هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
آیا جامعه شناسی خنثی است؟
نویسنده : مهدیار - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

مطلب زیر  پاسخی است که برای یکی از دوستان در گوگل گروپ  "مطالعات اجتماعی اسلامی"  (islamicsocialstudies)  فرستاده ام. ابتدا قسمتهایی از نوشته آقای جمشیدی و در ادامه نظرم را آورده ام:

- "آیا «جامعه شناسی» به صورت «ذاتی» سکولار است یا «عرضی»؟ این خیلی مهم است! من معتقدم «عرضی».استاد مطهری و استاد مصباح و استاد رحیم پور هم چنین نظری دارند..... الفاظی که ذاتاً بار ارزشی دارند و حامل ایدئولوژی هستند مثل دموکراسی، فردگرایی ، توسعه و از این قبیل و الفاظی که ذاتاً بار ارزشی ندارند مثل جامعه شناسی، پارادایم، استدلال، روان شناسی و اقتصاد. به عنوان مثال، جامعه شناسی ظرفی است که میتواند محتوای دینی یا سکولار را بپذیرد....

--------------

آیا لفظ جامعه شناسی خنثی است؟

 اما آیا آنطور که دوستمان به تبع از شهید مطهری فرموده اند لفظ جامعه شناسی خنثی است و این نوع استفاده ماست که می تواند آنرا دینی یا سکولار کند و بالتبع ما می توانیم  از جامعه شناسی سکولار یا جامعه شناسی دینی صحبت کنیم و نیازی نیست که معرفت اجتماعی جدیدی ایجاد شود ودر نهایت اینکه  میتوان همین جامعه شناسی موجود را با  تغییراتی دینی کرد؟

به نظرم برای پاسخ به این مسئله بد نیست نگاهی تاریخی به مساله  داشته وابتدا به این سوالات پاسخ داد که:لفظ جامعه شناسی و به طریق اولی تر لفظ جامعه، کِی ، توسط چه کسانی و چرا تاسیس شد؟ چرا تا قبل از آن از این لفظ استفاده نمی شد؟

1- داستان از آنجا آغاز شد که بورژوازی شهری که در آغاز رنسانس عَلم مبارزه با کلیسا را برافراشته و قصد داشت خود را از یوغ دین کلیسایی نجات دهد باید بدیلی برای هویت دینی ای که به صورت غالب توسط کلیسا تعریف و گسترده شده بود ،برای خود بر می ساخت. آنها هویت محلی ، نژادی و سرزمینی را بهترین جایگزین برای هویت دینی یافتند و بدین ترتیب هویت دولت- ملتی در عرصه سیاسی شکل گرفت. نمود اجتماعی این دولت – ملت "جامعه" بود. یعنی اجتماعی از مردم که زیر بیرق یک دولت- ملت(nation-state) گرد آمده اند. پس جامعه واحدی اجتماعی است که هویتش را و امکانش را در مردمی همخون وهم نژاد ، هم سرزمین یا هم تاریخ (همه یا بعضی از این موارد) می یابد و این تعریف از جامعه خلاف صریح نگاه دینی است که : هویت را بر مبنای فطرت الهی  بنیان می نهد و نه عوامل فرهنگی و سرزمینی!

2- دوستان عزیزی که لفظ جامعه را خنثی می دانند باید به این سوال جواب بدهند که مثلا جامعه ایران چیست؟ حدش کجاست؟ چه کسانی را شامل این جامعه ایرانی میدانند؟آیا جامعه ایرانی برمبنای تاریخ مشترک ماست؟ بر مبنای یک واحد جغرافیایی مشترک است؟اگر اینگونه است  پس حد جامعه ایرانی تا منتهی الیه افغانستان امروزی کشیده می شود که آنها تا همین صد و اندی سال گذشته با ما در سرزمین ایران مشترک بودند و همینطور است در مورد شهرهای شمالی که در آن عهدنامه های ننگین قجری از ایران جدا شدند و نیز بحرین! آیا حد جامعه ایرانی بر مبنای مذهب مشترک است؟ اگر اینطور است پس دورتا دور ایران را باید از جامعه ایرانی حذف کنیم که مذهبشان متفاوت از قسمتهای میانی ایران کنونی است. آیا جامعه ایرانی را مرزهایی که انگلیسی ها برایمان کشیده اند تعیین می کند؟

3- اصولا نسبت لفظ جامعه با الفاظ اجتماعیِ قرآنیِ:" قوم ، امت و ملت" چیست؟ (و این مهمترین سوال است). آنچه مسلم است اینکه هیچکدام از این الفاظ مثلا بر مبنای سرزمین مشترک(که شاخصه مقوم لفظِ امروزین ِجامعه است) تکیه ندارند.

4- به وجه دیگری هم شکل گیری لفظ "جامعه" را روایت کرده اند: وقتی انسان مدرن خدا را کشت  و نفس اماره اش (subject) را به جای آن نشاند ، خود را قادر متعالی دید که باید از قید همه چیز و همه کس آزاد و رها باشد و به همین دلیل همه چیز باید تحت سلطه  او باشد و هیچ چیز او را محدود نکند. اولینِ این محدودیتها و فشارها ،از جانب طبیعت احساس شد و علوم طبیعی مدرن به همین منظور و برای تسخیر  و تسلط بر طبیعت شکل گرفتند. پیشرفت چشمگیر این علوم هر روز این نفس اماره مدرن را سرمست تر وجری تر میکرد. این انسانهای مدرن پس از مدتی دریافتند علاوه بر طبیعت ِمادی ، یک سلسله از ساختارهای اجتماعی نیز هستند که آنها را محدود میکند و به اصطلاح تحت فشار می گذارد .این ساختارها با خَلق اخلاقیات و فرهنگ مخصوص به خود  اجازه نمی دادند که که این انسان به هر نحو ممکن و دلخواه خود عمل کند و به نوعی جلو افزون طلبی او را گرفته و تا حدی محدودش کرده بودند. (حد نهایت این احساس فشار در "فوکو"  فوران کرد که همه چیز را و حتی معرفت را تحت سیطره و تحدید قدرت می دید) این ساختارها نیز مانند طبیعت باید به تسخیر انسان در می آمد و اینجا لفظ جامعه و علم جامعه شناسی  ساخته شد  تا بتواند با شناخت این ساختارها بر آنها مسلط شده، آنها را  کنترل و تغییر دهد.

در این روایت هم، جامعه معنا و بار ارزشی مخصوص به  خود را می یابد. به تعبیر بهتر جامعه شریری است  که جلو ارضا کامل نفس اماره بشر را گرفته وجامعه شناسی علم شناخت و کنترل این شریر است که  با آن نگاه و آرمانی که دوستان عزیزمان به تبع استادِ شهید (ره) به دنبال آن هستند بسیار متفاوت است.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اینجا چقدر سنگ صبور سفید هست !
نویسنده : مهدیار - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

این روزها در کنار امام الرئوف بهترین زبان حال را شعر زیبای رضا جعفری (وبلاگ سواد آیینه)دیدم:

 پلکی به هم زد آدم و ناگاه دید هست

وقتی که در حیاط حرم می وزید هست

 

بعدا یقین به نور شما کرد دید نیست

با شک نگاه کرد خودش را و دید هست

 

پس بی خیال زردی پائیز شد و گفت :

تا انبساط سبز شما هست عید هست

 

هر لحظه کهنه می رود و تازه می رسد

اینجا چقدر آمد و رفت جدید هست

 

از سینه چاکهای شما کم نمیشود

در دشت لاله خیز همیشه شهید هست

 

با سنگهای فرش حرم حرف می زنم

اینجا چقدر سنگ صبور سفید هست !

 

دل را به دست پنجره فولاد میدهم

اینجا برای هر دل بسته کلید هست

 

من از کبوتران حرم هم شنیده ام

فرصت برای بال اگر می پرید هست


 
comment نظرات ()
 
 
معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی
نویسنده : مهدیار - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

تاملاتی در ایده مرگ جامعه شناسی+ متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز 

اولین بار عنوان مرگ جامعه شناسی حدود دو سال پیش با سخنرانی دکتر کچوییان در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تحت عنوان " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی " مطرح شد که در همان زمان بازتابهایی در محافل آکادمیک یافت. تا اینکه ماهنامه مهرنامه در یکی از شماره های اخیرش  به بررسی تاریخ و وضعیت علوم اجتماعی در ایران پرداخت و  دوباره باب این بحث را گشود و در آن فراستخواه و قانعی راد(رییس انجمن جامعه شناسان) نقدهایی (که به نظرم نقدهای ضعیفی  بودند) بر این موضوع  نگاشتند. در ادامه بسیج دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با ترتیب دادن مناظره ای بین یوسف اباذری و حسین کچوییان بر حساسیت موضوع افزود. مناظره ای که تبعات زیادی در پی داشت و روزهای بعد از مناظره  هریک از اساتید وابسته به جریان روشنفکری هرجا که تریبونی می یافتند (به خصوص در همایش پژوهش های اجتماعی) به هر حال گریزی و حمله ای به کچوییان و ایده اش داشتند حتی آنهایی که به نوعی نگاههای پست مدرن به مقولات اجتماعی داشتند! و البته این در ایرانی که همه چیز با سیاست عجین شده و حب و بغضها و رد و پذیرش ها سیاست زده است زیاد عجیب و غریب نیست .

اما پس از آن در نهم دی ماه ، دکتر کچوییان که به دعوت کانون فرهنگی بصیرت (متعلق به دکتر لنکرانی وزیر  بهداشت سابق )برای ایراد سخنرانی در باب  فتنه 88  به شیر از رفته بود همچنین به دعوت مرکز دانشجویی مطالعات تولید علم و جنبش نرم افزاری در دانشگاه شیراز حاضر شد و به  ایراد سخنرانی درباره "معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی " پرداخت و پس از بازتر کردن موضوع مرگ جامعه شناسی  از بد فهمی ها و بی دقتی های علمی که درفهم این موضوع  و نیز از نوع جوابهایی که در این مدت به این مسئله داده شده  گلایه کرد.

در ادامه سعی می کنم ابتدا خلاصه ای از صحبتهای ایشان و سپس نقد خودم را در مورد آن بیان کنم. سخنرانی اخیر دکتر کچوییان  در دانشگاه شیراز را می توانید از لینکهای زیر بارگذاری کنید.

(نسخه صوتی) + (نسخه متنی)

نکات  اصلی صحبتهای دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:

1- مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند  یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.

2- پروژه ای وجود داشته  به نام جامعه شناسی یا نظریه اجتماعی تجدد که قرار بوده  امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی  و دیگری  امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است  و  مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی می توان گرفت.

3- کچوییان معتقد است مطالعات فرهنگی و زمینه های مطالعاتی جدید درست است که بعضی از مشکلات جامعه شناسی را حل می کند اما مشکلات  و مسائل معرفت شناختی و روش شناختی جدید و نسبیت گرایی حاد تری را ایجاد می کند که در آن اصلا ما نمی توانیم  علم داشته باشیم و صرفا روایتها و اقوالی در اختیار داریم.

4-  ما  از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه،  مرگ سیاست،  مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم و کسانی مثل  فایرابند و رورتی و دیگرانی این حرف ها را بارها زده اند و حتی کسانی مثل کانت و هابرماس از مرگ متافیزیک و عصر پسامتافیزیک صحبت کرده اند و دریدا از مرگ جامعه سخن گفته است.

5- وقتی از مرگ یک چیزی  سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند.ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی  آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر  نمی تواند دنبال یا اجرا کند.

6- جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. در واقع مکاتب متعددی که در جامعه شناسی مطرح شده هر کدام یک علم هستند  و مکاتب و نظریاتی که مطرح شده را نمی توان تحت نام یک علم  واحد قرار داد هرچند که این کار در کتابهای نظریه صورت گرفته چون هر کدام از این مکاتب تعریف و تبیین متفاوتی از عالم و آدم و جامعه دارند.

7- در علوم تک سرمشقی یا تک پارادایمی مثل فیزیک و شیمی یکی از پاردایمها با غلبه بر دیگر پارادایمها  خود را به عنوان علم مسلط معرفی میکند و  از ان به بعد دانشمندان آن حوزه در چهارچوب آن پارادایم کار می کنند و در یک زمان دو پارادایم با هم پذیرفته نمی شود و امکان ندارد که مثلا همزمان هم تبیینی انیشتنی از عالم داد که در آن زمان و مکان نسبی است و هم تبیین نیوتونی که زمان ومکان مطلق است. الان فیزیک نیوتونی مرده و فیزیک با سرمشق انیشتینی اش در جامعه علمی رواج دارد.  ولی در حوزه  علوم اجتماعی همزمان  چند پارادایم وجود دارد و هیچ پارادایمی نتوانسته پارادایمهای دیگر  را کنار بزند. در یک موضوع مثلا جامعه  تعریف ها و  تبیینهای مختلفی و متضادی  وجود دارد. بالاخره ما یک جامعه داریم و همه تبیین ها نمی تواند درست باشد.  یا همه آنها درستند و یا همه آنها اشتباه هستند.

8- علوم اجتماعی هم قرار بوده که به یک پارادایم واحد برسد و به اصطلاح نیوتون خودش را داشته باشد ولی هرچه پیش رفته دچار انشقاق شده است و نتوانسته به ادعای های اولیه اش دست پیدا کند.

نقد و بررسی:

البته من هم اعتقاد دارم  جامعه شناسی دچار بحران دائمی است  ولی نه از آن جهتی که دکتر کچوییان به آن اعتقاد دارد. چون شاید بتوان استدلال ایشان را در مورد جامعه شناسی کلاسیک پذیرفت ولی در نظریات متاخر  که به اصطلاح از همدیگر وام گرفته اند و پارادایمها با هم تلفیق شده اند و به هم نزدیک شده اند دیگر نمی توان از سرمشقهای متضاد و مختلف صحبت کرد و به یک معنا پارادایمها بسیار به هم نزدیک شده اند و گیدنز و بوردیو  و آرچر و حتی هابرماس با تلفیق مارکس و وبر و دورکیم و پارسونز، در تعریفی که از فرد و جامعه دارند خیلی با هم متفاوت نیستند و شاید حداقل متضاد نیستند.

یه نظرم جامعه شناسی دچار بحران همیشگی بوده و خواهد بود و از لحاظ منطقی هیچوقت نمی تواند به حقیقت تبیین امر اجتماعی بپردازد. زیرا در این علم بر خلاف علوم طبیعی سوژه و ابژه یکی هستند و  این بحران خود را در  بحث جامعه شناسی معرفت نشان خواهد داد. ( البته دلایل دیگری از جمله گرانبار بودن نظریه ها از ارزشها و.... نیز هستند که فعلا مجال بیانشان نیست)

در حقیقت هر نظریه اجتماعی که می خواهد تبیینی برای جامعه ارائه دهد باید تکلیف خود را با معرفت شناسی اجتماعی و جامعه شناسی معرفت مشخص کند.یعنی باید بگوید که بر اساس آن نظریه جامعه شناختی ،معرفت چگونه شکل میگیرد. هر تبیینی که محقق در این باره ارائه دهد در حقیققت دچار پدیده خود بازتابی یا دور خواهد شد. چون خود محقق یا نظریه پرداز عضوی از آن اجتماع است و بدین ترتیب معرفت و شناختش حالت خاصی به خود میگیرد. مثلا اگر دورکیم معرفت و شناخت را  با مورفولوژی اجتماعی( تراکم مادی و معنوی) تبیین می کند در نتیجه خود این نظر دورکیم را هم می توان تنها به مورفولوژی جامعه خاصی که دورکیم در آن می زیسته منتسب کرد .

 یا در مورد مارکس هم همینطور. اگر مارکس آگاهی راستین و شناخت واقعی را در پایان عصر سرمایه داری و تنها در ید طبقه کارگر می بیند پس چرا ما باید نظریه مارکس را صادق بدانیم! مگر مارکس جزو طبقه کارگر بوده که نظریه اش راستین باشد یا ما جزو طبقه کارگریم که به صدق نظریه مارکس پی ببریم و نظرمان راستین و واقعی  باشد!

همچنین است در مورد بقیه جامعه شناسانی  مانند وبر و پاره تو  و ویلسون(زیست اجتماعی) و... که روایتهای کلانی از امر اجتماعی را بیان میکنند.

البته کسانی همچون گرامشی و مانهایم و بعضی دیگر که خواسته اند از این اشکال منطقی گذر کنند و تلاش کرده اند با جداکردن طیف روشنفکران از اجتماع و بخشیدن جایگاهی ممتاز به روشنفکران و قرار دادن خود در این طیف به نوعی از این دور باطل خارج شوند که در عمل موفق نبوده اند و دچار اشکالات عدیده ای هستند.

در هر صورت ما چه به روایتهای کلان از جامعه شناسی معتقد باشیم و چه روایتهای خرد، دچار دور یا نسبی گرایی می شویم و به همین جهت در اصل، جامعه شناسی به معنای مدرن یا پست مدرنش! امکان ندارد و این حاصل یکتایی ایژه و سوژه در جامعه شناسی است.

کارل مانهایم  در دهه 30 میلادی و جایی در" ایدئولوژی و اتوپیا" می گوید: تنها ذهن فرا انسانی می تواند در مورد جامعه و انسان نظریه پردازی کند و البته بعد با نقد ذهن فرا انسانی کلیسایی ، چون دسترسی به این ذهن را ناممکن و شکست خورده می بیند سعی می کند خود به تبیینی صحیح دست یابد.

به اعتقادم ، مانهایم در بخش اول گفته اش به نکته دقیق و درستی اشاره کرده است ولی با توجه به تجربه ای که از تفکر کلیساییِ مسیحیتِ تحریف شده ی  قرون وسطایی داشته نتیجه اشتباهی گرفته است. به نظرم تنها ذهنی که فراتر از سوژه "انسانی"  و ابژه " اجتماعی " باشد یعنی آنها را آفریده باشد و به تمام دقایق و ظرایف آنها آگاه باشد می تواند تبیینی صحییح از امر اجتماعیِ انسانی ارائه دهد و اینجاست که تفکر اجتماعی دینی یا علوم اجتماعی اسلامی معنا پیدا می کند. قصد دارم که در پست های بعدی این بحث را بیشتر باز کنم ولی قبل از نوشتنِ آن ،دوست دارم از نظریات دوستان در این باره بهره مند شوم.

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
 



-->