هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
تکمله ای بر بی مایگی!
نویسنده : هرمس - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

با خبر یکی از دوستان متوجه شدم که وبلاگ دکتر  سید جواد طباطبایی  که توسط برخی دانشجویان ارادتمندش! به روز می شود، مقالکی! که با عنوان سید جواد طباطبایی: روشنفکری چندقدم به عقب!  نوشته بودم آورده و در صدر آن اینطور نوشته:

" مطلبی که به دنبال می آید یکی از واپسین نقدهایی است بر نظریه زوال اندیشه دکتر طباطبایی نوشته شده است. پیشتر از این نویسنده ای بسیار کم مایه کتاب مفصلی با عنوان دوام اندیشه سیاسی در ایران نوشته شده بود که چند سال انتشار یافته است. این مطلب را از حیث منتشر می کنیم که نمونه ای بی فکری مزمن مدعایان فکر در ایران و سستی بنیان دیدگاه های آنان است."

آنهایی که با نوشته ها و روحیات شخصی طباطبایی آشنایند بهتر می دانند که وی نگاه خاصی به دیگر روشنفکران و اندیشمندان ایرانی دارد و به قول معروف  اصلا آنها را آدم حساب نمی کند! و در جای جای تالیفات و سخنرانی هایش با ادبیات ستیزه جویانه و توهین آمیزی از آنها یاد میکند و همین باعث درگرفتن مجادلاتی لفظی بین او و ملکیان و سروش و زیباکلام و آجودانی و... شده است. با خواندن عبارتهای بالا احتمالا میتوان حدس زد که شاگردان سید جواد نیز از این روحیه حضرت  استاد!  بی بهره  نمانده اند و من نمی دانم که  چرا این دوستان  به جای پاسخ به سوالاتی که در آن مقاله مطرح شده با  به کاربردن  "بی مایه " از آن گذشته اند. البته من  چیزی زیادی  در آنجا  از خودم ننوشته بودم  و آن مطلب  که تقریبا یک سال از نوشتنش میگذرد تقریبا مروری بود بر نقدهای کلی و تبارشناسی  که از چهارچوب فکری  طباطبایی  در آثار اساتیدی چون داوری، کچوییان، نقوی، دینانی ، مظاهری و... دیده بودم. در این مدت نیز نه تنها از سوالاتم کاسته نشده بلکه به تناقضات و ابهامات بیشتری در کارهای وی پی برده ام که سعی میکنم تعدادی از آنها را  تیتروار در زیر بیاورم. امیدوارم دوستان عزیز این سوالات بی مایه را بی پاسخ نگذارند و این جاهل را که دیری است در مرداب امتناع سنت دست و پا میزند! را نجات بخشند:

طباطبایی معتقد است:" در تمدن اسلامی، در سده‌های متاخر، سنت چنان تصلبی پیدا کرده است که تذکر سنت با تکیه بر امکانات نظری خود سنت امکان‌پذیر نیست و چنان که نتوان با منطق نقادی از سنت، به عنوان آغاز اندیشیدن نوآیین و امکان طرح پرسش دوران جدید، رخنه‌ای در سد سکندر تصلب سنت ایجاد کرد، بیرون آمدن از چنبر سنت که دیری است تا عمل و نظر ایرانیان را غیرممکن کرده است، امکان‌پذیر نخواهد بود... به دنبال بیش از چهار سده تعطیل اندیشیدن، در ایران، زمان نقادی از سنت از درون برای همیشه سپری شده است و در شرایط کنونی وضع اندیشیدن، ابزارهای مفهومی این نقادی را، ناچار، باید از دستگاه مفاهیم اروپایی وام گرفت"

1-اما وی پاسخ نمی دهد که از کجا مطمئن شده است که: جدا شدن از سنت تنها یک امکان بیشتر ندارد و آن هم تجدد غربی است ولاغیر!. آیا سنتی که ما در آن حضور داریم دقیقا همان سنت قرون وسطایی اروپایی است؟ آیا شیعه گری امروز ما همان کاتولیک گرایی قرون وسطایی است؟ آیا شهر نشینی ، نژاد، جغرافیا، تاریخ، دین و... که از منابع تاثیر گذار بر معرفت بشری اند با همتایان قرون وسطایشان یکسانند؟  آیا خروج از سنت ما یک راه بیشتر ندارد؟

2- آیا عقل و فلسفه  قرن پانزدهمی یا هجدهمی که طباطبایی گمشده خود را در آن می یابد و به شدت دلبسته آن است( برای ملاحظه بیشتر به درسگفتارهای  طباطبایی راجع به ماکیاولی و هگل و... در موسسه پرسش مراجعه کنید)خود اکنون دچار چالشهای جدی پست مدرنیستی نشده است؟ ایا فلسفه های  سیاسی مدرن  که به حماقت فیلسوفانه " اولویت دموکراسی بر فلسفه"  مبتلا گشته  تکیه گاه مناسبی برای گذر از سنت ماست؟  آیا حال که نتایج مبارک عقل متجدد در سرگردانی و اضطراب ابنا بشر هویدا شده و دهها تن از اندیشمندان از بحران فلسفی و عقلی غرب مدرن  سخن گفته اند ،عقل سلیم حکم میکند که ما هم دقیقا همان مسیر را بپیماییم؟

3- به راستی چرا طباطبایی از انتشار اندیشه های پست مدرن در ایران ناخرسند است؟ مگر نه اینکه اندیشه  پست مدرن فرزند خلف همان عقل مدرنی است که طباطبایی دلبسته آن است؟ و مگر نه اینکه متفکران پست مدرن  بارها و بارها ما را از از افتادم در دام عقل مدرن انذار داده اند؟

4- آیا مسلمانان سده های میانی یا به قول  ریچارد فرای( عصر زرین فرهنگ ایران) فلسفه را تنها روش تفکر میدانسته اند؟ آیا تفکر فلسفی ، جریان اصلی تفکر اسلامی در سده های میانه بوده است یا مسلمانان به فلسفه تنها به عنوان ابزار محاجه با دهریون  و سوفیستها  در کنار روش عقلی دینی خود نظر داشتند؟ اگر  فلسفه جریان اصلی تفکر بوده چرا فارابی نماز ظهرش را 4 رکعت میخوانده! و این را در کدام مبحث فلسفی و عقلی اش اثبات کرده! اصولا فارابی و امثالهم  احکام فقهی شان را از کجا می آوردند؟

5- مگر تمدن مسلمانان در سده های میانه زاده تفکر فلسفی شان بوده که با تطور صدرایی فلسفه دچار افول شده باشد؟

6- چرا طباطبایی اصرار دارد که فقه را در مقابل عقل قرار دهد و فقه را ضد عقل بنمایاند؟ مگر نه اینکه در میان مسلمانان  منبع صدور احکام فقهی و لزوم تبعیت بی چون و چرا از آن  قبلا در استدلالات و براهین عقلی و فلسفی وجودی وحکمی خداوند اثبات شده اند!

۶-  آیا جناب طباطبایی  که از امتناع اندیشه سیاسی در تفکر دینی  سخن میگویند عامدانه صدها شورش و قیام عدالت خواهانه ( ازجمله نهضت عدالتخانه پیش از مشروطیت و انقلاب اسلامی) علیه حکام جور در طول تاریخ شیعه  که اکثرا توسط علما و فقها یا رهبری شدند و یا حمایت شدند را در نظر نمیگیرد؟ آیا معیار تفکر سیاسی طباطبایی فقط نوع ماکیاولیستی آن است؟

٧-  البته از طباطبایی که تعریفش از عقل را از هگل و تعریفش از شیعه و اسلام را از  هانری کربن به عاریت گرفته نمی توان بیش از تصوری" صوفیانه ،عرفانی و ضد عقلگرای" از شیعه و نیز" امتناع تفکر در سنت دینی"انتظار داشت و حداقل انتظار میرود که به جای تعاریف تک بعدی و ناقص  مستشرقان و فیلسوفان و عارفان  از شیعه نیم نگاهی به سیره سیاسی ائمه شیعه (علیهم السلام) و یا به نمونه قابل دسترس ترش چون امام خمینی بیاندازد که جامع فقه و عرفان و فلسفه بود.

 

----------

باز نشر ناقص این مطلب در پارسینه


 
comment نظرات ()
 
 
 



-->