هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی
نویسنده : هرمس - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

تاملاتی در ایده مرگ جامعه شناسی+ متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز 

اولین بار عنوان مرگ جامعه شناسی حدود دو سال پیش با سخنرانی دکتر کچوییان در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تحت عنوان " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی " مطرح شد که در همان زمان بازتابهایی در محافل آکادمیک یافت. تا اینکه ماهنامه مهرنامه در یکی از شماره های اخیرش  به بررسی تاریخ و وضعیت علوم اجتماعی در ایران پرداخت و  دوباره باب این بحث را گشود و در آن فراستخواه و قانعی راد(رییس انجمن جامعه شناسان) نقدهایی (که به نظرم نقدهای ضعیفی  بودند) بر این موضوع  نگاشتند. در ادامه بسیج دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با ترتیب دادن مناظره ای بین یوسف اباذری و حسین کچوییان بر حساسیت موضوع افزود. مناظره ای که تبعات زیادی در پی داشت و روزهای بعد از مناظره  هریک از اساتید وابسته به جریان روشنفکری هرجا که تریبونی می یافتند (به خصوص در همایش پژوهش های اجتماعی) به هر حال گریزی و حمله ای به کچوییان و ایده اش داشتند حتی آنهایی که به نوعی نگاههای پست مدرن به مقولات اجتماعی داشتند! و البته این در ایرانی که همه چیز با سیاست عجین شده و حب و بغضها و رد و پذیرش ها سیاست زده است زیاد عجیب و غریب نیست .

اما پس از آن در نهم دی ماه ، دکتر کچوییان که به دعوت کانون فرهنگی بصیرت (متعلق به دکتر لنکرانی وزیر  بهداشت سابق )برای ایراد سخنرانی در باب  فتنه 88  به شیر از رفته بود همچنین به دعوت مرکز دانشجویی مطالعات تولید علم و جنبش نرم افزاری در دانشگاه شیراز حاضر شد و به  ایراد سخنرانی درباره "معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی " پرداخت و پس از بازتر کردن موضوع مرگ جامعه شناسی  از بد فهمی ها و بی دقتی های علمی که درفهم این موضوع  و نیز از نوع جوابهایی که در این مدت به این مسئله داده شده  گلایه کرد.

در ادامه سعی می کنم ابتدا خلاصه ای از صحبتهای ایشان و سپس نقد خودم را در مورد آن بیان کنم. سخنرانی اخیر دکتر کچوییان  در دانشگاه شیراز را می توانید از لینکهای زیر بارگذاری کنید.

(نسخه صوتی) + (نسخه متنی)

نکات  اصلی صحبتهای دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:

1- مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند  یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.

2- پروژه ای وجود داشته  به نام جامعه شناسی یا نظریه اجتماعی تجدد که قرار بوده  امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی  و دیگری  امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است  و  مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی می توان گرفت.

3- کچوییان معتقد است مطالعات فرهنگی و زمینه های مطالعاتی جدید درست است که بعضی از مشکلات جامعه شناسی را حل می کند اما مشکلات  و مسائل معرفت شناختی و روش شناختی جدید و نسبیت گرایی حاد تری را ایجاد می کند که در آن اصلا ما نمی توانیم  علم داشته باشیم و صرفا روایتها و اقوالی در اختیار داریم.

4-  ما  از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه،  مرگ سیاست،  مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم و کسانی مثل  فایرابند و رورتی و دیگرانی این حرف ها را بارها زده اند و حتی کسانی مثل کانت و هابرماس از مرگ متافیزیک و عصر پسامتافیزیک صحبت کرده اند و دریدا از مرگ جامعه سخن گفته است.

5- وقتی از مرگ یک چیزی  سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند.ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی  آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر  نمی تواند دنبال یا اجرا کند.

6- جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. در واقع مکاتب متعددی که در جامعه شناسی مطرح شده هر کدام یک علم هستند  و مکاتب و نظریاتی که مطرح شده را نمی توان تحت نام یک علم  واحد قرار داد هرچند که این کار در کتابهای نظریه صورت گرفته چون هر کدام از این مکاتب تعریف و تبیین متفاوتی از عالم و آدم و جامعه دارند.

7- در علوم تک سرمشقی یا تک پارادایمی مثل فیزیک و شیمی یکی از پاردایمها با غلبه بر دیگر پارادایمها  خود را به عنوان علم مسلط معرفی میکند و  از ان به بعد دانشمندان آن حوزه در چهارچوب آن پارادایم کار می کنند و در یک زمان دو پارادایم با هم پذیرفته نمی شود و امکان ندارد که مثلا همزمان هم تبیینی انیشتنی از عالم داد که در آن زمان و مکان نسبی است و هم تبیین نیوتونی که زمان ومکان مطلق است. الان فیزیک نیوتونی مرده و فیزیک با سرمشق انیشتینی اش در جامعه علمی رواج دارد.  ولی در حوزه  علوم اجتماعی همزمان  چند پارادایم وجود دارد و هیچ پارادایمی نتوانسته پارادایمهای دیگر  را کنار بزند. در یک موضوع مثلا جامعه  تعریف ها و  تبیینهای مختلفی و متضادی  وجود دارد. بالاخره ما یک جامعه داریم و همه تبیین ها نمی تواند درست باشد.  یا همه آنها درستند و یا همه آنها اشتباه هستند.

8- علوم اجتماعی هم قرار بوده که به یک پارادایم واحد برسد و به اصطلاح نیوتون خودش را داشته باشد ولی هرچه پیش رفته دچار انشقاق شده است و نتوانسته به ادعای های اولیه اش دست پیدا کند.

نقد و بررسی:

البته من هم اعتقاد دارم  جامعه شناسی دچار بحران دائمی است  ولی نه از آن جهتی که دکتر کچوییان به آن اعتقاد دارد. چون شاید بتوان استدلال ایشان را در مورد جامعه شناسی کلاسیک پذیرفت ولی در نظریات متاخر  که به اصطلاح از همدیگر وام گرفته اند و پارادایمها با هم تلفیق شده اند و به هم نزدیک شده اند دیگر نمی توان از سرمشقهای متضاد و مختلف صحبت کرد و به یک معنا پارادایمها بسیار به هم نزدیک شده اند و گیدنز و بوردیو  و آرچر و حتی هابرماس با تلفیق مارکس و وبر و دورکیم و پارسونز، در تعریفی که از فرد و جامعه دارند خیلی با هم متفاوت نیستند و شاید حداقل متضاد نیستند.

یه نظرم جامعه شناسی دچار بحران همیشگی بوده و خواهد بود و از لحاظ منطقی هیچوقت نمی تواند به حقیقت تبیین امر اجتماعی بپردازد. زیرا در این علم بر خلاف علوم طبیعی سوژه و ابژه یکی هستند و  این بحران خود را در  بحث جامعه شناسی معرفت نشان خواهد داد. ( البته دلایل دیگری از جمله گرانبار بودن نظریه ها از ارزشها و.... نیز هستند که فعلا مجال بیانشان نیست)

در حقیقت هر نظریه اجتماعی که می خواهد تبیینی برای جامعه ارائه دهد باید تکلیف خود را با معرفت شناسی اجتماعی و جامعه شناسی معرفت مشخص کند.یعنی باید بگوید که بر اساس آن نظریه جامعه شناختی ،معرفت چگونه شکل میگیرد. هر تبیینی که محقق در این باره ارائه دهد در حقیققت دچار پدیده خود بازتابی یا دور خواهد شد. چون خود محقق یا نظریه پرداز عضوی از آن اجتماع است و بدین ترتیب معرفت و شناختش حالت خاصی به خود میگیرد. مثلا اگر دورکیم معرفت و شناخت را  با مورفولوژی اجتماعی( تراکم مادی و معنوی) تبیین می کند در نتیجه خود این نظر دورکیم را هم می توان تنها به مورفولوژی جامعه خاصی که دورکیم در آن می زیسته منتسب کرد .

 یا در مورد مارکس هم همینطور. اگر مارکس آگاهی راستین و شناخت واقعی را در پایان عصر سرمایه داری و تنها در ید طبقه کارگر می بیند پس چرا ما باید نظریه مارکس را صادق بدانیم! مگر مارکس جزو طبقه کارگر بوده که نظریه اش راستین باشد یا ما جزو طبقه کارگریم که به صدق نظریه مارکس پی ببریم و نظرمان راستین و واقعی  باشد!

همچنین است در مورد بقیه جامعه شناسانی  مانند وبر و پاره تو  و ویلسون(زیست اجتماعی) و... که روایتهای کلانی از امر اجتماعی را بیان میکنند.

البته کسانی همچون گرامشی و مانهایم و بعضی دیگر که خواسته اند از این اشکال منطقی گذر کنند و تلاش کرده اند با جداکردن طیف روشنفکران از اجتماع و بخشیدن جایگاهی ممتاز به روشنفکران و قرار دادن خود در این طیف به نوعی از این دور باطل خارج شوند که در عمل موفق نبوده اند و دچار اشکالات عدیده ای هستند.

در هر صورت ما چه به روایتهای کلان از جامعه شناسی معتقد باشیم و چه روایتهای خرد، دچار دور یا نسبی گرایی می شویم و به همین جهت در اصل، جامعه شناسی به معنای مدرن یا پست مدرنش! امکان ندارد و این حاصل یکتایی ایژه و سوژه در جامعه شناسی است.

کارل مانهایم  در دهه 30 میلادی و جایی در" ایدئولوژی و اتوپیا" می گوید: تنها ذهن فرا انسانی می تواند در مورد جامعه و انسان نظریه پردازی کند و البته بعد با نقد ذهن فرا انسانی کلیسایی ، چون دسترسی به این ذهن را ناممکن و شکست خورده می بیند سعی می کند خود به تبیینی صحیح دست یابد.

به اعتقادم ، مانهایم در بخش اول گفته اش به نکته دقیق و درستی اشاره کرده است ولی با توجه به تجربه ای که از تفکر کلیساییِ مسیحیتِ تحریف شده ی  قرون وسطایی داشته نتیجه اشتباهی گرفته است. به نظرم تنها ذهنی که فراتر از سوژه "انسانی"  و ابژه " اجتماعی " باشد یعنی آنها را آفریده باشد و به تمام دقایق و ظرایف آنها آگاه باشد می تواند تبیینی صحییح از امر اجتماعیِ انسانی ارائه دهد و اینجاست که تفکر اجتماعی دینی یا علوم اجتماعی اسلامی معنا پیدا می کند. قصد دارم که در پست های بعدی این بحث را بیشتر باز کنم ولی قبل از نوشتنِ آن ،دوست دارم از نظریات دوستان در این باره بهره مند شوم.

 


متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:

ضمن بزرگداشت سالگرد  9 دی بحثم را آغاز می کنم.

موضوع سخنرانی امروز از موضوع سخنرانی چند مدت قبل من  در دانشگاه علامه طباطبایی اخذ شده که این عنوان را من نگذاشتم بلکه دانشجویان برگزار کننده عنوان بحث را" مرگ جامعه شناسی ، تولد مطالعات فرهنگی" گذاشتند. این موضوع بد فهمیده شد از این جهت که گویی مثلا من در دفاع از مطالعات فرهنگی بودم! یا می خواستم مطالعات فرهنگی را جانشین جامعه شناسی بکنم! در صورتی که استدلال بحث من بر ناظر بر امری بود که اگر پذیرفته شود بر اساس آن  مطابق فهمی که من دارم و در ادامه بحث می کنیم مطالعات فرهنگی ضمن حل برخی مشکلات جامعه شناسی مشکلش حاد تر از جامعه شناسی است. در واقع یک پروژه ای وجود داشته  به نام جامعه شناسی که عنوان عامتری دارد  به نام  نظریه اجتماعی تجدد که مطابق این پروژه قرار بوده  ما یک دانشی داشته باشیم که این دانش امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی ( به نحوی که بعدا در ادامه خواهم گفت) و دیگری  امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . به این معنا که بر اساس فهمی که از جامعه شناسی به دست می آوریم - که حاصلش قانون و ... است- این امکان را می یابیم که جهان خودمان رو به نحوی اداره کنیم که به سعادت برسیم. در بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است و من مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی گرفتم  چون مطالعات فرهنگی به اصطلاح نقصانهای جامعه شناسی را به یک معنا و از یک جهاتی حل و فصل می کند و می پوشاند و به یک معنایی  به فرهنگ توجه نشان می دهد، ولی مشکلات اساسی تر نظریه اجتماعی تجدد که مشکلات اساسی تر معرفت شناختی و روش شناختی  است را نه تنها حل نمی کند بلکه حادترش هم می کند، یعنی در دام نسبیت گرایی حادی می افتد  که مفهوم و نتیجه اش این است که  ما صرفاً اقوالی و روایتهایی داریم  و چیزی به عنوان علم نمی توانیم داشته باشیم.  با این مقدمه بحث را ادامه میدهم.

 یکی از دلایلی که این بحث خیلی سخت پذیرفته شد وعکس العمل  ایجاد کرد به نظر می رسد طنین بحث" مرگ" باشد. البته دلایل زیادی دارد که ممکن است کسانی با این حرف موافق نباشند: یکی از دلایلش این است که ممکن است ما آدمی باشیم که در این رشته درس می خوانیم، تحصیل می کنیم،  کار می کنیم و شأنیت خود و رزق و روزی خودمان  را از این می گیریم! و کسی که دارد جامعه شناسی می خواند ممکن است تصویر آینده  خود را با این بحث مورد تهدید ببیند! و از لحاظ صنفی و حرفه ای خیلی سخت می کند پذیرش این را. در صورتی که لزوماً مفهوم این بحث تهدید علائق  صنفی نیست. بحث ، بحث معرفتی است و ممکن است شما این بحث را قبول کنید در عین حال هم هیچ تهدیدی برای شما بخاطر حرفه تان نباشد. مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند  یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود . در هر صورت  مرگ جامعه شناسی هم به این دلیل و هم به دلایل معرفتی دیگر، شنیدندش برای بعضی ها سخت بود. ازجمله یک دلیلش هم این بود که ما خیلی با مرگ علوم آشنا نیستیم و مرگ علوم را سخت می فهمیم، یعنی به یک معنا اصلاً نمی فهمیم. خصوصاً دستگاه  معرفت شناختی ما و آن چارچوبی که ما درآن فکر می کنیم  علم را این گونه می فهمد که در واقع یک موضعی  از آگاهی و نظر و شناخت و...  که متوجه دسترسی به حقیقت است و به طور طبیعی وقتی به وجود می آید همیشه هم خواهد بود، که متکفل شناخت و دستیابی به حقیقت است و حقیقت هم یک امر جاودانه ای است به همین دلیل مرگ دانش ها یک معنا و مفهوم تناقض آمیزی در ذهن ما دارد در صورتی که اگر به تاریخ علم و حالا  نه تاریخ  علم جهانی و تاریخ علم بشری از آغاز تا کنون بلکه اگر که به تاریخ علم مدرن یعنی آن چیزی که در غرب هم اتفاق افتاده هم آگاهی داشته باشیم می بینیم که این لفظ مرگ و عنوان مرگ برخی علوم دائماً تکرار شده و تکرار می شود و آمد و رفت دانش ها و علوم یک چیز خیلی عادی است . ما حداقل از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه، بحث مرگ سیاست، بحث مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم. مثلاً فایرابند می گوید فلسفه علم پایان یافت و مرگش رسیده است یا کسانی مثل رورتی فیلسوف متأخر حرفی شبیه همین را می زند و وقتی رورتی پایان فلسفه را اعلام می کند منظورش همین فلسفه علم است. قبل از او ما بحث مرگ متافیزیک را داشته ایم. بعداز کانت این مسأله اتفاق افتاد مثلاً شما می بینید هابرماس می گوید عصر پسا متافیزیک. عصر پسا متافیزیک درواقع در خودش اذعان به مرگ متافیزیک را دارد و یا مرگ سیاست که در یک دوره از اواخرقرن نوزدهم تا دهه 60 قرن بیستم میلادی از مرگ سیاست بحث شده و دهه 60 دوباره بحث احیای سیاست یعنی  فلسفه سیاسی مطرح شده است . این مسأله خیلی عادی است و تقریباً هم به تبعش پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دارد مثلاً شاید خبر داشته باشید مطالعات فرهنگی که در بیرمنگهام به وجود آمد سال گذشته بسته شد یعنی یک حوزه ای که خیلی هم اشتهار دارد و خیلی هم جا باز کرده و ظاهراً در حال گسترش است همانجایی که به وجود آمده و متولد شده ،  دفترش را بسته  و تعطیلش کردند.

در هر صورت  با  توجه به این مسائل در مورد  ادعایی که قرار است مطرح شود به نظر می­رسد که زمینه ی این را پیدا کنیم که راحت تر با مسأله برخورد کنیم چون خیلی متأسفانه  پاسخ های خصومت آمیزی به من داده شده و داده می شود  که اصلاً برای من قابل فهم نیست . مثل اینکه من چاقویی دست گرفته ام و دارم کسی رو می کشم و آنها هم باید مرا بکشند که آنها  را نکشم! شما می توانید به وفور این مساله را در گوشه و کنار ببینید که البته یک مقدار زیادی آغشتگی  مسأله با سیاست باعث این شده است. یعنی متأسفانه یا خوشبختانه  جبهه بندی های سیاسی در کشور مان،  ما به ازا های معرفتی هم پیدا کرده یعنی یک دسته ای پشت علم مدرن قرار گرفته اند و از علم مدرن دفاع می کنند و بالاخص از جامعه شناسی وعلوم انسانی مدرن  و مقاصد سیاسی شان را وابسته به این مقوله می دانند و در مقابل هم کسانی  برعکسش عمل میکنند.

 من البته دوست دارم در حالی که اذعان به وابستگی این مقولات به سیاست می کنم خود بحث را غیر سیاسی دنبال کنم ، یعنی من ممکن است از لحاظ سیاسی سوژه و طرحم این باشد که علوم اجتماعی ما، نباید غربی و یا سکولار باشد ، اما معنای این حرف این نیست که وقتی من در مقام استدلال هستم یا در بحث علمی و معرفتی سیاسی عمل بکنم. اگر مثلاً من می خواستم سیاسی عمل کنم باید از همه ی قدرتم استفاده می کردم درب همه گروه های جامعه شناسی دانشگاهها را می بستم و چنین کارهایی می کردم، ولی این کار که نشده! بحث، بحث استدلالی است و طرف مقابل هم باید اینطوری وارد شود . البته هر بحثی پیامدها و نتایج سیاسی دارد که نمی توان از آن اجتناب کرد چون اگر هر حرفی درست باشد خب باید عمل شود. پس مرگ علوم یک چیز خیلی عادی است ولی معنا و مفهومش بد فهمیده شده است و کسانی که عکس العمل نشان دادند در رفتارها و نظراتشان این را نشان داده اند.

 در یک بحث دقیق تر وقتی از مرگ یک چیزی  سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند. حالا علم هم همین گونه است . باید ببینیم زندگی این علم  به چیست و ازآنجا بدانیم مرگ آن به چیست! و ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی  آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر  نمی تواند دنبال یا اجرا کند.

 مثال دیگری از فایرابند که فیلسوف علم است می زنم که او می گوید فلسفه علم مرده است که  پس از کوهن این مطلب مطرح شد و  افراد مختلفی مثل رورتی و دیگران نیز این بحث را مطرح کرده اند. فلسفه علم دقیقاً به یک معنا با کانت زاده شد و البته تمام فیلسوفان مدرن قبل از کانت هم همه علی الاصول فیلسوف علم بودند مثلاً دکارت، لاک، برکلی، اسپینوزا،مالبرانش و هیوم و... مهمترین بحثی که ما ازآنها می شناسیم بحث های فلسفه علمی آنها و بحث های معرفت شناسانه  و روش شناسانه ی آنها ست و بعد از کانت اکثر فیلسوفان بزرگ نیز در این زمینه ها کار کرده اند مثل ویتگنشتاین که کتاب تراکتاتوس را نوشته است و یا بحث مهمش که در حوزه پوزیتیویسم منطقی ارائه داده و یا آیر و خود رورتی اول، پاپر، لاکاتوش، هوسرل به یک معنا یا حتی خود هایدگر در یک جهاتی! که همه اینها به اعتبار  بحث هایشان در حوزه فلسفه علم اشتهار پیدا کرده اند، ولی فایرابند می گوید در این دوره اخیر دهه 60 و 70 به بعد فلسفه علم مرده ، در حالی که ما هنوز فلسفه علم می خوانیم. در حالی که مرده هنوز یک عده ای  می نشینند کتاب فلسفه علم می نویسند و ما هم  می خوانیم و درسش را هم داریم و اتفاقا در مقطعی در کشور ما در دوره ای رواج و رونق فوق العاده ای داشته است! پس این که فلسفه علم مرده است یعنی چه؟  

فلسفه علم قرار بوده به عنوان دانش معیار برای شناخت عمل کند یعنی دانش معیاری که به عالمان بگوید چه چیزی علم است چه چیزی علم نیست و اگر می خواهند علم اندوزی کنند ازچه روشی بروند و از چه روشی نروند و دائر مدار کشف علمی، فلسفه علم است .  فلسفه علم است که می گوید شما کارتان علمی است و یا اینکه درست کار می کنید یانه! ادعای اینکه فلسفه علم مرده است یعنی فلسفه علم دیگر نمی تواند این کار را بکند ، یعنی فلسفه علم قابلیت این کار را ندارد که به عنوان شاخص و معیار علم تعیین گردد و استدلالی هم که ارائه می شود  استدلالی است که از تاریخ خود فلسفه علم درظرف دو سه قرن قبلش گرفته شده است و می گویند ببینید کسانی آمدند و با ادعای روش علمی کارهایی کردند و حاصل قضیه این است که ما چنین وضعی را داریم.  به جای اینکه اوضاع احوالمان خوب شود افتادیم در فضای پست مدرن با آن نسبیت گرایی شدید و حادش! میگویند اگر قرار بود فلسفه علم بتواندکاری بکند یا این ادعا قابل تحقق بود این وضعیت نباید حاصل می شد. البته در این زمینه ادله ی خیلی ملموسی هم مطرح می شود. یعنی می گویند به دلایل مختلف -که در اینجا امکانش را نداریم  آن بپردازیم از فلسفه علم کاری  برنمی آید. بنابراین فلسفه علم مرده است. شما می توانید هنوز هم درباره آن بخوانید، هنوز هم یک عده ای در باره آن  بنویسند، ولی دیگر فلسفه علم  آن معیار و شاخص  نمی تواند باشد. کما اینکه مثلاً در دنیای مدرن که یک موقعی گفتند الهیات و متافیزیک مرده است، ولی بعد از کانت کتابهای الهیاتی نوشته می شد ، کتابهای متافیزیکی هم نوشته می شد  و همین الان هم نوشته می شود ولی بحث برسر این است که مثلاً کتابهای متافیزیکی نمی تواند از مفاد خودش دفاع کند. یک کسی حرفی می زند ولی توسط عقلانیت موجود  امکانش نیست که محتوا و مفادش  را معتبر قلمداد کنیم. یعنی مثلاً کسانی مثل هایدگر یا دیگرانی حرف های متافیزیکی می زنند، فیلسوفان خیلی بزرگی هم هستند، آدمها هم حرف هایشان را می خوانند و خیلی هم از یک جهاتی موثر است ولی موضع متافیزیک در علم مدرن در جهان مدرن، در این دستگاه معرفتی قابل نگهداشتن نیست ، یعنی کسی نمی تواند آن دستگاه را قبول کند و بعد حرف های متافیزیکی بزند و بعد مدعی شناخت باشد. می گویند آقا! این حرفها  هم  یک حرفهایی است ،یک چیزهایی است ولی  شناخت عالم واقع نیست! از نظر عقل مدرن متافیزیک مرده است.

با این مقدمات  و اضافه کردن یک مقدمه دیگر که بحث را روشن خواهد کرد ادامه می دهیم تا به نقطه مورد نظر برسیم.

یکی از اشکالاتی که اینگونه بحث ها دارد فقدان دقت علمی است. فقدان دقت علمی یعنی چه؟  من بحث را از جاهایی دیگر که برای شما روشن تر است شروع میکنم تا به بحث خودمان برسیم. ببینید از ابتدایی که ما درگیر مدرنیته شدیم و غرب مستقیم و غیر مستقیم به جهان ما وارد شده و بالاخره جهان ما را  یک مدتی به زور و یا  شکل های دیگری تحت تأثیر قرار داده است ما در مواجه با غرب این مشکل عدم دقت را داشته ایم .یعنی از مشروطه تا همین الان که در جامعه ما بحث روشنفکری مطرح است. عین بحث ما که در زمینه جامعه شناسی مطرح است در زمینه روشنفکری هم مطرح است. بحث این است که روشنفکری چه نوع مفهومی است و مصداقش چه وضعیتی را به لحاظ تاریخی دارد. آیا روشنفکر و روشنفکری یک مقوله تاریخی است که دریک جهان خاص اجتماعی تاریخی ظاهر شده است؟ یا اینکه نه! یک مفهوم عامی است . یک عده ای به اعتبار معنای لفظی روشنفکری ، مولوی را هم روشنفکر می دانند، انبیا را هم روشنفکر می دانند، روحانیون را هم روشنفکر می دانند، عرفا را هم روشنفکر می دانند. روشنفکر را به معنایی که در مقابل مطالب جدید جزمیت ندارد تعریف میکنند. به این معنا هرکسی را می شود روشنفکر نامید! آدمهای کوچه و بازار را هم می شود روشنفکر نامید، بشر دوهزارسال پیش هم اگر این خصوصیت را داشته باشد را می توان روشنفکر نامید. ولی در بحث روشنفکری که این همه کتاب نوشته شده است و نوشته می شود هم در غرب و هم در کشور ما، بحث ، بحث لفظی نیست چون اگر بحث لفظی بود مسخره بود که ما سر این بحث کنیم که آیا روشنفکری یک موجود جدیدالولاده ای است؟ موجود خاصی است؟ یا اینکه نه ! در تاریخ های مختلف ما این را داشته ایم. آنهایی که می گویند پیامبران روشنفکر نیستند نه تنها قصد فحش دادن به پیامبران یا مولوی و یا هرکس دیگری ندارند بلکه ساحت آنها  را تطهیر می کنند از یک نوع خاص اندیشیدن و یا نوع خاص نگاه کردن و فهمیدن. مضمون روشنفکری دقیقاً درتضاد و تعارض با این مقولات ( پیامبری و عرفان و...) است . اساساً اگر اینگونه بود که روشنفکر مصداقش روحانیون کلیساها، علمای دینی همه ادیان یا عرفا بودند چرا در قرن17و 18 رفته رفته این اصطلاح ابداع شد. چرا نگفتند عالمان! در پیشینه ی تاریخی مفهوم روشنفکر، ابتدا به آنها  می گفتند اهل ادب، بعد می گفتند اهل قلم و در نهایت هم گفتند  Intellectual چرا گفتندIntellectual  چرا ازاصطلاحات قبلی استفاده نکردند؟بیکار که نبودند و الکی لفظ ها تغییر نکرده! دقیقاً در مقطعی که این اصطلاح استفاده شده است یک صف بندی جدی بین کسانی که این عنوان را به خودشان اطلاق میکنند و تمام نمایندگان هرگونه فکر و اندیشه دیگرمثل کلیسا و یا فیلسوفان ارسطویی و یا هر تفکر دیگر وجود داشته است. عین این بحث در باره جامعه شناسی مطرح است یکی وقتی شما جامعه شناسی را در یک معنای بسیار کلی و در واقع لفظی ، لغوی و یا عمومی  می فهمید که جامعه شناسی یعنی شناخت جامعه، یعنی اینکه علم آگاهی نسبت به امور اجتماعی یا چیزهای شبیه به این، به این معنا شما می توانید از جامعه شناسی افلاطون هم سخن به میان آورید، از جامعه شناسی ارسطو و فارابی سخن بگوئید. به این معنا اشکالی ندارد ولی گاهی اوقات منظور شما از جامعه شناسی شکل خاصی از تفکر و شکل خاصی از فهم جامعه است که در یک تاریخ خاصی و دریک مقاطع خاصی و توسط آدمهای خاصی ابداع شده است و اتفاقاً آدمهایی که این را ابداع کردند می دانستند که ارسطویی هست، می دانستند فارابی ای هست، می دانستند افلاطونی هست، می دانستند آکویناسی هست ، می دانستند متألهینی هستند که در باب امر اجتماعی سخن می گویند و امر اجتماعی را فهم می کنند چرا تلاش دارند مفهوم جدید و اسم جدیدی ابداع کنند و پس به این معنا برای چه کنت و هرکسی دیگری ادعا می کند که من جامعه شناسی را ابداع کردم؟! اگر جامعه شناسی قبلاً بوده این چه داعیه ای است؟!  بخشی از منازعه و بدفهمی هایی که به وجود می آید ناشی از همین است. اینکه ما می گوئیم مرگ جامعه شناسی یعنی نه اینکه در واقع مرگ هرگونه نظریه پردازی در باب امر اجتماعی ! اگر به این معنا نگاه نکنیم و درک دقیقی از ماهیت جامعه شناسی داشته باشیم می دانیم که جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. البته ما به دلیل اتفاقات و به دلیل پیشینه هایی این را  به معنای مرگ و زندگی نفهمیدیم .

شما می دانید که  گفته می شود جامعه شناسی علم چند سرمشقی است، علوم انسانی و علوم اجتماعی چند سرمشقی هستند، چند پارادایمی اند. مفهوم چند سرمشقی بودن در واقع این معنایی که گفتیم جامعه شناسی به کرات به یک معنایی مرده و به یک معنایی دیگر زنده شده است را بیان میکند. چگونه؟! در مقابل علوم چند سرمشقی علوم تک سرمشقی قرار دارند. ما الان دیگر یک فیزیک ویا یک زیست شناسی بیشتر نداریم و همین طور علوم دیگر غیر از علوم اجتماعی و علوم انسانی. فرق علوم چند سرمشقی و علوم تک سرمشقی هم همین است. به همین دلیل ما هیچ وقت نمی گوئیم فیزیک نیوتنی، فیزیک انشتینی، یا زیست شناسی داروینی، یا شیمی لاوازیه می گوییم زیست شناسی . ولی در معنای تک سرمشقی، علم مترادف با سرمشقی است که توانسته سرمشق های دیگر را به حاشیه ببرد و بر آنها غلبه کند و خودش را به عنوان تنها علم ممکن جا بزند. فیزیک، بعد از نیوتن آن چیزی است که نیوتن آن را  تعریف کرده است با آن سه تا اصلش: اصل اینرسی ، جرم و اندازه حرکت و  رابطه شتاب و جرم. و بعد از او با اینکه درست است که بگوئیم فیزیک نیوتنی ولی نمی گوئیم فیزیک نیوتنی! برای اینکه فیزیک دیگری وجود ندارد ، به همین معنا در واقع ما می گوییم اصلاً علم همین است و علم دیگری برای فیزیک متصور نیستیم.در علوم تک سرمشقی شما در واقع  علم را معادل سرمشقش می کنید در حالی که در همان مقطعی که گالیله و نیوتن آمدند ما هنوز علم فیزیک ارسطویی را داریم، مکانیک ارسطویی را داریم تا مدتها بعد از نیوتن هم در غرب داشته ایم و الان هم ما فیزیک نیوتنی نداریم، فیزیک نیوتنی مرده است. فیزیک الان، فیزیک انشتینی است. فیزیک نیوتنی یک حالت خاصی است از فیزیک انشتینی یعنی شکل درست معنا و مفهوم فیزیکی عالم آن چیزی است که انشتین به ما داده است گرچه ما هنوز نیوتنی به عالم نگاه می کنیم و می اندیشیم. نگاه انشتینی به عالم خیلی ساده نیست ولی به هر صورت به لحاظ علمی و معرفتی، ما الان  فیزیک انشتینی داریم. فیزیک نیوتنی مرده است! معتبر نیست و فقط به عنوان یک حالت خاصی از فیزیک انشتینی در مورد مواد بزرگ و ماده های فراتر از ذرات ریز اعتبار دارد و اعتبار خاص هم دارد. وقتی علمی اینگونه است یعنی امکان این هست که در این علم اجماعی بر یک سرمشقی به وجود آید و وقتی آن اجماع حاصل می شود دیگر اسم آن کسی که این فهم را به ما داده است و فهمی که شما در آن حوزه می پذیرید در پسوند علم نمی آوریم و الان دیگر نمی گوییم فیزیک انشتینی، می گوییم فیزیک.

اما در مورد علوم چند سرمشقی اینگونه نیست. علوم چند سرمشقی علومی هستند که به دلایل موانع و یا محدودیت های معرفت شناختی و یا غیر معرفت شناختی امکان اجماع بر سر یک سرمشق در آنها وجود ندارد. یعنی این علم در واقع ترکیبی است از چند تا علم و به همین دلیل هم در این علوم ما وقتی صحبت از یک جامعه شناسی می کنیم اسم آن آدم هم که تصویر آن علم را به ما داده است در پسوند آن می آوریم: مثلاً می گوییم جامعه شناسی مارکسی، جامعه شناسی فمنیستی، جامعه شناسی پارسونزی ، جامعه شناسی دورکیمی، جامعه شناسی وبری. هر کدام از این جامعه شناسی ها در واقع مثل فیزیک نیوتن می خواسته اند کل جامعه شناسی شوند یعنی قرار بوده است جامعه شناسی دورکیمی بشود جامعه شناسی! ولی این، امکان وجود پیدا نکرده است و مدل و نگاه دورکیمی به جهان اجتماعی نه تنها نتوانسته است نگاه های دیگری که هست را حذف کند که  الان عملاً ده ها جامعه شناسی داریم و نه یک جامعه شناسی. این عنوان کلی که شما می گویید جامعه شناسی و در آن مکاتب و نظریه های مختلفی را میگویید و میخوانید در واقع یک لفظی بیش نیست. این از عدم دقت نظری ماست که می گوییم رشته جامعه شناسی و یا درس جامعه شناسی. کتاب های جامعه شناسی مثل ریتزر و یا هر کتاب دیگری که آمده در واقع الگوهایی متعددی از علم جامعه شناسی به شما عرضه می دهد. ما یک جامعه شناسی نداریم، جامعه شناسی های متعدد داریم و  نه یک مکاتبی در درون یک علم، بلکه هرکدام از این مکاتب یک علم کاملند یعنی مدعی یک علم کامل هستند. حالا ببینیم که یک علم کامل (با اصطلاحات مثلاً کوهنی )خصوصیاتش چه هست؟ مثلا فیزیک نیوتونی و انشتینی.این که چه خصوصیاتی دارند چه چیزهایی در اینهاست که اینها را یک علم کرده است. اینکه می گوییم انشتینی یعنی همه آنچه در انشتین هست در نیوتونی  هم هست فقط اینها تفاوتشان نوع تلقی های متفاوت از همان چیزهایی است که در هردو آنها هست. و به این معنا یا این درست است یا آن. نمی تواند هردو آنها درست باشد. یکی از  مقولات مهم هر علمی واقعیت یا قلمروی است که راجع به آن بحث می کند. فیزیک راجع به جهان ماده و درمورد جسم و اجسام و حرکات و در معنای کلی راجع به مکانیک بحث می کند، آیا جهان نیوتنی با جهان انشتینی یکی است؟ یعنی آیا نیوتن در باب همان جهانی صحبت می کند که انشتین صحبت می کند؟ یا آیا جهان انشتینی یک چیز دیگری است و در آن یک چیزهایی دیگری پیدا می شود که در جهان نیوتنی پیدا نمی شود . واقعاً اینگونه است که در جهان انشتینی چیزهایی هست که در جهان نیوتنی نیست . یکی از مهمترین خصوصیات جهان انشتینی نسبی بودن زمان و مکان است، یعنی جهان نیوتنی زمان و مکان در آن مطلق است، ببینید چقدر جهان متفاوتی خواهد بود این دو جهان، یک جهانی که زمان و مکان در آن مطلق است و یک جهانی که زمان و مکان در آن نسبی است ،جهانی که در آن سرعت ها، سرعت نوراست و مطلق است و جهانی که  سرعتی مثل نور ندارد و در واقع  مطابق  به تعریفی که اینشتین می دهد بسته به موضع شما، تصویری که به شما از عالم داده می شود خیلی فرق می کند با کسی که در یک موضع دیگر قرار دارد. فضا در نگاه انشتینی مسطح نیست، تحدب دارد ،تقعردارد، خمیدگی دارد که ناشی از سنگینی جرم است. اینها دو جهان متفاوتند و  یا این جهان درست است  یا آن جهان! بحث بر سر این است که اینها هر دو نمی توانند درست باشند چون ما یک جهان که بیشتر نداریم. اگر می گوییم جهان این است ،خوب فیزیکش هم درست است ،اگر جهان آن است ، آن هم فیزیکش درست است پس این غلط است و نمی شود که هر دوی آنها درست باشد.  و الان مراد از فیزیک همان سرمشق انشتینی  است که غلبه دارد و حکمفرماست در فیزیک.

حالا بیاییم در حوزه جامعه شناسی! جامعه که موضوع علوم اجتماعی و جامعه شناسی است آیا برای مارکس یک چیز است و برای دورکیم هم همان است و برای وبر هم همان است و برای پارسونز هم همان است؟ یا این جهان هایشان با هم خیلی فرق می کند یعنی جامعه برای اینها معنا و مفهومهای متعدد دارد و در نتیجه سئوال و مسائلی که برای آدمهایی که در این جامعه ها زندگی می کنند فرق می کند؟ سئوالات مارکسیستی امکان پرسش از جهان پارسونزی ندارد یا اگرهم بر فرض احتمال، طرح شود پاسخ هایش آنی نیست که در جهان مارکسیستی هست، یعنی موضوع، قلمرو، سئوالات و مسائل، روش، اهداف و غایت و نوع معرفتی که به ما می دهد -این چهار پنچ  عنصری که یک علم را می سازد- در تمام این سرمشقها با هم فرق می کند و به همین دلیل است که ما می گوییم اینها علم های متعددند. یک علم نیستند ما جامعه شناسی های متعدد داریم ولی به قول فوکو یا کوهن این علوم، علوم نابالغند یعنی هرکدام از این جامعه شناسی ها جامعه شناسی های نابالغند، جامعه شناسی هایی هستند که نتوانسته اند به بلوغ و پختگی برسند و در نتیجه نتوانسته اند به عنوان تنها علم ممکن در حوزه جامعه شناسی خودشان را مطرح کنند و در نتیجه ما چنین وضعیتی داریم که الان داریم. اگر که ما در حوزه ای با چنین وضعی روبه رو باشیم یعنی به جای اینکه یک علم داشته باشیم علوم متعدد داریم ولی همه را تحت عنوان مکاتب و سرمشق ها می خوانیم. معنا و مفهوم این  تنوع و تعدد سرمشق ها چیست؟ معنا و مفهومش این است که چون همه اینها که نمی توانند علم باشند باید یکی از اینها علم باشد ولی هیچکدام از اینها که نمی تواند ادعای مطلقیت کند و اثبات کند. درواقع  علمی نداریم، علم دوتا که نمی تواند باشد! یک جهان متفاوت، یک روش های متفاوت، یک سئوالات و مسائل متفاوت، یک غایت و مقصود متفاوت! علم یک دستگاه مفهومی است که این عناصر مختلف را در خودش جمع کرده  و نمی تواند متعدد باشد. حداقلش در قلمرو و حوزه موضوعی اش . چون بالاخره جامعه یکی است ، جامعه که صدتا نیست! یا همه اینها غلط هستند یا همه اینها درستند یا یکی از اینها درست است ! همه ی اینها که نمی تواند درست باشد و یکی از اینها هم نمی تواند درست باشد برای اینکه هیچکدامشان  نتوانسته است دیگری را قانع کند و اینها همچنان دارند با هم دعوا می کنند.با هر موضوعی که پیش می آید انواع مختلف نظریه  ها از همین مواضع متعدد بیان می شوند  مثل موضوع  جهانی شدن. همه این آدم ها  هر کدام بر حسب موضوعی که انتخاب کرده اند ، از یک موضع نظری یک چیزی می فهمد ، برای اینکه در جوامع  متفاوتی دارند زندگی می کنند. از نظر مارکسیستی در جهان  چیزهایی هست  که در جهان پارسونزی نیست. بنابراین در واقع هیچکدامشان درست نیستند.

 جامعه شناسی تا زمان پارسونز در واقع این تنوعات نظری را تحت عنوان همین تنوعات نظری مطرح می کرد، یعنی جامعه شناسی تلاش داشت که  به نیوتن خودش برسد یعنی می گفت که ما هنوز جوانیم، کودکیم و یواش یواش داریم راه می افتیم و پخته می شویم و آبدیده می شویم، یک نیوتنی پیدا می شود که ما را می رساند به آن شأنیتی که باید برسیم، یعنی یک پارادیم واحدی به اسم پاردایم مثلا الف که غالب می شود و آن وقت هرکسی که در جامعه شناسی کار می کند مجبور است همین گونه به عالم  نگاه کند  و با همین دستگاه فهم کند و در نتیجه  این می شود علم جامعه شناسی. آن زمان  منتظربودند و الان هم  کسانی منتظرند که نیوتن ظهور کند! هنوز هم اگر بگویید آقا چی شد پس این پارادایم واحد؟! تازه بعد از دویست سال می گویند: جامعه شناسی علم جوانی است تازه شروع کرده است!

 بعد از پارسونز جریان غالب علم اجتماعی و جامعه شناسی در واقع این هست که این وضعیت درمان ناپذیر است یعنی این حوزه ها همین است که هست و ما در این حوزه ها امکان داشتن آن چیزی را که پدران و بنیانگذاران این رشته به ما وعده دادند نداریم و باید یا با این سر کنید یا این را کنار بگذارید، امکان اینکه این مدل و این چارچوب را و این دستگاه که اشتراکاتی هم با هم دارند را حفظ کنیم وجود ندارد. در واقع دهه 50 و 60 میلادی قرن گذشته دهه ای است که این مطلب مورد پذیرش قرار می گیرد  و این دهه ای است که از آن تحت عنوان بحران علوم اجتماعی یاد می کنند. این حرفی را هم که من زدم که مرگ جامعه شناسی اتفاقاً در خود جامعه شناسی هم زده اند در علوم اجتماعی زده اند. انواع نظریه ها وجود دارد تحت عنوان نظریه مرگ اجتماع یا مرگ جامعه شناسی، تنوع زیاد ندارد ولی وجود دارد که مثلا بودریار یکی از آنهاست که بحث مرگ جامعه شناسی را مطرح کرده است. اساس استدلال او با اساس استدلال من فرق می کند. او می گوید که جامعه ای دیگر وجود ندارد و نظرش هم به وضعیت خاصی است که  جوامع در خود غرب پیدا کرده اند. ولی در هر صورت این  که چه استدلالی پشت بحث است یک بحث است و اینکه این مطلب، مطلب قابل فهمی است بحث دیگری است.البته پذیرش یا نپذیرفتن بحث به استدلال پشت سر مطلب مربوط است. ولی شما ببینید از این دوره به بعد که دوره بحران جامعه شناسی است چه وضعی را داریم! از همین دوره است که مطالعات فرهنگی ظهور می کند . از این به بعد هر حوزه معرفتی جدیدی که  ظاهر می شود دیگر اسم خودش را علم نمی گذارد .بی دلیل که نیست می گویند مطالعات فرهنگی! چرا نمی گویند علم فرهنگی؟ چرا می گویند مطالعات فمنیستی و  نمی گویند علم فمنیستی؟ با اینکه فمنیستها ادعاهایشان خیلی گسترده است و اینها حتی قائلند به اینکه شیمی زنانه داریم، زیست شناسی زنانه داریم! در حد ادعا هم نیست بلکه  بعضی حرفها را در مورد اینکه شیمی زنانه چگونه خواهد بود طرح کرده اند. شاید ما قبولش نداریم اما ادعای خیلی بزرگی دارند، یعنی معتقدند همه ی حوزه ها ی معرفت ، مردانه بوده است تا الان  و اگر با عقل زنانه نگاه می کردید چیز دیگری می شد و ما داریم آن علم را می سازیم. ولی چرا نمی گویند علم، می گویند مطالعات. مثلاً حوزه ای داریم به اسم مطالعات پسا استعماری -postcolonial study - ،  چرا نمی گویند علم پسا استعماری ؟ الان حتی حوزه های که در حوزه جامعه شناسی و علوم اجتماعی ابداع و طرح می شود دیگر اسم خودشان را نمی گذارند جامعه شناسی، مثلاً می گویند مطالعات خانواده. دلیلش این است که امکان این را نداریم که آنچه در این حوزه ها  بدست می آید را در قالب یک پارادایم غالب و به عنوان یک قاعده یا به عنوان علم در چارچوبی که دیگران یعنی بنیانگذاران و پدران این حوزه ها مطرح کرده اند ، مطرح کنیم . به همین دلیل است که می گویند حالا اسم هر چه که از این به بعد است را دیگرنگذارید جامعه شناسی، نگذارید علم جامعه شناسی! اسم های دیگری که متناسبش است بگذارید. یک کسی مثل فوکو بی دلیل که نیامده است بگوید این  علمی که من می گویم اسمش هست تبارشناسی، آرکئولوژی، باستان شناسی یا دیرینه شناسی. چرا آمده این را گفته است؟ نمی توانسته بگوید من جامعه شناسم؟! اگر به حرفهاش توجه نکنیم می گوییم این راجع به جامعه شناسی علم دارد صحبت می کند. ولی وقتی که به علم می پردازد تبار شناسی و دیرینه شناسی، جامعه شناسیِ علم نیست. چون اساساً درک فوکو از موضوعات اجتماعی یعنی همان مقولاتی که مطالعه اش می کند یا همان جهانی که به عنوان محقق به آن می پردازد و در مقام فهمش است زمین تا آسمان با درک جامعه شناختی فرق می کند. نوع نظریه ای که فکر می کند قابل تحصیل است، روشی که ابداع می کند و به کار می گیرد ،غایات و مقاصدی که برای دیرینه شناسی و تبارشناسی قائل است هیچ کدامشان هیچ نسبتی با جامعه شناسی ندارد و اساساً به طور صریح  این ادعا را مطرح کرده  است که جامعه شناسی علم قرن نوزدهم است و بعد از او علومی که مطرح است او تحت عنوان counter sinceمطرح می کند و  دیگر جامعه شناسی نیست . در قرن نوزدهم علومی مطرح بودند که یکی از اینها جامعه شناسی است اینها با علوم متفاوتی جایگزین می شوند البته  علم به معنای عامش - که مثلاً تبارشناسی یا دیرینه شناسی یکی از آنهاست. که کسانی که می خواهند بخوانند بروند و کتاب order of things( نظم اشیاء) فوکو را بخوانند که صفحات 300 به بعد این بحث را مطرح کرده است یعنی آنجا آمده و دو سه تا نظم معرفتی را مطرح کرده است، اپیستمه های نوزایی و کلاسیک و مدرن و بعد اواخر کتاب بحث این را مطرح می کند که اپیستمه ی مدرن مرده است و در حال مرگ است و الان جایگزینش یک اپیستمه ی دیگری دارد می شود که علومی که در این اپیستمه یا این نظام معرفتی مطرح است دیگر جامعه شناسی و...  نیستند.

 کل بحثی که ما درخدمت بعضی از دانشجویان علامه و جاهای دیگر مطرح کردیم همین بود . حالا اسمش را مرگ میگذارید یا نمی گذارید، ولی مفادش هم این است که انحصار شناخت جهان اجتماعی از دست یک دستگاه شناختی که یک موقع خاصی به وجود آمده است و اسمش جامعه شناسی بود بیرون آمده ! نه تنها در زمینه جامعه شناسی انواع دستگاههای مشابه داریم یعنی جامعه شناسی های متعدد داریم که مدعی شناخت همین جهان اجتماعی هستند بلکه بیرون از جامعه شناسی دستگاههای شناختی متعددی هستند که می خواهند همان قلمرویی که جامعه شناسی می خواهد مطالعه کند را مطالعه کنند ولی با نظام کاملاً متفاوت و با ابزارها و لوازم  مفهومی کاملاً متفاوت که یکی از آنها مطالعات فرهنگی است .حالا نکته مهم این است که در حالی که علم جامعه شناسی به این معنایی که گفتیم مرده است یعنی نمی تواند آن وعده خودش را محقق کند این به معنای این نیست که مطالعات فرهنگی آن کار  را می تواند انجام دهد. مطالعات فرهنگی شکل دیگر مواجه با این جهان اجتماعی است  و از نظر من و  برحسب این بحثی که الان کردیم مشکلاتی که گریبانگیر جامعه شناسی است به طریق اولی گریبانگیر این هم هست . یعنی اصلاً مطالعات فرهنگی با قبول این مشکلات به عنوان واقعیت غیر قابل انکار و پذیرش آنها آمده حالا تأسیس شده و مسیر خودش را دارد می رود. بنابراین این نه خوش آمدگویی است به مطالعات فرهنگی و نه بدگویی است از جامعه شناسی . این حرف بیان واقعیت دانش های ناظر به امر اجتماعی  در موقعیتی است که ما در آن زندگی می کنیم. 


 
comment نظرات ()
 
 
 



-->