأعراف و القوانین و الموازین ثورة باقیة الى یوم الدین…

                                        *ثورة النصر المبین*

 …

على کل الدنا أشرقت شمسها

و أزالت ظلام اللیل الدفین

على کل الدنا أشرقت شمسها

و صارت منارة النصر للعالمین

فى ذکرى الثورة نحییى خمینى قائدها

فهو للثورة الأب و هو والدها

و خامنائى على طریق الفداء له منا التحیة و الولاء

و نقول للعالم أجمعین

مرحبا بذکرى ثورة النصر المبین…


 
comment نظرات ()
 
 
رابطه کتاب و نرخ ارز!
نویسنده : هرمس - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩۱
 

حتما می دانید که این روزها حال دلار در کشور ما خوب نیست. کافیست سری به روزنامه ها و سایتها بزنید تا سیل تحلیل ها و نظرات و انتقادات در مورد کمبود دلار و جیره بندی آن برای واردات را ببینید.مخالفان دولت، تقصیر را گردن دولت و شخص رییس جمهور می اندازند و متقابلا دولت تقصیر را به دوش تحریم ها و برخی دلالان بازار ارز می اندازد و... در نهایت اینکه همه مشکل را صرفا در سطحی  اقتصادی و یا نهایتا سیاسی می بینند. گویا با تغییر دولت و یا حاکمیت این مشکل حل خواهد شد.

اما به گمانم باید مقداری عمیق تر از این به مساله نگاه کرد! ابتدا باید مساله را ساده کنیم تا با فهم خوب آن بتوانیم برای رفعش اقدام کنیم.ماجرا از آنجا آغاز شد که با تحریم خرید نفت از ایران، مقداری کاستی در ذخیره ارزی(دلار) دولت ایجاد شد و این باعث مقداری افزایش قیمت دلار و طلا شد. عده ای که فرصت را مناسب می دانستند مقدار زیادی از سرمایه های شخصی خود را به طلب سود بیشتر و سریع تر، تبدیل به طلا و ارز کردند. همین هجوم به سمت بازار طلا و ارز باعث شد که دولت در تهیه ارز برای واردات با مشکل مواجه شود و قیمت ارز و طلا سیر صعودی بگیرد و افراد بیشتری به سمت آن سرازیر شوند و... و درنهایت ارزش پول ملی افت کند...

 برخی از صاحبنظران  این نکته را مطرح می کردند  که 20-30 درصد  تورم های اخیر ریشه در تحریم ها دارد؛مابقی ناشی از فرهنگ غلط اقتصادی مردم ماست. درصد بسیار کمی از مردم که مقداری سرمایه برای خود اندوخته اند،وقتی متوجه می شوند که بحرانی باعث افزایش قیمت کالا شده، به سرعت سرمایه های خود را به سمت آن سوق می دهند و باعث مضاعف شدن آن بحران می شوند.و البته دامن این بحران همه مردم کشور را خواهد گرفت و باعث تورم فراگیر خواهد شد. در اینجا چند اتفاق فرهنگی افتاده است. اول اینکه مردم ما هنوز مهارت های سرمایه گذاری مثبت را فرا نگرفته اند.هنوز نمی دانند با اندوخته های خُرد خود، چگونه رفتار کنند و به جای اینکه به سمت کالاهای کمیاب هجوم برند و باعث بحرانی شوند که در تمام کشور فراگیر می شود و عده زیادی را به «خاک سیاه» می نشاند، به دنبال سرمایه گذاری در مباحث تولیدی باشند که می تواند تولید خالص ملی ما را افزایش دهد و باعث افزایش رشد اقتصادی خواهد شد که قاعدتا همه از منافع آن سود خواهند برد.

این فرهنگ اقتصادی سرمایه گذاری را چه کسی باید به مردم ما آموزش دهد؟

چند درصد از کتابهای درسی ما شامل آموزش های مهارتی این گونه است؟ چند در صد از رمانهای ما به طور غیر مستقیم فرهنگ سرمایه گذاری مثبت را تبلیغ و ترویج می کنند؟ مفاهیم چند درصد از کتابهای داستانی ما،تشکیل تعاونی،کار جمعی و راه اندازی یک تولیدی را به عنوان یک ارزش به مخاطبان خود انتقال می دهند؟ اصلا چند درصد از کتابهای تالیفی یا ترجمه ای ما برای آموزش عمومی این مفاهیم از جمله مهارتهای سرمایه گذاری خُرد، تشکیل تعاونی،کار آفرینی و... تدارک دیده شده اند؟

مدتی پیش در مصاحبه ای که با یکی از اساتید جامعه شناسی داشتم ایشان نکته جالبی را مطرح کردند.در یک مقایسه ایشان اعلام کردند که تعداد مقالات راجع به اوقات فراغت در نشریات علمی ایران چندین برابر مقالاتی است که در همین مجلات راجع به «فرهنگ کار» نوشته شده است.وقتی« فرهنگ کار» در میان مردم ما نهادینه نشده باشد، باعث می شود عده ای که به دنبال کسب سود و زحمت کمتر هستند با خریدهای یک شبه و خارج از نیاز روزمره شان در بازار بحران ایجاد می کنند. متاسفانه مانند کذشتگان، «نفس کار» دیگر برای ما ارزش نیست و آن را به مثابه عبادت و جهاد در راه خدا نمی بینیم.کار برای ما چیزی است که بتواند سرمایه ما را (حتی اگر باقی مردم دچار خسران شوند) فزونی بخشد. پس ریشه بسیاری از این ناهنجاری های اقتصادی فرهنگی است.

«فرهنگ کار» را چه کسی باید در جوان و نوجوان امروز ما نهادینه کند؟ در چند درصد از متون درسی ما کار به عنوان یک ارزش تلقی می شود؟ چند درصد از رمانهای پرفروش ما باعث ترویج روحیه کار وتلاش و تعاونی و... می شوند؟ نشریه داستان در یکی از شماره های خود مصاحبه ای با یک مترجم ایرانی که سالهایی را در آلمان زندگی می کرد ترتیب داده بود. مترجمی که زندگی در کشور دیگر(آلمان) را با کارگری آغاز کرده بود و الان یکی از مترجمان بنام کشورمان شده است. در این مصاحبه ایشان نقل کرده بودند که در آلمان در فصل تابستان کارگران کارخانه ها برای استراحت به شهرها و روستاهای محل زندگی خود بر می گردند و این دانشجویان هستند که در تعطیلی تابستانی دانشگاهها جای آنها را پر می کنند. البته این دانشجویان برای پول به این کار مبادرت نمی ورزند و اغلب اصلا حقوقی دریافت نمی کنند؛ به خاطر نهادینه شدن فرهنگ کار در وجود یک جوان آلمانی، او دوست دارد که صرفا محیط کار یک کارگر کارخانه را تجربه کند و برای خود تجربه زیسته ای فراهم سازد. وقتی ادبیات داستانی اروپایی را بررسی می کنیم متوجه میشویم که فرهنگ کار و تلاش و تولید چقدر در داستانها و رمانهای کلاسیک و جدید اروپایی مشهود است. اغلب داستانها در یک محیط تجاری یا تولیدی و یا خدماتی اتفاق می افتند.شخصیت های اول داستانی هر کدام به نوعی در موقعیت کار و تلاش هستند(کارگر کارخانه،کشاورز و...) و بسیاری از حوادث در محیط کار اتفاق می افتد. در رمانهای عامه پسند ایرانی اما اکثر شخصیتها در موقعیت بزم و خوشی و بی کاری به سر می برند و... این مساله در ادبیات نمایشی ما (سینما و سریالهای تلویزیونی و ...) نیز به شدت بازنمایی می شود و کاراکترهای اصلی سینمایی یا سریالهای نمایشی ما عمدتا آدمهای بیکار ، علاف ، هرزچرخ ، خلافکار و... هستند.

مشکلات اقتصادی ما ریشه در فرهنگ اقتصادی ما دارد و نقش کتاب در اصلاح این ریشه بی بدیل است.کتاب را دریابیم....

----------

(از سری یادداشتهای ستون کتابخوانی نشریه همراز)

 


 
comment نظرات ()
 
 
جشنواره عمار و مردمی شدن سینما
نویسنده : هرمس - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩۱
 

1- یکی از کژبینی هایی که به شدت و به شکل آزاردهنده ای در فضای رسانه ای ما رواج دارد این است که متاسفانه فتنه سال 88 را به یک پدیده سیاسی صرف تقلیل می دهند و آن را به رقابت انتخاباتی بین دو یا چند نفر یا جریان سیاسی منحصر می کنند.اما نشانه های نوع مواجهات اپوزسیون داخلی با نظام و اتفاقات صورت گرفته اگر چه صورتی سیاسی داشت اما بیشتر دال بر یک مواجهه عمیق ایدئولوژیک بود.

2- اینکه  "چرا بعد از سی و چندسال گذشت از انقلاب اسلامی،جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته است برخی از اتباع خود را «اجتماعی» کند" به نظر نگارنده مهمترین موضوعی است که باید برای جلوگیری از پیشامد این حوادث بر روی آن متمرکز شد.منظور از اجتماعی کردن در اینجا انتقال ارزشها و هنجارهای مورد نظر نظام سیاسی به اتباع  و درونی کردن آنها توسط اتباع است.در حقیقت با پیروزی انقلاب اسلامی ساختارهای سیاسی کشور دستخوش تحولات بنیادینی شد ولی به اذعان بسیاری از ژرف بینان دلسوز هنوز ساختارهای اجتماعی و فرهنگی و تربیتی متناسب با آن ایجاد نشده است؛ یعنی به قول گرامشی ساختار سیاسی نتوانسته است ایدئولوژی خود را بوسیله نهادهای حکومتی مخصوصا نهادهای آموزشی و تربیتی  بازتولید کند.همین عدم تحول هماهنگ ساختارها باعث شده که در یک وضعیت پاردوکسیکال، ساختار سیاسی با هزینه خود و در داخل بوسیله نهادهای آموزشی و تربیتی شامل نهادهای رسمی مانند آموزش و پرورش و آموزش عالی و صدا و سیما یا نهادهای غیر رسمی مانند نظام اداری، نظام اقتصادی و...   نیروی اپوزسیون خود را پرورش دهد. با این تحلیل و از این جهت به دلیل رفع نشدن این وضعیت پارادوکسیکال، فتنه 88 ادامه فتنه 78 بوده و بعد از این نیز دوباره شاهد بروز حوادثی اینچنینی خواهیم بود.

3- اما این هماهنگ سازی ساختارها چگونه صورت می پذیرد؟ در سالهای اخیر تلاشهای پراکنده اما زیادی توسط برخی نخبگان و نیز حاکمیت  با عناوین جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم، تحول در علوم انسانی و...در جهت این هماهنگ سازی صورت گرفته اما متاسفانه به نتیجه مطلوب نرسیده است.به نظر نگارنده مهمترین علت عدم این موفقیت از بالا به پایین بودن این حرکت است. در حقیقت این هماهنگ سازی یک امر فرهنگی است و از آنجا که امر فرهنگی نیز جز از دل اجتماع وآگاهی فردی و اجتماعی در طی فرایندهای کنش و واکنش جمعی اتباع و کنشگران صورت نمی گیرد دولتی کردن و بروکراتیک کردن آن باعث ابتر ماندنش خواهد شد. مهمترین آسیب هر حرکت و جنبش اجتماعی پس از به نتیجه رسیدن آن این است که عاملان آن کنش جمعی که همگی فعالانه در شکل گیری و پیروزی آن مشارکت داشته اند به جای تداوم نقش اصلی خود یعنی مشارکت فعال تر در تحقق و نهادینه کردن دائمی آرمانها، آنرا به نخبگان سیاسی واگذارکنند وصحنه را ترک کنند. عرصه دولت، عرصه مصلحت سنجی های مداوم است و همین ترک کردن صحنه باعث قربانی شدن این آرمانها در پای مصلحت سنجی های مداوم نخبگان سیاسی و دولتی ها خواهد شد و این همان اتفاقی است که متاسفانه در این سال های پس از انقلاب و دفاع مقدس در کشورمان افتاده است: پس از تشکیل جمهوری اسلامی کم کم آرمانها دولتی و دغدغه ها بروکراتیک شدند. یعنی کسانی که احساس تعلق به آرمانهای انقلاب اسلامی می کردند و می کنند اولا هر حرکت فرهنگی و اجتماعی را که ارتباط مستقیمی با حفظ یا تحقق آرمان هایشان دارد را یا به دولت محول می کنند یا چشم به اذن و کمک و مساعدت دولت دارند.این اتفاق به صورت عینی تر بعد از جنگ رخ داد و ما تحقق و پیگیری آرمانها و ارزشها را به دست سازمان های دولتی و سیاستمداران و بروکراتها سپردیم و در کنار گود به مسلخ رفتن آرمانها و ارزشهایمان در پای مصلحت طلبی های اقتصادی و عمرانی و سیاسی و... دولتی شاهد بودیم. یک مثال بارز آن انتظاراتی است که مردم و حتی برخی از نخبگان از حاکمیت در موضوع حجاب دارند؛ به نوعی همه، نهادهای حاکمیتی و مسئولان دولتی  را در مساله حجاب مقصر می دانند! منکر نقش دولت در سیاستگذاری ها نمی توان شد ولی یک سیاست فرهنگی و اجتماعی زمانی به بار خواهد نشست که از بدنه جوشیده باشد.

بنابراین  اصلاح فقدان هماهنگی نظامهای فرهنگی و اجتماعی با نظام سیاسی که در ابتدای امر به عنوان زمینه فتنه 88 و امثال آن معرفی شد زمانی میسر خواهد شد که مردم و نخبگان فرهنگی در کنار هم احساس تکلیف و مسئولیت کنند و خود در صحنه حضور داشته باشند. این همراهی نه فقط در نظر که باید در عمل صورت گیرد. یعنی افراد با جهت گیری ها، کنش ها و واکنش های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادیشان اجازه ندهند که معدود افرادی بواسطه ومدد رسانه های تبلیغی شان نظام حساسیت های حاکمیت و حاکمان را تاثیر امیال خود قرار دهند.

4- فتنه 88  را به عنوان بزرگترین چالش داخلی حاکمیت بعد از انقلاب اسلامی می توان بر شمرد که ابعاد سیاسی آن حدود 8 ماه به طول انجامید. چالشی که تنها با حضور خودجوش و همه جانبه مردم در نه دی از آن عبور شد و اگر حضور حماسی کنشگران نبود مشخص نبود که سرانجام کار به کجا خواهد کشید. نه دی را می توان به عنوان اولین حضور همه جانبه مردمی پس از دفاع مقدس در عرصه عمومی کشور دانست.نه دی از جهت دیگر نیز حائز اهمیت است. در حقیقت در دوره پسا دفاع مقدس و ذیل شعار توسعه سیاسی قرار بود عامه مردم نقش و حضور سیاسی خود را تنها به رای دادن به نخبگان و احزاب سیاسی تقلیل بخشند و سرنوشت کشور را به دست جریانات و احزاب سیاسی و زد و بند قدرت در میان آنها بسپارند. اما نه دی نشانه شکست این پروژه و امید به زنده بودن آرمان انقلاب اسلامی یعنی «جمهوریت» به معنای واقعیش بود.

5-  اما آیا با حضور سیاسی نه دی همه مسائل پایان یافت؟ اگر زمینه های فتنه 88 را تنها به مسائل سیاسی و رقابتهای انتخاباتی محدود کنیم می توان نه دی را یک نقطه پایان دانست؛ اما اگر از کژبینی های رایج عبور کنیم و علت فتنه 88 را در زمینه های فرهنگی و ایدئولوژیک آن تبیین کنیم نه دی نه پایان فتنه که  نقطه آغاز مقابله ریشه ای با فتنه است؛ کنشگر انقلاب اسلامی که به لایه های پنهان فتنه آگاهی یافته می داند حضور سیاسی نه دی تنها شعله های آن را خاموش کرده است و خاکستر فتنه آماده زمینه مساعد برای شعله ورشدن مجدد است؛ می داند همه چیز در حضور سیاسی در خیابان ختم نمی شود.می داند حضور دائمی و خودجوش برای اصلاح تضادهای ساختاری حاکمیت زمینه فتنه انگیزی را برای همیشه خواهد بست و در غیر این صورت با رخداد هر پدیده ای که باعث ایجاد هیجان کاذب عمومی می شود احتمال فتنه انگیزی جدیدی خواهد بود.

6- اصل 44 و خصوصی سازی(یا به عبارت درست تر مردمی سازی) در اقتصاد می گوید که تجربه نشان داده است باید اداره امور را به دست خود مردم سپرد و دولت فقط نقشی نظارتی داشته باشد. با توصیفات بالا  اصل 44 قبل از اقتصاد باید در حوزه فرهنگ اتفاق بیفتد. یعنی کنشگران انقلاب اسلامی با قطع امید از دولت بروکراتیک آرمانها و ارزشهای انقلابی را به عنوان یک سرمایه شخصی، خانوادگی و حیثیتی در نظر بگیرند و دفاع  و تلاش برای تحقق آن را نه به دست دولت که مسئولیت دائمی خویش تلقی کنند. از این جهت قبل از آنکه این ارزشها و آرمانها مورد هتک قرار گیرد، با ساخت پناهگاه مناسب از این سرمایه شخصی حفاظت خواهد شد (کاری که ما با سرمایه های شخصی عینی خود می کنیم). اولین و مهمترین حفاظت این است که برای انحلال تعارض های نهادهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و هماهنگ سازی آنها با یکدیگر تلاش شود. همان تعارض هایی که ابتدای یادداشت به عنوان زمینه های اصلی فتنه 88 اشاره شده بود.

7- رسانه های جمعی ضریب نفوذ زیادی در میان مردم کشورمان دارند ولی به واسطه سیطره بیماری روشنفکر زدگی  بر هنر سینمایی، آثار سینمایی به جای  حقایق و واقعیات کشور، ایده آل ها و تمنیات درونی قشر خاصی را باز می نمایاند. شکستن این سد و ایجاد هماهنگی میان ساختارهای فرهنگی و اجتماعی با نظام سیاسی راهی ندارد جز به فعلیت کشاندن پتانسیل عظیمی که کنشگران انقلاب اسلامی به واسطه نگاه و سبک زندگی خود در بازنمایی واقعیات و ایده آل های جمهوری اسلامی داراست. مردمی سازی رسانه های جمعی به مثابه خصوصی سازی(مردمی سازی) آرمانها! مهمترین نیازی است که جشنواره عمار دارد به آن پاسخ می دهد. وقتی 250 نقطه شامل مساجد و حسینه ها و کانونهای فرهنگی و هنری همزمان با سینما فلسطین درحال اکران برگزیده های دوره سوم جشنواره عمار هستند، وقتی از دوره دوم تا دوره سوم افزایش 300 درصدی در تعداد آثار ارسالی به جشنواره دیده می شود و از جوانان فعال فرهنگی در ایذه و فسا و  بوشهر گرفته تا مستندسازان برجسته ای که آثار قبلیشان جوایزی جهانی گرفته با آثار متعدد در این جشنواره سینمایی شرکت کرده اند می توان به کارکرد «آزاد سازی و مردمی سازی سینما» ی جشنواره عمار امیدوار بود.


 
comment نظرات ()
 
 
خط و خطوط دکتر مرتضی فرهادی
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
 

"از روزی که طرح نامه(پروپوزال) کارشناسی ارشدش تصویب شد دیگر کسی ایشان را ندید.حدود 4 سال بعد بود که بسته ای بزرگ به دست داشت و وارد اتاق استاد راهنما شد.استاد با دیدن شاگرد ابرو درهم کرد که این مدت کجا بودی؟متاسفانه شما اخراج شده اید.... اما وقتی شاگرد پایان نامه 8 جلدی اش را که حاصل 5 سال مطالعه میدانی و مشاهده مشارکتی اش در مناطق روستایی بود را از داخل بسته به روی میز گذاشت نگاه استاد عوض شد... کمیته داوران دانشکده نمره بالاتر از 20 نداشت که به او اهدا کند..."

دکتر فرهادی در سال1332 درملایربه دنیا آمد. دوران کودکی خود را در مهاباد و دوره نوجوانی و جوانی را در شهر خمین گذراند. وی دارای لیسانس در رشته‏ی روان‌شناسی، فوق لیسانس در رشته‏ی ارتباطات اجتماعی و دکترا در رشته‏ی جامعه‌شناسی می‌باشد. فرهادی هم‌اکنون به عنوان استاد تمام مردم شناسی، عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی و سردبیر فصلنامه علوم اجتماعی است.مهمترین آثار ایشان" انسانشناسی یاریگری"،"فرهنگ یاریگری در ایران"، " واره: درآمدی به مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی تعاون"، "موزه های بازیافته"،"نامه کمره" و... می باشد.

 

مدتی پیش یکی از اساتید در میزگردی مشکل علوم اجتماعی در ایران را پیوند آن با شرق شناسی دانسته بود. عمده دلیل مهجوریت دکتر فرهادی درمیان جامعه شناسان و مردم شناسان ایرانی را می توان از نشانه های بارز این پیوند دانست.بااینکه ایشان در مقالات و کتب خود در نقد توسعه غربی و تنقیح منظور خود از توسعه بومی مطالب زیادی به نگارش در آورده اند اما حتی اساتید بنامی که دغدغه هایی مانند ایشان را در کارهای علمی خود دنبال می کنند کمتر به آثار ایشان توجه کرده اند.

پیوند عمیق علوم اجتماعی در ایران با شرق شناسی رابه بهترین وجهمی توان در آثاری که به جامعه شناسی تاریخی ایران پرداخته اند مشاهده کرد. اغلب محققانی که سعی کرده اند با استفاده از فلسفه های تاریخی قرن هجدهمی(مانند منورالفکرهای اولیه و یا متاخرینی چون طباطبایی و دوستدار و...)به تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران می پردازند ، همینطور اغلب کسانی که با نگاههای جامعه شناختی قرن نوزدهمی و متاثر از دورکیم و وبر و به خصوص بحث جامعه آسیایی مارکس (مانند لمبتون،کاتوزیان،ویتفوگل،اندرسون،علمداری، زیبا کلام و...)به این مهم پرداخته اند همگی در یک نقطه اشتراک دارند که فرهنگ و جامعه سنتی ایرانی بدوی،غیر عقلانی،راکد،کوتاه مدت، استبداد زده و... بوده است.از همین منظر انسان ایرانی نیز دروغگو،منفعل،ستیزه جو،متملق فاقد مشارکت و سرمایه اجتماعی و... شمرده شده است.اهمیت کار دکتر فرهادی در این است که هم نفیا و هم اثباتا در مقابل این موضع گیری ها مقاومت کرده است. البته برخی از جامعه شناسان و مردم شناسان و مورخان و فیلسوفان ایرانی نیز هستند که این مقاومت را به صورت تحلیلی و نظری در آثار خود دنبال می کنند اما وجه تفاوت بارز دکتر فرهادی با آنها تجربی بودن مقاومت ایشان است.البته نه اینکه پژوهشهای ایشان فاقد توصیف ها و تبیین های نظری است بلکه همانطور که اشاره خواهد شد این مهم در آثار ایشان جدی تر از دیگر نظریه پردازان حضور دارد.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
عریانی میوه تمدن جدید است
نویسنده : هرمس - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
 
1- بهانه این یادداشت، مطالبی بود که در یکی دو ماه گذشته در سایتها درباره حجاب منتشر شده است. این یادداشت نمی خواهد درباره گشت ارشاد و نظر اسلام درباره پوشش و ... حرف بزند که زیاد زده شده است. فقط می خواهد یک نسبت را مشخص کند. نسبتی که توجه کمتر نخبگان ما را به خود جلب کرده است و شاید همین نیاندیشیدن در این نسبت است که علاقمندان به حجاب را اینقدر دچار تشتت و سردرگمی کرده است و اصل و فرع را به جای هم نشانده است. نسبتی که اگر خوب فهم شود نسبت ما با خیلی چیزهای دیگر نیز مشخص می شود. 

بی حجابی یک معلول و عارضه اجتماعی است.البته عارضه ای طبیعی! یعنی روال طبیعی جامعه ما به سوی بی حجابی است و اگر کسی هم باحجاب بماند خلاف جهت روال طبیعی جامعه ما شنا کرده است. این به خاطر این است که ما از مومن و غیر مومن، حزب اللهی و غیر حزب اللهی و... همگی چیزی را انتخاب کرده ایم که بی حجابی از لوازم ضروری آن است.منظورم این است که  نمی شود آن چیز را پذیرفت و لوازمش را نپذیرفت.همین توجه نکردن ها و ساده اندیشی هاست که گشت های ارشاد را به راه انداخته است.به نظر من گشت ارشاد یعنی پارادوکس حاکمیت. یعنی از سویی مردم با پذیرش برخی امور که حاکمیت اشاعه می دهد آرام آرام و به صورت نرم به سمت بی حجابی رانده می شوند و از سویی با قدرت سخت حاکمیت، جلوی آنها  گرفته می شود. اینجاست که بحران اجتماعی رخ می دهد. 

بهتر بگویم بی حجابی یک معلول و محصول تمدنی است.تمدنی که ما قبولش کرده ایم و برای گسترشش هم هزینه می کنیم. تمدنی که آن را غایت الغایات سعادت خود و بشر پنداشته ایم و برای رسیدن به آن کورس گذاشته ایم.بی حجابی و بی حیایی روز افزون ما نسبت مستقیم دارد با معماری ما، با صنعت ما، با بروکراسی ما، با ارتباطات جمعی ما،با حمل و نقل عمومی ما و... همه ی اینها به نوعی ما را به سمت عریانی سوق می دهند و جمهوری اسلامی همم برای گسترش و اداره و مدیریت اینها و در نتیجه عریان تر شدن و بی حیایی ما سالانه میلیاردها دلار هزینه می کند. 

2- برای روشن تر شدن بحث چند مثال را مطرح می کنم: 
مثال اول از معماری و شهر سازی ماست. در واقع دو گونه معماری وجود دارد: معماری برون گرا و معماری درون گرا. در شهرسازی هم دو نگرش مطرح شده است: یکی، شهرسازی برون گرا و دیگری، شهرسازی درون گرا. هر نوع معماری سبک خاصی از رفتارها و تعاملات اجتماعی و سبک زندگی را اقتضا می کند. معماری درون گرا را با معماری سنتی می شناسیم و معماری برون گرا را با معماری مدرن یا لیبرال. 

مثلاً در خانه های قدیمی دو کوبه درب وجود دارد: کوبه زیر و کوبه بم؛ یکی برای مردها و دیگری برای زن ها، تا اهل خانه بدانند کسی که در می زند مرد است یا زن! در این معماری، مراعات روابط عفیفانه بین زن و مرد، آسان است و اگر کسی بخواهد عفیف نباشد باید خیلی زحمت بکشد و ریسک کند و آبروی خود را به خطر بیندازد! 

در معماری درونگرا،مدخل خانه با یک راهرو و یک پیچ نود درجه از صحن اصلی خانه جدا شده است. به همین علت از درب خانه ،صحن و اندرونی دیده نمی شوند.میهمان حتی اگر سرزده وارد خانه شود تا به صحن اصلی برسد باید مسافتی را طی کند و  در این مدت اهل خانه می توانند خود را  به حجاب بیارایند. در این خانه پذیرایی از مطبخ و اندرونی جداست و بانوی خانه بدون دغدغه می تواند به امورات جاری خود مشغول شود.در معماری درونگرا خانه محل امن و آرامش و آسایش است.هیچ خانه ای بر داخل خانه دیگر مشرف نیست.  

اما در معماری برون گرا ساختمان را باز (Open) می سازند  و حیاط  خانه از بیرون پیداست. پنجره ها به گونه ای است که از بیرون، می توان به آن، اشراف داشت و در درون هم، آشپزخانه، باز (Open) است و در سالن پذیرایی خانه، محرم و نامحرم رفت و آمد می کنند. در این حال، زن خانه که می خواهد عفت خود را حفظ کند تحت فشار قرار دارد؛ لذا مدتی چادر سر می کند اما به تدریج برای او عادی می شود که برادرِ شوهر، نامحرم نیست! دوستِ شوهر هم نامحرم نیست! و مهم نیست که آستین و یقه او را هم ببینند! خلاصه این که کم کم این گونه روابط، آسان می شود و فرهنگ خانوادگی به سمت بی حجابی و بی حیایی تغییر می کند.  معمارى، ظرف زندگى ماست. پس اگر ظرف و مظروف باهم متحد هستند انسان و خانه اش نیز باهم متحد می شوند. زیستن در خانه اى که همه چیزش بر صراط مدرن بنا شده، انسانى را در خود مى پروراند که واجد سبک زندگى مدرن مى شود، چه بخواهد چه نخواهد. 

پنجره های مدرن(آنگونه که لوکوربوزیه در مانیفست معماری مدرن مطرح کرد و در ویلا ساوای خود طراحی و اجرا نمود) پنجره های عریض و کشیده ای است که شاید بیرون را بتوان بهتر دید، اما درون خانه را هم راحت تر از قبل می شود تماشا کرد، آن سان که گویا پنجره همسایه پرده سینماست؛ غافل از آنکه پنجره خانه برای دیدن بیرون است نه تماشای درون. 

در معماری  برون گرای فوق مدرن که البته هنوز پایش به کشور ما کمتر باز شده است ،خانه ها برای اهل خانه حریمی ایجاد نمی کنند و دیگر خانه ها به آن مشرف هستند و همه چیز عریان است. توالت ها به گونه ای طراحی شده که گاهی جداره ای وجود ندارد و گاهی جداره ها شیشه ای اند و گاهی هم که شرم می کنند، شیشه ها اندکی دودی می شود و در حین قضای حاجت از داخل بیرون را می بینی اما کسی تو را نمی بیند. حمام ها نیز شیشه ای اند و یا یک وان بزرگ در کنار جداره شیشه ای نما که به همه جا مشرف است، و یا حتی جکوزی های امروزی که درون بالکن قرار گرفته اند. حالا وقتی که توالت و حمام اُپن باشد، چرا آشپزخانه اُپن نباشد. خانواده هم آنقدر پایگاه محکمی ندارد که بخواهند اتاق خواب والدین را در حریمی بسازند که از کنجکاوی بچه ها به دور باشد و ... .به واقع در درون خانه با سبک معماری مدرن ، اباحه گری موج می زند. 

شهرسازی 
در شهرسازی هم همین گونه است.تمدن جدید صنایعی ایجاد کرده که به نیروی کار زیادی نیاز دارند و شهر های جدید در کنار صنایع ایجاد می شوند. با تخریب طبیعت به انحاء مختلف شهرهای بزرگ گسترش می یابند و آپارتمانهای قوطی کبریتی سیمانی و آهنی با طبیعت خشن شان که سوهان روحند سر به فلک می کشند.مشغله و حمل و نقل و مهاجرت و ... ارتباطات انسانی حتی با اقوام درجه یک را به کمترین حد می رساند.پس با ساخت پارک باید محیط مصنوعی ای را ایجاد کنند تا عوارض روانی زندگی آپارتمانی کاهش یابد.هر گوشه ای پارکی زده می شود و محل تفریح عمومی و دسته-جمعی خانواده ها و غیر خانواده هایی می شود که محرم و نامحرم ساعاتی را در کنار یکدیگر به استراحت و گردش و ورزش و... می پردازند. طبیعی است که در این شهرها، فرهنگ عفاف دستخوش تغییر می شود.  

حمل و نقل و ارتباطات 
همین را می شود در بحث حمل و نقل عمومی نیز مشاهده کرد. وقتی جوان امروزی در هجوم درون و بیرون مترو روزانه با صدها نامحرم چشم در چشم یا تنه به تنه می شود؛ وقتی در اتوبوسهای شهری مسافران حوصله سر رفته، وقت خود را با دید زدن محرمان و نامحرمان پر می کنند؛ وقتی در شبکه های اجتماعی مجازی دختران و پسران به راحتی با هم همکلام می شوند و شوخی های آنچنانی و این چنانی می کنند، اولین اتفاقی که در زندگی مردمان می افتد حیازدایی است و از این دست مثالها در زندگی روزمره مان می توانیم به کرات ببینیم. 

عریانی میوه تمدن جدید 
3- بی حجابی میوه غیر مستقیم تمدن جدید غرب است. ما نمی توانیم بروکراسی،پلیس ، تکنولوژی ،شهرسازی ،معماری و ...  غرب مدرن را بپذیریم ولی اقتضائات آن را نپذیریم.ساختارهای اقتصادی، سیاسی،تکنولوژیکی و... تمدن جدید ، فرهنگ خاص خود را طلب می کند. 

عریانی میوه تمدن جدید است.تمدنی که از رنسانس در قرون 14و 15 میلادی سر برداشت. تمدنی که در آن بشر دیگر نمی خواست خلیفه خدا و زیر سایه او باشد.تمدنی که در آن بشر با «کشتن خدا» می خواست منقطع از آسمان، خود سعادتش را رقم بزند.تمدن غرب ، جلوه یک زندگی است که در آن دیگر معنویت و قدس اصالت ندارد و انسان موجودی نیست که حامل «روح الهی » باشد و بتواند خلیفه خدا در زمین شود . 

در چنین فرهنگی که هیچ فردایی پس از مرگی در انتظار انسان نیست و هیچ بهشتی او را به خود دعوت نمی کند ، انسان چه می تواند کرد ؟ همه فرصتی که او برای بودن دارد همین فاصله کوتاه تولدتامرگ است و او که جز در این فرصت مجال دیگری برای بودن ندارد، ناچار است تا می تواند از هر آنچه در این طیبعت لذت بخش و لذت آور است ، بهره گیری نماید.  و یکی از چیزهایی که می تواندبه او لذت ببخشد «تن انسان » است . 

از همین روست که ناگهان از زیرتیشه سنگتراشان هنرمند رنسانس ، مجسمه هایی برهنه بیرون می آید که بیش از هرچیز می خواهد این احساس را به بیننده القا کند که انسان همه تن است وهنرمند باید به تن او توجه داشته باشد. 
در نقاشی نیز تفاوت آشکاری میان آثار این دوره و آثار قبل ازآن مشهود است بهترین راه برای درک تفاوت دوبینش جدید و قدیم مقایسه صورت هایی است که نقاشان به تخیل خود از مریم مقدس کشیده اند . اکنون در صورت این مریم دنیوی شده آن شرم مقدس گذشته دیده نمی شود . حتی ارزش مریم نیز در این دوران به زیبایی ظاهری اوبستگی دارد. 

در اینجا دیگر انسان و مخصوصا زن، «فقط تن» است و ارزش او به اندازه ارزش تن اوست . در چنین فرهنگی لباس وسیله ای برای پوشش تن نیست بلکه برای آرایش آن است و در چنین حال و هوایی که شخصیت زن به نمایش جسم اوست ، لباس اوباید تنگ باشد تا  لباس نه خانه ی تن که «پوست دوم » او باشد و لباس به تن می کند تا با کمک آن بعضی ازاندام خود را در «قالب » و بعضی دیگر را در «قاب » بگیرد. آنچه مدل لباس، معماری و...  را تعیین می کند روانشناسی جنسی است و در حقیقت مبتکران مدهای تازه همواره در کار تنظیم نسبت میان برهنگی وپوشیدگی هستند تا بتوانند حداکثر جلوه و جاذبه را در این جنس وحد اکثر اشتیاق را در آن جنس دیگر ایجاد نمایند .البته این تنها لباس زن نیست که تابع رابطه «چشم و جسم » است که لباس مردان نیزهست . 

4- تفکر، فرهنگ و تکنولوژی رابطه وثیقی با یکدیگر دارند. هر تفکری فرهنگ و تکنولوژی خاص خود را طلب می کند و هر تکنولوژی ای نیز فرهنگ و تفکر خاصی را گسترش می دهد.  طرح هایی چون گشت ارشاد نشان داده است که ما در این نسبت ها تفکر نکرده ایم و به جای پرداختن به ریشه ها دلخوش به سمپاشی میوه ها هستیم. 

راه سوم 
در مصاف با صنعت و تکنولوژی جدید سه راه پیش روی داریم.اولین راه حل که به نوعی پاک کردن صورت مساله هست به بازگشت به گذشته(قبل از مواجهه ما با تجدد و دستاوردهای تکنولوژیکش) تجویز می کند. اما نگارنده خود نیک می داند که ما حتی اگر همگی هم اراده کنیم امکان این را نداریم که صورت مساله را پاک کنیم و حتی به 10 سال پیش بازگردیم.پس دو راه بیشتر پیش رو نداریم. یا تمدن جدید را با همه اقتضائاتش بپذیریم و یا در فکر ایجاد تمدنی دیگر با محصولات و دستاوردهای خاص مورد نظر باشیم.اگر قرار بود بپذیریم از چه رو انقلاب کردیم؟پهلوی اول و دوم که بهتر از جمهوری اسلامی می توانستند ما را مدرن کنند و حمایت همه جانبه آمریکا و اروپا را هم دنبال خود داشتند.آیا خود را با همه دنیا در انداخته ایم که اقتضائات زندگی مدرن (که از بی حیایی آغاز و به نیهیلیسم ختم می شود) را بپذیریم؟ 

با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی تنها ساختار سیاسی تغییر کرد اما جمهوری اسلامی برای ماندن، راهی جزتاسیس ساختارهای اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی متناسب با این ساختار سیاسی که سبک زندگی مومنانه را اقتضا کند ندارد.یکی از ویژگی های تمدن اسلامی در قرون 4و5و6 که از شرق تا غرب عالم را فرا گرفته بود ایجاد تکنولوژی هایی بود که ابتدا نسبت آنها با طبیعت،اخلاق و سعادت بشری مشخص شده بود.البته نگارنده تمدن سازی را یک پروژه ده ساله و یا احیانا چند ده ساله نمی داند،همچنانکه فاصله رنسانس تا انقلاب صنعتی بیش از سه سده طول کشید. اما عمومی شدن همین تامل در نسبت میان تفکر، فرهنگ و تکنولوژی می تواند قدم اول باشد و این فاصله را کوتاه تر کند. 
در آخر نگارنده باز هم تاکید می کند که قصد این یادداشت تنها دعوت به تامل در نسبت میان تفکر،فرهنگ و تکنولوژی است نه بازگشت به گذشته!

 
comment نظرات ()
 
 
وقتی یک معتاد کتابفروش می شود!
نویسنده : هرمس - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 
معجزه کتاب دا و نورالدین پسر ایران در یک ندامتگاه
میثم مهدیار- حال کتاب در کشور ما خوب نیست! هر آدم فرهیخته ای وقتی آمارهای منتشره در باب نشر و توزیع کتاب و آمار کتابخوانی در ایران را می شنود متاسف و غمگین می شود. اما با این همه وقتی خبرهایی از جنس «کتابخانه فاطمه ها»در رسانه های کشور منتشر می شود علاقمندان به فرهنگ را دلگرم تر و امیدوارتر می کند.
 این روزها در دعواهای رسانه ای بر سر تعیین ریاست مجلس ،خبر جنبش کتابخوانی در یک ندامتگاه با عنوان"عجیب ترین جشن آزاد سازی خرمشهر در یک ندامتگاه" در میان اخبار رسانه ها گم شد.برای کم و کیف این جنبش کتابخوانی در ندامتگاه شهر دورود در استان لرستان،بخش فرهنگی سایت الف به گفتگو با آقای نصیریان مدیر این ندامتگاه نشسته است:

-آقای نصیریان،حرکت کتابخوانی از چه موقع در ندامتگاه شروع شد؟
این حرکت به طور جدی از دی ماه سال گذشته شروع شده است و ما در این مدت دو مسابقه کتابخوانی میان زندانیان برگزار کرده ایم که جوایز مسابقه دوم روز سوم خرداد ماه با حضور نویسندگان و هنرمندان اهدا شد. در این مراسم آقای پرویز پرستویی، خانم سیده زهرا حسینی راوی کتاب «دا»، آقای حسینی راوی کتاب «پایی که جا ماند»، آقای عافی راوی کتاب «نورالدین پسر ایران» و سیدابوالفضل کاظمی راوی کتاب «کوچه نقاش‌ها»، کیانوش گلزار راغب راوی کتاب «شنام» و مرتضی و مصطفی نظرنژاد فرزندان شهید «بابانظر» راوی کتاب بابا نظر حضور داشتند.

-این حرکت از کجا شروع شد؟
ما در زندان یک کتابخانه داریم که هر از چندگاهی توسط نهاد کتابخانه های عمومی کتابهایی برایمان ارسال می شود. پاییز سال گذشته یکی از زندانیان سیاسی ما به صورت اتفاقی کتاب «دا» را مطالعه کرده و بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود.ایشان نامه ای برای خانم زهرا حسینی راوی کتاب «دا» نوشت و از کتاب ایشان تشکر کرد. خانم حسینی با توجه به اینکه هنوز هم مشکلات جسمی ناشی از دفاع مقدس را تحمل می کنند به جای خود نماینده ای را برای بازدید از این زندانی فرستادند. وقتی این اتفاقات افتاد کم کم استقبال از این کتاب در زندان زیاد شد و به واسطه کتابهای اهدایی خانم حسینی تعدادی دیگر از زندانیان هم شروع به مطالعه کتاب کردند. یکی از نویسندگان مطرح کشور وقتی از این ماجرا مطلع شدند کتابهای دیگری چون نورالدین پسر ایران،پایی که جا ماند، کوچه نقاشها و شنام و... که اغلب خاطراتی در مورد دفاع مقدس بودند را نیز برای کتابخانه ارسال کردند که این کتابها نیز به شدت میان مددجویان ندامتگاه مورد استقبال قرار گرفت. ما هم با توجه به این استقبال ،مسابقات کتابخوانی را از همین کتابها در میان زندانیان راه اندازی کردیم. در مرحله دوم حدود ۱۴۰ نفر از زندانیان شرکت کردند.


-آیا این کتابخوانی تاثیری هم در روحیه و رفتار زندانیان داشته است؟
همان زندانی سیاسی که نام بردم بعد از مطالعه کتاب«دا» به کلی رفتارش تغییر کرده بود و همین تغییر رفتار ایشان باعث شده بود که بقیه زندانیان به طرف این کتاب جلب شوند. همینطور یکی از زندانیان دیگر ما که به جرم مواد مخدر دوران محکومیتش در زندان سپری و به تازگی آزاد شده است مغازه ای در سطح شهر اجاره کرده و قرار است کتابفروشی را با همین موضوعات راه اندازی کند.
برخی از زندانیان که بی سواد هستند از با سوادها خواسته اند، این کتابها را برایشان بخوانند و بسیاری از آنان با شنیدن روایات این کتابها گریه کرده اند. اصلا برخی تعجب می کنند که چگونه ممکن است یک زندانی یک کتاب ۸۰۰ صفحه ای را برای مطالعه دست بگیرد.

-شما یعنی برای خانواده زندانیان علاقمند به کتاب برنامه ای ندارید؟
چرا اتفاقا! ما سعی کرده ایم خانواده ها را نیز درگیر کنیم. ما در ملاقاتها به خانواده زندانیان کتاب امانت می دهیم. در زمان اهدای جوایز مسابقات کتابخوانی ما خانواده های زندانیان را نیز دعوت کرده بودیم.
جالب این است که برخی از زندانیان کتابهایی را که از کتابخانه امانت گرفته اند پس نمی دهند! می گویند می خواهیم بدهیم خانواده هایمان نیز مطالعه کنند.

-آیا این فعالیت شما به مسئولان استانی و کشوری رسیده است؟
ما خیلی سعی نکرده ایم این فعالیت را رسانه ای کنیم. اگر چه برخی مسئولین محلی که این فعالیت به گوششان رسیده است برای مشاهده نزدیک این حرکت به ندامتگاه دورود آمده اند اما منتظریم که مرحله سوم مسابقات کتابخوانی زندانیان نیز برگزار شود و برای اهدای جوایز مسئولان کشوری و استانی را دعوت کنیم.

-در مراسم روز آزاد سازی خرمشهر که برگزار کردید چه کسانی حضور داشتند؟ حضورشان چه تاثیری داشت؟
به کمک آقای احمدزاده از نویسندگان خوب کشورمان ما توانستیم نویسندگان و راویان کتابهای دا،پایی که جاماند، نورالدین پسر ایران،کوچه نقاشها،شنام وبازیگرانی چون پرویز پرستویی را دعوت کنیم. در همان مراسم جشن ،حدود ده میلیون تومان از سوی این عزیزان به عنوان هدیه به برندگان مسابقه کتابخوانی هدیه شد.

راوی دا در حال اهدای جوایز مسابقه
-در آخر اگر صحبتی دارید خوشحال می شویم بشنویم.
این حرکت نشان داد که اگر زندان ها بودجه فرهنگی مناسبی داشته باشند می توان از زندانیان انسانهای فرهیخته ای ساخت. مانند همین زندانی تازه آزاد شده ی ما که به دنبال دایر کردن کتابفروشی است. ما آمادگی داریم که تجربیات خودمان را به ندامتگاهها و حتی مراکز دیگر ارائه کنیم. به نظر ما این امکان وجود دارد که این حرکت در بعد ملی دنبال شود. 
با توجه به اینکه اکثر مجرمان ما سرپرست خانوار هستند ،هر زندانی ای که کتابخوان شود جلوی ایجاد چندین مجرم دیگر که تحت سرپرستی وی هستند گرفته می شود.

 
comment نظرات ()
 
 
چرا ما کتابخوان نمی شویم؟
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
 
موقعیت اول:[مادر و کودک در حال عبور از خیابان]
امیررضا: مامان اون کتاب رو برام می خری؟
مامان: کتاب! همین پارسال 2۰۰۰ تومان دادم واست یه کتاب خریدم. نخوندی که! فقط روش نقاشی کشیدی. مگه بابات چقدر حقوق میگیره که من هر سال برای تو کتاب بخرم؟
چند دقیقه بعد....
امیررضا: مامان، برام شیر کاکائو می خری؟
مامان: شیرکاکائو؟ بخرم که دوباره بریزی رو لباسات مثل دیروز؟ بیا این چیپس رو بگیر...
چند سال بعد
موقعیت دوم
: [مامان در حال صحبت تلفنی با روژان خانم در منزل]
مامان: آره نمی دونی روژان جون... یه مدلهای جدیدی آورده بود، خیلی شیک بود. خیلی به تنم میومد اما رنگ هاشو نپسندیدم... راستی دیروز هم که دوباره تیمتون باخت؛ با اون دروازه بان سوراختون... دیدی مسی چطوری لولتون کرده بود! البته قبول دارم ژاوی خوب بازی نکرد دیشب...
امیررضا: مامان! معلممون چند تا سوال طرح کرده. گفته بگید دکتر حسابی چه کاره بود؟
مامان:گوشی روژان جون! چی؟ دکتر حسابی؟! خب معلومه دیگه. یه دکترِِ حسابی بود. آره روژان جون...
چند دقیقه بعد....
امیررضا: مامان! آقا معلممون گفته یه انشایی درباره پروین اعتصامی بنویسید.مامان چی بنویسم؟
مامان: گوشی روژان جون ... اِ چه میدونم چی بنویسی! حالا ما اومدیم دو کلمه با تلفن حرف بزنیم ها!... روژان جونم ببخشید عزیزم، این امیررضا الان گیر داده بهم ،غذام هم روی گازه. بعدا بهت زنگ میزنم...چی می گی امیررضا؟
امیررضا: یه انشا می خوام بنویسم راجع به پروین اعتصامی. چی باید بنویسم؟
مامان: غصه نخور پسرم! الان زنگ می زنم به دایی جواد میگم برات یه انشای خوب بنویسه. امسال پسرم دوباره باید شاگرد اول بشه تا براش یه جایزه خوب بخرم...(مامان شماره دایی جواد را می گیرد) الو سلام داداش جواد خوبی؟ درس و دانشگاه خوش میگذره؟بالاخره کی مهندس میشی جواد آقا؟ چند تا دختر خوب برات نشون کردم یه پارچه خانم.... ببین جواد جون این امیررضا یه انشا باید بنویسه درباره پروین اعتصامی. می تونی زحمتش رو بکشی؟
دایی جواد: آبجی گلی! این روزا مشغول پروژه پایان دوره ام. وقت نمی کنم چیزی بنویسم. اما یه کتاب آشنایی با مشاهیر ادبی ایران دارم. بگو امیر بیاد بگیره براتون بیاره. داخلش درباره اعتصامی هم نوشته. خودتون برای امیر یه بار بخونید تا امیر هر چی یاد فهمید خودش بنویسه...
مامان:داداش جوااااد! اگه من وقت این کارها رو داشتم که به تو زنگ نمی زدم.این امیرهم بلد نیست بنویسه. خودت زحمتشو بکش داداشی.فردا امیر رو می فرستم بیاد ازت بگیره... ببخشید داداشی. روژان جون پشت خطه، من دیگه مزاحمِت نمیشم...
چندسال بعد...
موقعیت سوم: [بابا تو اتاق نشسته ومسابقه فوتبال تماشا می کنه، یه پلاستیک تخمه هم جلوش و یه موبایل هم دستش]
امیررضا: بابا! معلم تاریخمون گفته درباره قانون کاپیتولاسیون یه مقاله بنویسید. شما چیزی می دونید؟ برام بگید من بنویسم.
بابا: آره باباجون! اون وقت ها تو کتابهای درسی مون بود. الان دیگه چیزی تو خاطرم نمونده. امیر جون! بابا! ببین عزیزم یه کافی نتی سر خیابون هست. بیا این ۵ هزار تومن رو بگیر بهش بده تا برات از تو اینترنت یه چیزی دربیاره. بگو فقط مرتب و صفحه بندی اش کنه تا معلمتون خوشش بیاد نمره خوبی بهت بده...
امیررضا:بابا معلممون گفته اگه از تو اینترنت یه مطلبی را کپی کنید بنویسید من می فهمم ازتون نمره کم می کنم...
بابا: این چه حرفیه پسرم! اینترنت هم یه منبع علمیه دیگه!... اَه...خاک بر سرش با این شوت زدنش... برو پسرم خیالت راحت یاشه.
چند سال بعدتر
موقعیت چهارم:[امیررضا و دوستش دانیال، برای انتخاب رشته به دفتر مشاور مدرسه رفته اند]
دانیال: آقا! ما به رمان و داستان خیلی علاقه داریم. گاهی وقتها هم شعر میگیم. به نظرتون بریم رشته ادبیات و انسانی بهتر نیست؟
آقای مشاور: با این رتبه ای که تو داری خیلی خوب یه رشته فنی قبول میشی. مگه دیوانه ای بری رشته ادبیات! الان همه ی فارغ التحصیلای ادبیات یا راننده تاکسی شده اند یا سر خیابون بساطی دارند. الان نون تو مهندسیه.تو مهندس شو در کنارش هم شعر بگو.منافاتی با هم ندارند که!
امیر رضا: آقا مشاور! به نظرتون من چه کار کنم؟ بابام گفته باید بری حقوق بخونی وکیل بشی. میگه الان پول تو وکالته! اما مامانم اصرار داره میگه باید برم پزشکی بخونم آخه دختر عمه مامانم پارسال پزشکی قبول شد.
آقای مشاور: بابات راست گفته اما درآمد و کلاس کار پزشکی خیلی بالاتر از وکالته. من جای تو بودم اول تجربی رو انتخاب می کردم ...
چند سال خیلی بعد
موقعیت پنجم:[امیررضا که فارغ التحصیل حسابداری است امروز مسوولیت یکی از دستگاههای عریض و طویل فرهنگی را برعهده دارد.او همزمان در چندین شرکت و موسسه دولتی و خصوصی عضو هیات امنا، هیات مدیره، بازرس، مشاور و... نیز است. وی امروز در یک کنفرانس خبری درباره فرهنگ و اهمیت آن در تمدن بشری! به سوالات خبرنگاران پاسخ می دهد]
...
خبرنگار۱: آقای رییس! شما به عنوان مسوول یک دستگاه مهم فرهنگی ، در زندگی شخصی خودتان چقدر برای مطالعه وقت می گذارید؟ مثلا آخرین کتاب فرهنگی ای که خوانده اید چه بوده است؟
امیررضا:در این فرصت کم به جای سوالات شخصی سوالاتی بپرسید که به نفع مردم و رسانه ها باشد! در ضمن آنقدر مشغول به خدمت به مردم هستیم که فرصت این کارهای اضافه را نداریم!
خبرنگار۱: آقای رییس! به نظر شما چرا سرانه کتاب در کشور ما پایین است؟
امیررضا: اولا کی گفته سرانه مطالعه ما در کشور پایین است؟! شما ببینید در همین نمایشگاه کتاب امسال حدود ۶ میلیون نفر در نمایشگاه شرکت کردند. در کل دنیا چنین استقبالی بی نظیره!
خبرنگار: اما برخی منتقدین می گویند نمایشگاه های کتاب در تهران و استانها عملا به فروشگاه کتاب تبدیل شده اند و همین باعث رکود کتاب فروشی های جزء در شهرستانها شده است و ما در شهرستانها به جای کتابفروشی لوازم التحریر فروشی داریم!
امیررضا: چرا شما همه مسائل را رو به چشم اقتصادی نگاه می کنید؟ مسائل فرهنگی رو نباید با سنگ پول و... سنجید!
....
خبرنگار۲: آقای رییس! با اینکه دستگاه تحت امر شما برای ترویج فرهنگ کتابخوانی این همه هزینه کرده است چرا سرانه مطالعه نسبت به سالهای گذشته زیادتر نشده است؟
امیررضا: ببینید دوستان! مهمترین عامل در این زمینه افزایش قسمت کاغذ و قیمت تمام شده کتاب است...
خبرنگار۲: آقای رییس! در این مدت قیمت همه چیز افزایش یافته است ولی در سبد خانوار، تنها مصرف کتاب افزایش نیافته است. در ضمن شما گفتید مسائل فرهنگی را با مقولات اقتصادی...
امیررضا:ببخشید دوستان. باید در یک جلسه مهم فرهنگی شرکت کنم. از حضور همه شما دوستان تشکر می کنم...

 
comment نظرات ()
 
 
 



-->