هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
مفهوم شناسی قدرت از هابز تا فوکو
نویسنده : هرمس - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

قدرت" از مقوله‏های بنیادین در فلسفهء سیاسی است که درباره آن مطالب بسیاری نوشته شده است اما هیچ تعریفی وجود ندارد که عموما مورد توافق باشد و تعریف قدرت هنوز به عنوان موضوعی مورد مجادله باقی مانده است. (راش 1377, 46) به قول گالبرایت پرداختن به موضوع پیچیده قدرت  نوعی تتبع است که هدفش نه بسط معلومات که حذف مجهولات است. (گالبرایت 1381, 9)

تعریف قدرت: ماهیت شناسانه یا تسمیه گرایانه؟

کارل پوپر می گوید که ما نمی توانیم تعریفی ماهیت شناسانه(تعریف بر اساس چیستی اشیا) از پدیده های اجتماعی داشته باشیم چون بر سر ماهیتها امکان تفاهم نیست و این روش تاکنون نتیجه ای در بر نداشته است و بحثهای انجام شده به تعاریف مسلم و واضحی از مثلا قدرت، دموکراسی و... نیانجامیده است. او اعتقاد دارد که ما باید به جای  پرسش درباره چیستی اشیا و مقولات، موضعِ رفتار و شرایط اشیا و مقولات را بررسی کنیم و آنها را صرفا با نمادها و برچسبهای اختصاری معرفی کنیم تاراه پیشرفت علمی هموار شود(نوعی اصالت تسمیه گرایانه). (نبوی 1388, 35،36) انتقادات زیادی به این برداشت پوپر شده از جمله اینکه او ماهیت شناسی را با ذات شناسی اشتباه گرفته و اصلا بدون ماهیت شناسی علم پیشرفت نمی کند که در علم هم چیستی ها و هم چگونگی ها مهم هستند.(همان ض.37،38) و اغلب نظریه نظریه پردازان علم سیاست(همانگونه که خواهیم دید) هرکدام سعی کرده اند تعریفی ماهوی از قدرت ارائه کنند که ما در این مقال و به مقتضای درس جامعه شناسی سیاسی به بررسی موجز چند نمونه از این نظریات در دو دوره مختلف تاریخ اندیشه سیاسی غرب یعنی " مدرن و پسا مدرن" پرداخته و بعضی از آنان را به صورت تطبیقی برجسته می کنیم.

مرور کلی بر مفهوم قدرت از باستان تا عصر پسامدرن

"از افلاطون در عصر باستان تا نیمهء قرن 19 و اکنون در مباحث پست‏ مدرنیسم،«قدرت»همیشه در کانون توجه اندیشهء سیاسی بوده‏ است.جدال افلاطون با اصلِ«قدرت،حق است»،سرآغاز شکل‏گیری«فلسفهء حق»بوده است.امّا اکنون،پس از گذشت‏ قرون متمادی،اندیشمندان پست مدرن تأکید بسیار بر این نکته‏ دارند که«فلسفهء حق»توجیه‏گر قدرتهای حاکم شده است. در اندیشهء مدرن،قدرت سیاسی ضرورتی پنداشته شده است که‏ تأمین‏کنندهء بقا،کمال و سعادت عمومی افراد است.لوایاتان هابز ضامن بقای افراد،دولت مطلق هگلی نمایندهء روح کمال‏یافته،و دولت پرولتاریا حامل رسالت نجات بشر محسوب می‏شود. بدین سان،اندیشهء مدرن با نگرشی که در نهایت توجیه‏گر قدرت‏ سیاسی است به مقولهء قدرت می‏پردازد.امّا دیدگاه پست مدرنیست‏ در برابر چنین نگرشی دست به تقبیح قدرت می‏زند.نیچه،هایدگر، فوکو و لیوتار به گونه‏ای به پرسش قدرت می‏پردازند که بیانگر نقدی بنیادین از وجوه مختلف قدرت در دنیای مدرن است." (منوچهری 1376, 32)

تقسیم بندی کلی از مفهوم قدرت در دنیای تجدد

پس در اینجا لازم است قبل از بیان نظریات در دوره های مختلف، به دو رویکرد  متمایز به قدرت از زمان شکل گیری مدرنیته به این سو  اشاره کنیم و نظریات را در پناه این دو رویکرد بررسی کنیم:

آرکلگ در کتاب چهارچوبهای قدرت در یک تقسیم‏بندى گویا دو نوع خط سیر «استمرار»و«عدم استمرار»را در تبارشناسى مفهوم قدرت شناسایى مى‏کند.خطر سیر نخست با هابز آغاز و با لوکس پایان مى‏پذیرد.در این خط سیر افرادى چون مارکس، راسل، وبر، پارسونز، رانگ، نیوتن، گیدنز، هانا آرنت، رابرت دال، بچراچ و باراتز و...قرار مى‏گیرند و«خط سیر دوم»با گسست معرفت‏شناسى میشل فوکو آغاز و در گفتمان‏هاى«فرا- ساختارگرایان»، «فرا-مارکسیست‏ها»و«فرا- مدرنیست‏ها»مدلول‏هاى مختلف به خود مى‏گیرد. (کلگ ص. 12به نقل از  زرومی ص.48).بر خط سیر دوم آموزه‏هاى ماکیاولى مؤثر بوده است.از این جهت ماکیاولى و هابز به عنوان آغازگران بحث قدرت مورد تحلیل قرار مى‏گیرند.

در«خط سیر اول»پیش‏کسوت نظریه سیاسى در قرن هفدهم(هابز)به علوم اجتماعى اواخر قرن بیستم اتصال پیدا مى‏کند.در واقع در اینجا از هابز تا لوکس، عنصرمحورى فهم دوره مدرن از قدرت فرض شده است.«خط سیر دوم»به دوره جدید از فهم قدرت که عمدتا در افکار شخصى چون فوکو نمود پیدا کرده و روایت منسجم گذشته را زیر سؤال مى‏برد مربوط مى گردد.تا قبل از تعابیر خط سیر دوم به نظر مى‏رسید که مباحث قدرت از انسجام نسبى برخوردارند.در واقع برداشت «علّى»از قدرت به عنوان برداشتى که قدرت را مفهومى عام و مشترک مى‏دانست بر نظریات سیاسى حاکم بود.این برداشت در دوران اخیر با تأکید بر وجه ایجابى بودن قدرت(نه فقط سلبى بودن آن)توسط فوکو و پیروان او مورد چالش قرار گرفت.در برداشت جدید دیگر ساختار روایتى گذشته مورد قبول نیست.

با توجه به روش تبار شناسانه کلگ ، او به خوبی توانسته است بین شرایط  سیاسی اجتماعی که هابز و ماکیاولی در آن می زیسته اند با نگاه آنها به مقوله قدرت سیاسی رابطه ای وثیق تصور کند.


دوران مدرن (خط سیر اول):

 نگرش مدرن در باب قدرت با هابز آغاز می‏شود و با مارکس به پایان منطقی‏ اش می‏رسد و آنچه در دوران مدرن بر تفکر سیاسی غالب است،توجیه اقتدار سیاسی‏ است. هابز با انسان‏شناسی آغاز می‏کند و به ضرورت استقرار دولت قدرتمند می‏رسد؛هگل با وجودشناسی (ontology) آغاز می‏کند و به مطلوبیت دولت‏ قدرتمند می‏رسد؛و مارکس با ماتریالیسم تاریخی شروع می‏کند و به رسالت تاریخی دولت قدرتمند پرولتاریا می‏رسد.فقط با آنارشیسم است که اندیشهء مدرن از دولت قوی روی می‏گرداند و نخستین گام اساسی را در جهت تقبیح قدرت برمی‏دارد. (منوچهری 1376, 33).

قدرت: توانایی یا حق ومشروعیت؟

"در دوره مدرن دو برداشت  از قدرت بر اندیشه سیاسی غرب سیطره داشته است. یکی از این برداشتها ، ایده قدرت به عنوان یک پدیده صرفا کمی است . در این معنا قدرت چیزی بیش از نوعی توانایی کلی و عمومی برای کنش نیست . برداشت پیچیده تر دوم ، قدرت را نه تنها شامل توانایی کنش بلکه دارای حق کنش می داند و چنین توانایی و حقی را متکی به رضایت کسانی می داند که قدرت بر آنها اعمال می شود. برداشت از قدرت به عنوان توانایی صرف حکایت از آن دارد که بین کسانی که قدرت را برای اهداف خود به کار می گیرند با کسانی که متاثر از تبعات و نتایج  آن هستند رابطه ای نا برابر وجود دارد. به این معنا قدرت می تواند به عنوان ابزار سلطه به کار گرفته شود.

البته بسیاری از شارحین دانشگاهی معتقدند که برداشت فوق،معنای اصلی قدرت است و آن چه را که  ظاهرا ً برداشت های  رقیب هستند دقیقاً باید به عنوان صور مختلف و کم و بیش موجه این برداشت لحاظ شوند.... شاید مشهورترین اظهار نظر در این باره را لوکس در  اثرش" قدرت : یک دیدگاه رادیکال" مطرح کرده باشد." (هیندس 1380, 1-3) که قبل از پرداختن به نگرشهای پست مدرن به قدرت به طور مفصل درباره آن صحبت خواهدشد.

قدرت: کمی یا کیفی؟

تلقی قدرت به مثابه توانایی کمی برای بسیاری از علمای اجتماعی از آن رو جذابیت دارد که ظاهرا ابزاری  آسان برای شناسایی دارنده قدرت از کسی است که فاقد آن است. اگر قدرت قابل کمی شدن باشد، در این صورت پژوهش درباره توزیع و کاربردهای قدرت در جامعه مسئله ای کالا آشکارا خواهد بود. (هیندس 1380, 32) آنگونه که هیندس و لوکس اذعان کرده انددو طیف اصلی نظریه پردازان مدرن یعنی هم کثرت گرایانی چون دال و هانتر و هم نخبه گرایان یا اصلاح گرایانی چون میلز وجه کمی قدرت را در نظر گرفته اند. (هیندس 1380, 39-32)

در نقد کمی پنداشتنِ قدرت، دو را اینجا باید در نظربگیریم: اول اینکه اگر برخی گفته اند "تعیین محل صاحبان قدرت چیزی نیست جز شناسایی کسانی که دارای ویژگی ها ی خاص هستند"، باید یاد آور شد که ظواهر ممکن است اغواکننده باشند. ودوم اینکه با شناسایی قدرت در دست طرفهای درگیر ، نتیجه هر گونه برخورد  میان آنها کاملا قابل پیش بینی نمی شود، چون همانگونه که پارسونز نیز اذعان داشته قدرت را نه به عنوان پدیده ای قطعی و معین و ثابت بلکه تابع شرایطی که در آن قدرت اعمال می شود باید در نظر گرفت.(همان)

چه کسی قدرت را اعمال می کند؟

تقسیم بندی دیگری نیز می توان از نظریات مدرن بر اساس پاسخ به سوال "چه کسی قدرت را اعمال می کند ؟"  ایجاد کرد.سه پاسخ کلی برای این سوال وجود دارد.یکم،نظریه پردازان نخبگان  نظیر میلز و پارتو و موسکا که می گویند یک گروه منسجم و از نظر اجتماعی قابل تشخیص ، در یک جامعه معین . و آگاهانه بر اساس سود جویی اعمال قدرت می کنند.دوم،مارکسیستها و پیروانشان که معتقد بودند قدرت توسط طبقه اجتماعی که ابزار تولید را در اختیار دارد اعمال می شود و سوم کثرت گرایانی چون دال و هانتر و پولزبی که مدعی بودند قدرت نه توسط نخبگان و یا یک طبقه اجتماعی که توسط  گروههای رقیب  اعمال می گردد. (راش 1377, 48،49)

ابزارهای قدرت

گالبرایت از سه ابزار اصلی قدرت نام می برد: قدرت پاداش دهنده ، کیفر دهنده  و شرطی یا اقناعی! (گالبرایت 1381, 10) بارزترین مشخصه قدرت کیفر دهنده و پاداش دهنده، عینیت داشتن آن است(همان ص.18) ولی قدرت شرطی کننده یا اقناعی ذهنی است ،که در آن نه عامل قدرت و نه تابع قدرت الزاما از آن آگاهی ندارند.(همان ص.27) قدرت اقناعی به دوگونه اعمال می شود: صریح مثل آموزش و پرورش رسمی یا ضمنی مثل فرهنگ سازی.(همان ص.28)

منابع قدرت

گالبرایت سه منبع اصلی را به عنوان منابع قدرت بر می شمرد: 1- شخصیت: که در بردارنده خصلت های جسمانی، فکری ،بیانی و یا قاطعیت اخلاقی باشد .2- مالکیت: شامل ثروت یا منابع طبیعی باشد و 3- سازمان :که مهمترین منبع قدرت در دنیای مدرن است. (گالبرایت 1381, 11،12)

اما نبوی تقسیم بندی دیگری از منابع قدرت می دهد که عبارتند از:1- منابع طبیعی: زمان، جغرافیا، مواد طبیعت و قابلیتهای طبیعی ، 2- انسانی: منابعی که از وجود بالفعل فرد یا جامعه انسانی سرچشمه  می گیرد( هم وجود کمی، هم کیفی) که متاسفانه در دنیای مدرن بیشتر به وجه کمی آن توجه شده است . منابع قدرت انسانی شامل : جمعیت(جنبه کمی) ،دانش (میانه بین کمی و کیفی)، فرهنگ، و ایمان( که این دو جنبه کیفی و ذهنی دارند)،3- منابع قدرت ماوراالطبیعی (نبوی 1388, 122) وی با ذکر شواهدی از قرآن (از جمله آیاتی که در آن  به شرط استقامت در ایمان ،  بیست نفر از مومنان در جنگ می توانند بر 200 نفر از  مشرکان پیروز شوند) و نیز تاریخ کشورمان از جمله جنگ 8 ساله ، نقش ایمان و قدرت های ماورالطبیعی را  تعیین کننده می یابد(نبوی 1388, 122)

نظریه های قدرت

1-توماس هابز

هابز نخستین نظریه‏پرداز سیاسی مدرن است.او ادعا داشت که سیاست را می توان به شکل علم در آورد (نصری 1381, 25) .مقام هابز در متون فعلی فلسفه،سیاست و اجتماع از آن‏رو نافذ و رفیع است که کلیدی‏ترین‏ مبحث فلسفهء سیاسی و علم سیاست یعنی‏ «قدرت»را به شکلی سامانمند و جامع تبیین و تشریح نموده است (نصری 1381, 18). نخستین بار هابز بود که تلّقی سیاست به‏ مثابهء علم و امکان استخراج فرمول زندگی سیاسی‏ را مطرح نمود.این نگرشی است که واقعگرایان‏ از آن استقبال می‏نمایند و درصددند رفتار رهبران‏ و واحدهای سیاسی را بصورت کمّی مطالعه و پیش‏بینی نمایند (نصری 1381, 21)مهمترین تعلیمات هابز در باب اندیشه سیاسی وی در کتاب" لویاتان" (دولت قدرتمند)متبلور شده است.

شرایط اجتماعی هابز:

بی‏ثباتی سیاسی وجنگهای‏ مذهبی کل حیات اجتماعی انگلیس در قرن هفده‏ را در معرض تهدید قرار داده بود و هابز در چنین‏ بستری،اندیشه‏پردازی می‏کرد.هابز معتقد بود که‏ آشوب‏ها و جنگهای داخلی زمانهء او،چیزی جز نتایج قابل پیش‏بینی شکست ریشه‏ای اقتدار در جامعه نیست.این اوضاع پسرفت انسان به سوی‏ وضع طبیعی(state of nature )خارج از مقرّرات جامعهء مدنی یعنی جنگ همه با همه را نشان می‏دهد.این وضع درمان‏پذیر نیست مگر با تمرکز اقتدار فرو پاشیده در قالب یک "لویاتان"(یک دولت مقتدر). (نصری 1381, 22) طبق نظر هابز،زمانی یک حاکمیت مستقر می‏شود که تعداد کثیری از افراد با یکدیگر توافق می‏کنند که حق نمایندگی را به آن‏ اعطاء کنند.این حق بدان گونه داده می‏شود که گویی اعمال و قضاوتهای حاکمیت از خود سر زده است. ( حقیقت لویاتان اژدهایی است که  هر بار با خوردن انسانها به اندازه همان شخص به توان و اقتدارش افزوده می شود و از همین جا نگاه کمی گرایانه هابز مشخص می شود. )

کمی گرایی هابز

دستاوردها و یافته‏های مکانیکی در سدهء 17باعث شد تا هابز تمام پدیده‏های عالم را با داده‏ها و تصوّرات مادی تبیین کند.هابز برای تشریح‏ امیال آدمی هم از قانون حرکت و نظریّه‏های جرم‏ و مکان استفاده می‏کرد.او در فصل ششم لویاتان‏ به صراحت آدمی را به یک شی‏ء مادی‏ فرومی‏کاهد. (نصری 1381, 25)

قدرت

به عقیدهء هابز،قدرت آدمی(به طور کلی) عبارت از وسایلی است که برای دستیابی به امر مطلوبی در آینده در اختیار دارد.هابز در فصل‏ یازدهم لویاتان اشتیاق آدمی برای کسب قدرت را همیشگی می‏داند.او معتقد است:«یکی از تمایلات عمومی همهء آدمیان خواست و آرزوی‏ مداوم و سیری ناپذیر برای کسب قدرتی پس از قدرت دیگر است که تنها با مرگ به پایان‏ می‏رسد.و علت این امر نه کسب لذّت و شادی‏ افزونتر که تضمین قدرت فعلی است (نصری 1381, 27) اگر افراد جامعه بخواهند در جامعه از امنیت‏ کامل برخوردار شوند و رعایت قوانینی که هدف‏ آنها ایجاد امنیت است به زیان‏شان تمام نشود باید همهء اختیارات خود را به یک فرد یا جمعی از افراد بسپارند. (نصری 1381, 23)

در چارچوب‏ نظریهء سیاسی هابز،استقرار دولت قدرتمند(لوایاتان) اجتناب‏ناپذیر انگاشته می‏شود.در دیدگاه هابز،قدرت فردی حقّی‏ است طبیعی که در عین حقانیّت،منشأ همهء منازعات اجتماعی‏ است.با طرح مقولهء قرارداد اجتماعی،هابز قدرت را در عین به‏ خدمت فرد گرفتن از کنترل وی خارج می‏کند" (منوچهری 1376, 33)

"تمنا و حرص قدرت (desire for power) ،و به تبع آن جنگ‏ همه با یکدیگر،به تعبیر هابز معلول وضع طبیعی است.هابز با توجه‏ به چنین وضعی به تدوین پاسخ برای پرسش قدرت می‏پردازد.وی‏ پاسخ خود به پرسش قدرت را در قالب مفهوم لویاتان ارائه‏ می‏کند. هابز ویژگیهای‏ متعددی برای چنین حاکمیتی تعیین کرده است که می‏توان به چند مورد آن اشاره کرد:

1-رعایا نمی‏توانند دولت را تغییر دهند؛

2-حاکمیت قابل مؤاخذه و مجازات نیست؛

3-چون هر عملی از سوی حاکم تجلی عمل یک یک افراد است،نمی‏توان وی را مجازات کرد؛

5-به این علت که غایت حاکمیت استقرار صلح و دفاع از افراد است،نمی‏توان در مورد ابزار بکار گرفته شده توسط حاکم‏ قضاوتی کرد؛

6-قضاوت در مورد مجادلات بین افراد با حاکمیت است." (منوچهری 1376, 33)

"بدین سان هابز به پاسخی برای پرسش قدرت می‏رسد که خود آن نیز قدرت محور است.لویاتان فراقدرتی است که در عین نفی‏ قدرت(و جنگ)فردی،در خدمت تضمین بقای فرد در حیات‏ جمعی قرار می‏گیرد.به عقیدهء هابز،غلبهء خصلت قدرت‏جویی از یک سو و میل به بقا از سوی دیگر،انسانها را به ضرورت پذیرش‏ این فراقدرت سوق می‏دهد" (منوچهری 1376, 33)

"بنابراین،پاسخ هابز به پرسش قدرت در جامعه‏ای که در آغاز تجربه کردن عصر مدرن است،نوعی جابجایی کانون قدرت است. وی با خارج کردن قدرت از کانون منازعات فردی و انتقال آن به‏ کانون دیگری،یعنی دولت لوایاتان،سعی در حل معضل منازعهء بی‏امان همه با همه دارد.پاسخ هابز به پرسش قدرت،در قرارداد اجتماعی وی که معطوف به قدرت است تجلی می‏یابد". (منوچهری 1376, 33)

هابز در چنین فضایی است که برقراری‏ امنیت را نخستین اولویّت کاری نظام سیاسی‏ می‏داند.به عقیدهء او اساسی‏ترین رسالت حاکم،نه‏ پرورش فضایل فردی-اخلاقی و نه تأمین‏ سعادت،بلکه برقراری امنیت است.امنیت یگانه‏ مقصودی است که تمامی تشکیلات و موجودات‏ نظام سیاسی در خدمت آن هستند (نصری 1381, 28)

"همانگونه که گفتیم هابز قدرت را وسایلی‏ می‏داند که آدمی برای کسب امر مطلوب خود درآینده در اختیار دارد.این قدرت انواع مختلفی‏ دارد،یا به شکل طبیعی است که ناشی از برتری‏ قوای بدنی یا ذهنی است مانند توانمندی، آداب‏دانی،دوراندیشی،دانشوری،فصاحت، بخشندگی و نجابت فوق العاده،یا به شکل ابزاری‏ است.قدرت ابزاری به قدرتی اطلاق می‏شود که‏ به واسطهء قوای طبیعی یا به حکم بخت یا اقبال‏ به دست آمده و وسایل و ابزارهای رسیدن به‏ قدرت بیشتر باشد،مانند ثروت،شهرت،دوستان‏ و اعمال پنهانی خداوند که آدمیان آن را نیک‏بختی‏ می‏خوانند.زیرا ماهیت قدرت از این لحاظ مانند شهرت و آوازه است که هر چه پیش می‏رود افزایش می‏یابد یا مانند حرکت اجسام سنگین‏ است که هر چه دورتر می‏روند،باز هم شتاب‏ بیشتری می‏گیرند.

به عقیدهء هابز،قدرت هنگامی اثر بخش و مفید است که در محدوده‏ای جمع شود، بدین صورت که مانند قدرت دولت مرکّب از قدرت بیشتر آدمیان باشد و این آدمیان آن را به صورت توافقی و در میثاقی در دستان شخص حقیقی یا حقوقی واحدی قرار دهند و دولت یا شخصی که‏ این اختیارات به او واگذار شده،حق کاربرد آن‏ اختیار در موارد دلخواه را داشته باشد. "هابز حاکم مقتدر را از حیث وسعت قدرتش‏ به خداوند تشبیه می‏کند ولی از آنجا که این حاکم‏ به هر حال انسان است و عمر محدودی دارد آن را خداوند فانی می‏نامد" (نصری 1381, 20)

در کل الگوی قدرت حاکم هابز سه فرض اساسی را در اختیارمان قرار می دهد : یک حاکم چه یک انسان باشد یا مجمعی از انسانها به عنوان اقتدرای واحد و متمرکز درک می شود و به مثابه مهمترین قدرت واحدی در نظر گرفته می شود که در یک جامعه عمل می کند؛دو، اخذ تصمیمات از سوی حکومت و خصوصا وضع قوانین مهمترین فعالیت آنها محسوب می شود ؛ سه ، اتباعی که  به صصورت جمعی و مشترک قدرت حاکم را تشکیل می دهند به عنوان شخصیتهایی مستقل از فعالیت های حکومت فرض می شوند. که البته این آخری را می توان در چهار چوب سنت" نظریه قراردادگرایی" قرار داد.

 همانگونه که پیش تر هم ذکر شد مهمترین دغدغه هابز نه رشد فضایل اتباع که تامین امنیت آنان در برابر یکدیگر و نیز دشمن بیرونی بود. در مقابلِ نظریه قرار دادگرایی که اتباع را از هم مستقل فرض می گیرد، نظریه جمهوری خواهی قرار دارد که گرچه از جهاتی با نظریه قرار داد گرایی مشترک است اما آن ، افراد را به مثابه شهروندانی در نظر می گیرد که رابطه ای نزدیک تر و صمیمی تر بین آنان برقرار است. در نظریه جمهوری خواهی افراد باید دربرابر آزادی جمهوری ای که به آن تعلق دارند احساس مسئولیت کنند . درنتیجه در اینجا شهروندان مستقل نیستند و برای تضمین منافع جمهوری باید فضیلتها و ویژگی ها ی مناسب شخصی را رشد و پرورش دهند. (هیندس 1380, 51-46)

2- جان لاک

مهمترین نتیجه ای که از کار هابز حاصل می شود این واقعیت نگران کننده است که حاکم  طرف توافق نامه ای نیست که قدرتش بواسطه آن تاسیس می شود: اولا اگر همانطور که هابز می گوید "حاکم قدرتمند ترین شخص در جامعه است" در نتیجه بین حاکم و تبعه یک عدم  تقارن شدید در قدرت حاصل می شود.دوماً اتباع بوسیله میثاقشان نسبت به حاکم تعهداتی را متحمل می شوند ، اما حاکم به تناسب ، تعهداتی را نسبت به اتباعش بر عهده نمی گیرد. خصوصاً آنکه حاکم به هیچ وجه توسط امیال یا دغدغه های اخلاقیِ اتباعش محدود نمی شود. بنابر این همانطور که قبلا هم اشاره شده بود درنظریه هابز در مورد هیات حاکم عملاً جایی برای این وجود ندارد که افراد مشروعیت حکومتی که تابع آن هستند را زیر سوال ببرند. (هیندس 1380, 55،56)(منوچهری 1376, 33)

بر خلاف ایده هابز ، کتاب لاک تحت عنوان رساله دوم درباره حکومت تبیین موثری را از قدرت سیاسی ای عرضه میکند که صاحب آن تعهدات مشخص و معینی در قبال اتباعش دارد. منظر گسترده لاک از قدرت سیاسی و متناسب با آن سبک نقد سیاسی او نقش مهمی را در اندیشه سیاسی غرب بازی کرده و می کند. از منظر لاک قدرت سیاسی حق قانونگذاری برای مجازاتهای مرگ و کمتر ، به منظور تنظیم و حفظ مالکیت و به کار گیری زور اجتماع در اجرای این قبیل قوانین و دفاع از هیات سیاسی در مقابل  آسیب خارجی است ، که تمام این ها برای خیر عمومی انجام می شود. اما این قدرت سیاسی که در اصل  عبارت است  از قدرت حاکم بر اتباعش  را باید از مثلا قدرت پدر بر فرزندانش، آقا بر خدمتکارش ، شوهر بر همسرش و ارباب بر برده اش متمایز کرد. در این موارد قدرت از طریق استیلا و غلبه حاصل می آید که از نظر لاک مبنای موجهی برای قدرت سیاسی نیست.

 بر خلاف نظر هابز که قدرت را صرفا به عنوان توانایی کسب اهداف و به عنوان  حق اعمال قدرت یکطرفه می دید، لاک از مواردی می گفت که قدرت سیاسی ممکن است غصب شده باشد و قدرت توسط کسانی اعمال شود که در واقع  هیچ حقی نسبت به آن ندارند. این سخن به این معنی است که قدرت مورد بحث هابز  ، همانا  حق  وضع قوانین و غیره برای خیر عموم نیست بلکه عمدتا توانایی موثر و کارامد در تحمیل قوانین و کاربست نیروی اجتماع است و در صورتی که توانایی لازم برای این کارها توسط دیگری غصب شود حق انجام این کارها ارزش اندکی دارد. (هیندس 1380, 61-59)

در اینجا لاک با تمایز میان حق اعمال قدرت و توانایی اعمال قدرت ، در حقیقت بر مفهوم مشروعیت قدرت تاکید می کند: اولاً قدرت سیاسی ممکن است توسط کسانی اعمال شود که حقی در آن ندارند. در ثانی چنین قدرتی ممکن است برای اهدافی غیر از خیر عامه به کار گرفته شود.

در نتیجه ایده لاک از قدرت به عنوان حقی که تنها در جهت خیر عمومی اعمال می شودبه لاک مجال شناسایی مواردی را می دهد که در آن مردم ممکن است از وفاداری به حاکمانشان اجتناب ورزند دست به شورش بزنند و همین نظریه که مردم می توانند حکومتی که علیه منافع آنان عمل نموده را بردارند خود بهترین حفاظ علیه شورش و محتمل ترین وسیله برای ممانعت از آن است. (هیندس 1380, 63-61)

در واقع در تبیین لاک از قدرت سیاسی به عنوان حقِ اعمال قدرت در جهت منافع عامه ، دو نوع قرارداد دیده می شود : یک قرار داد هیات سیاسی(جامعه) را بوجود می آورد  که از جنگ همه علیه همه جلوگیری می کند (همانگونه که هابز گفته است) و قرارداد دوم رابطه متقابل بین هیات سیاسی و حکومت را شکل می دهد . لاک در مورد قرار داد دوم به گونه ای می نویسد که انگار قدرت خصوصیت یک امانت را دارد. از این رو  زمانی که حکومت ها بر خلاف امانت عمل می کنند ، قدرت مضحمل شده و در اختیار مردم قرار می گیرد. (هیندس 1380, 63،64)

اهمیت سیاسی اخلاق(جامعه مدنی)

همانطور که گفته شد برداشت لاک از قدرت سیاسی به عنوان ادای امانت، قدرت را به معنای توانایی اعمال قدرت در جهت خیر واقعی مردم عامه تفسیر می کند و سوالاتی را در هر جامعه درباب مشروعیت قدرت ها و استفاده از قدرت برای اهداف عامه مطرح می کند.

لاک خوب وبد اخلاقی را سازگاری یا ناسازگاری اعمال با قوانین می داند. این قوانین سه نوع هستند: الهی، مدنی، باور و شهرت. قانون مدنی از طرف حکومت وضع می شود و قانون باور و شهرت ، باورهایی هستند که توسط اکثر مردم پذیرفته شده و در سطح وسیعی جریان دارد و این قانون در تنظیم رفتار افراد تاثیر مستقیم تری دارد، زیرا هیچ کس نمی تواند خود را از زیر بار عقوبت وسرزنش اجتماعی که با آنها زندگی می کند و خود را به آنجا منتسب می سازد  فرار می کند.

از نظر هابز مسائل اخلاقی اتباع نمی تواند هیچ تاثیری بر تعهدات آنها در قبال حاکمشان داشته باشد ولی با تفسیر لاک از اخلاق که در بالا ذکر شد و بر طبق قانون باور وشهرت ،معیارهای اخلاقی بر خاسته از تعامل روزمره مردم که بوسیله رضایت ضمنی و مخفی اعضا منفرد  شکل گرفته، هستند ، ویژگی قانون دارند . این اخلاق از دل جایی بیرون می آید که بعدها جامعه مدنی نامیده میشود. بر مبنای این اخلاق می توان مشروعیت سیاسی قدرت حاکم را داوری کرد.

3- راسل:

راسل اعتقاد داشت که بحث قدرت در علوم اجتماعی مانند انرژی در علوم طبیعی است که تمام صورتهای تبدیل و حرکت ماده تفسیر می کند. او قوانین اجتماعی را فقط بر حسب قدرت قابل تبیین می دید. او قدرت را "پدید آوردن آثار مطلوب" تعریف می کرد. (نبوی 1388, 41-43) در زمینه موازنه قدرت ، قدرتهای بزرگ و ابر قدرتها  یا قدرت به معنای نظامی اش ،تعریف راسل به آسانی قابل در ک است اما این تعریف در مورد نتایج غیر منتظره صحبتی نمی کند. (راش 1377, 46،47) مهمترین انتقاداتی که به راسل شده است عبارتند :1- نگاه کمی او به مقوله قدرت2- بی توجهی به استعدادها و قابلیتهای نهفته افراد در باب قدرت3- اکتفا به تعریف قدرت و ارائه ندادن تبیینی از علوم اجتماعی بر مبنای قدرت آنچنانکه ادعا داشت 4- تمایز ماهوی انرژی(ماده خود مختار نیست) با قدرت که با مسئله اختیار و انتخاب انسانها سروکار دارد. (نبوی 1388, 48-44)

4- وبر

وبر قدرت را" امکان تحمیل اراده خود بر رفتار دیگر افراد" می بیند.او از دیدگاه جامعه شناختی قدرت را تحلیل می کند و قدرت را به مثابه مقوله ای شبه محسوس در میان واقعیت های اجتماعی مورد تحلیل  قرار می دهد و تنها قدرت اجتماعی  و سیاسی را بررسی می کرده و عرصه قدرت طبیعی و فردی را در نظر ندارد. (نبوی 1388, 49) حسن وبر استفاده از واژه احتمال است زیرا این امکان را فراهم می کند که قدرت به طور بالقوه را نیز مد نظر داشته باشد. بر این اساس قدرت برر طبق شرایط و مقتضیات تغییر و توسع می یابد.بنابراین وبر هر گونه نظریه ای را که به طور انحصاری قدرت را بر مبنای استفاده یا تهدید کاربرد زور مطرح می سازد رد می کند. (راش 1377, 48)

توجه وبر به مقوله اراده انسانی نشان از تحلیل قدرت بر وجوه کاملا انسانی و اجتماعی است اما کاربرد دو واژه "تحمیل "و "مقاومت" به عنوان عناصر اصلی قدرت از نقاط ضعف کار وبر هستند . زیرا در اعمال قدرتها این دو عنصر همیشه حضور ندارند (مثلا در رهبری کاریزما) و نیز این دو واژه خود مبهم و انعطاف پذیر هستند و تعریف دقیقی از آنان نشده است. (نبوی 1388, 50،51)

بحث وبر درباره سلطه اساسا به سلطه مشروع مربوط می شود و او سه نوع آرمانیبرای مشروعیت ارائه کرده است: مشروعیت سنتی ، کاریزمایی و عقلانی-قانونی. (راش 1377, 58)

5- هانا آرنت

او قدرت را "توانایی آدمی برای عمل ، در اتفاق عمل با گروه " تعریف می کند. از نظر وی قدرت خاصیت فرد نیست بلکه به گروه تعلق می گیرد و تنها تا زمانی وجود خواهد داشت که در عمل افراد گروه با هم باشند . او بر خلاف وبر که واژه خشونت(تحمیل) را ملازم قدرت می دید ، خشونت را از قدرت جدا و حتی  آنرا ضد قدرت می پنداشت. مثلاً او انقلابهای مردمی را نشانه قدرت و حاکمان قلیل بر ضد توده مردم را نماد خشونت می دانست که البته همیشه قدرت بر خشونت پیروز می شود. حرف نهایی آرنت این بود که قدرت سیاسی از جمع می جوشد و به جمع تعلق دارد. دو انتقاد عمده به آرنت این است که 1- او نیز قدرت را کمی می پنداشت: هر چه کشور بزرگتر و مردم بیشتر در نتیجه قدرت بیشتر،2- اینکه ، اصلا جمع را معمولا قدرت تشکیل می دهد.

6- پارسونز

نظریه پردازان ساختاری کار کردی مانندپارسونز مشروعیت را برای حفظ نظامهای اجتماعی و سیاسی بسیار مهم می دانند. این مشروعیت همان کارکرد حفظ الگوست . (راش 1377, 59)پارسونز قدرت در سیاست را متناظر پول در حوزه اقتصاد می دید(البته غیر قابل قبول است) و آنرا اینگونه تعریف می کزد:" واسطه ای تعمیم یافته برای تضمین اجرای تعهدات الزام آورِ واحدهایی در نظام سازمان جمعی ، وقتی که تعهدات از لحاظ تاثیرشان بر اهداف جمعی مشروعیت می یابد". (نبوی 1388, 77) البته حسن پارسونز این بود که قدرت را بسته به شرایط و مقتضیات اعمال آن می دانست و نگاهی مطلق به آن نداشت.

7- پولانزاس

"توانایی یک طبقه اجتماعی برای تحقق منافع خاص عینی خود " تعریف پولانزاس از قدرت است. او به پیروی از مارکس ، همه تحلیلهای قدرت را که برآمده و بر آیند تصمیم جمعی است رد می کند که به نظر او چنین تحلیلهایی مراکز موثر در تصمیم گیری را به وضوح نادیده می گیرند. از نظر او مفهوم قدرت به آن نوع دقیقی ازروابط اجتماعی مربوط می شود که ویژگی آنها تعارض و مبارزه طبقاتی است. قدرت در یک  مبارزه طبقاتی دامنه دار و وسیع صورت می گیرد که میزان و محدوده عینی آن مشخص است. آیا جوامع همه طبقاتی اند و در توانایی طبقاتی چه جنبه هایی از توانایی مد نظر است؟ اینها انتقاداتی هستند که به کار پولانزاس  وارد شده اند. (نبوی 1388, 85-92)

استیون لوکس(نگرشی بنیادین)

استیون لوکس به عنوان یکی از تحلیلگران سیاسی، در کتاب "قدرت نگرشی رادیکال " در صدد برآمد به جمع بندی  نظریه های قدرت ارائه شده تا سالهای اواخر دهه هفتاد بپردازد. لوکس قدرت را اساسا مجادله بر انگیز می داند واز ماهیت ارزشی آن دفاع می کند (لوکس 1375, 11)  چرا که به نظر او ، قدرت جزو آن دسته از مفاهیمی است که به طور ریشه ای به ارزشها وابسته است و باید هر یک از دیدگاههای ارائه شده درباره قدرت را در یک چشم انداز خاص قرار داد. او می خواهد به این سوالات پاسخ دهد که چگونه می توان قدرت را مورد مطالعه قرار داد؟ چه کسانی قدرت را در دست دارند و نحوه توزیع آن در جامعه چگونه است؟ (نظری 1384, 384)

 در این راستا او سه نگرش کلی به قدرت سیاسی را  در چهارچوب "کثرت گرایی"(دیدگاه تک بعدی)، "اصلاح طلبانه"(دیدگاه دو بعدی) و آنچه که وی آن را نگرش رادیکال (بنیادین) یا دیدگاه سه بعدی از قدرت می خواند ، مورد بررسی قرار می دهد. او در این کتاب ادعا می کند که در روند تکاملی هر یک از دیدگاهها نسبت به دیدگاه پیشین جامع تر است. (نظری 1384, 384)

1- رویکرد تک بعدی به قدرت:

این نگرش اغلب ، نگرش کثرت گرایی قدرت نامیده می شود (لوکس 1375, 16) که در بردارنده برداشتی لیبرال از قدرت سیاسی و مفروضاتی درباره ماهیت علی و فردگرایانه از آن است که ازسوی متفکرین پلورالیست مطرح شده است و در کار نویسندگانی چون هانتر،دال ، پلزبی و... انعکاس یافته است. پلورالیستهای سیاسی که افکارشان در دهه های 50 و 60 میلادی در آمریکا رواج داشت بر این اعتقاد بودند که در هر نظام سیاسی کثرت گرا مراکز متعدد قدرت سیاسی وجود دارد. بر این اساس ، پراکندگی قدرت در بین مردم وگروههای اجتماعی ، موجبات منازعه، رقابت و چانه زنی را در بین آنها فراهم می آورد. در واقع فرض اصلی  در مدل پلورلیستی ، پراکندگی قدرت در میان گروههای رقیب ، بنا بر تکثر و تنوع منابع قدرت (نظیر سازمانی،دولتی ، اقتصادی و سیاسی ) می باشد که این امر موجب منازعه میان گروههای رقیب و احتمال دست به دست شدن قدرت سیاسی می شود. (نظری 1384, 384)

به لحاظ روش شناختی ، دیدگاه اول از قدرت بر مبنای نوعی روش شناسی تجربه گرایانه استوار است که در آن بر امور مشهود و عینی به مثابه تنها واقعیت قابل توجه تاکید می شود.پیامد این وضع روش شناسانه در این دیدگاه ،این است که بیشتر بررفتار انضمامی و قابل مشاهده ای که در جریان تصمیم گیری ها ( به عنوان بارزترین نمود قدرت)به صورت ستیزشها و بند و بستهای بالفعل و آشکار ظهور می یابد، تاکید می شود. (نظری 1384, 385)

از نظر پلزبی در رویکرد پلورالیستی تلاش در جهت مطالعه آثار و نتایج خاص به منظور تعیین کسانی است که در تصمیم گیری ها نقش غالب را دارند. از نظر دال رابطه قدرت ،رابطه ای علی است که در آن یک طرف (الف) موجب تغییر رفتار طرف دیگر(ب) می شود. در این تحلیل قدرت به مثابه رابطه ای در نظر گرفته می شود که در آن، رفتار دیگران به نحوی موفقیت آمیز ، کنترل شده  و به انجام کارهایی که مطابق میل ماست واداشته شده اند.پلورالیستها معتقدند که تحلیل قدرت سیاسی(بر اساس واقعیتهای تجربی و قابل مشاهده) باید چگونگی اتخاذ تصمیمات را در فرایند های سیاستگذاری مورد توجه قرار داد. (نظری 1384, 385)

پلورالیستها معتقد بودند قدرت آنگونه که نظریه پردازان نخبه گرایی(مثل میلز) مدعی اند متمرکز نیست و اعمال قدرت نیز غیر مسولانه نیست. (هیندس 1380, 4) در منظر لیبرالی ، تنها در موارد تنش و  برخورد آشکار است که می توان با اطمینان قدرت داشتن را تشخیص داد- زیرا افرادی که در چنین مواردی برتری و غلبه دارند دقیقا به این دلیل می توانند غلبه یابند که در واقع بیش از رقبایشان قدرت دارند (هیندس 1380, 5)

نقد دیدگاه  اول:

در دیدگاه اول ، برصرف  رفتار قابل مشاهده در شناسایی قدرت تاکید می شود و قدرت در پرتو تصمیمات انضمامی یا فعالیتهایی که مستقیما مرتبط با اتخاذ تصمیمیات است مورد مطالعه قرار می گیرد و ابعاد ژرف و مکتوم قدرت را مورد توجه قرار نمی دهد. قدرت صرفا به صورت عینی ، یعنی وقتی تصمیمی گرفته می شود و یا ابزاری به کار برده می شود ، اعمال نمی گردد و اعمال قدرت ، همواره ابزاری نیست ، بلکه در شرایطی که تصمیمی اتخاذ نمی شود و یا ابزاری به کار برده نمی شود نیز ممکن است قدرت اعمال گردد. مثلا وقتی یک گروه اجتماعی ، ارزشهای سیاسی و اجتماعی و نیز قوانین و نهادهایی ایجاد می کند که حوزه تصمیم گیری را به مسائل مورد علاقه آن گروه محدود می سازد، در آن صورت، بدون اعمال قدرت ابزاری ،پیشاپیش در درون ساخت جامعه تعبیه شده است. همچنین بر خلاف نظر پلورالیستها ، قدرت میان نیروهای اجتماعی به صورت برابر توزیع نشده و یا گروههای اجتماعی ، دارای وزن و اهمیت یکسانی در تاثیر گذاری بر زندگی سیاسی نیستند. (نظری 1384, 386)

2-رویکرد دو بعدی به قدرت:

 نظریه پردازان این رویکرد همچون بکراچ و باراتز معتقدند رویکرد تقلیل گرایانه  تک بعدی و پلورالیستی  با تاکید بیش از حد بر اهمیت ابتکار و تصمیم گیری ، اعمال قدرت را صرفا توانایی محدود سازی حوزه کنش دیگر افراد می داند. در عوض آنها معتقدند ، دارندگان قدرت هر چند با اتخاذ تصمیمات عینی بر دیگران اعمال قدرت نمی کنند ، اما با تهدید حوزه تصمیم گیری بازیگران سیاسی قدرت خود را به نحو موثر اعمال می کنند . (نظری 1384, 386)

آنها مدعی اند که تحلیل کثرت گرایانه صرفا بر یکی از دو چهره قدرت یعنی چهره عمومی و بیرونی آن تمرکز می کند  اما چهره خصوصی و اندرونی قدرت را در حذف پنهانی منافع افراد یا گروههای خاص در ملاحظات مجامع قانون گذاری ، جلسات شوراها و دیگر عرصه هایی می توان مشاهده کرد که تصمیم هایشان بر زندگی جمع و اجتماع تاثیر می گذارد.. بدین طریق ، از این که نارضایتی آشکار این قبیل افراد و گروهها به مواردی از برخورد سیاسی علنی (آنگونه که کثرت گرایان به دنبال آن هستند)بیانجامد جلوگیری میشود . بر اساس این دیدگاه ، رهیافت مطالعاتی ای که تنها کسانی را به حساب می آورد که در تنشهای آشکار غالب می شوند احتمالا بخش مهمی از اعمال قدرت واقعی در جامعه را از نظر دور می دارد. بر اساس این دیدگاه ، دقیقا به این دلیل که قدرت نخبگان آنها را قادر به نفوذ و دست بردن در دستور کار بحث سیاسی می کند ، در جوامع دموکراتیکی چون آمریکا حکومت نخبگان غیر منتخب با مخالفت اندکی روبرو می شود. (هیندس 1380, 5،6)

نقد دیدگاه دوم:

1- بهره گیری از روش رفتارگرایی: این دیدگاه در تحلیل نهایی بر مطالعه رفتار آشکار و بالفعل که در آن ، تصمیمات انضمامی در موقعیتهای مبتنی بر ستیزه نقش غالب دارد ، پایدار است.

2- تاکید بر درک ستیزش ها به عنوان یکی از عناصر درونی قدرت و الزاماتی که در تحلیل آن می باید مورد توجه قرار گیرد، که پذیرش این فرض هنگامی که روابط قدرت مبتنی بر اجماع و پذیرش همگانی (تبدیل قدرت به اقتدار) می باشد غیر قابل قبول می باشد ، زیرا با بهره گیری از سازو کارهایی نظیر جامعه پذیری سیاسی ، دست کاری افکار و یا اغوا ، نوعی همسویی یا تشابه فکری میان عالمان قدرت و تابعین به وجود آمده است. در نتیجه تابعین چون فرمان عاملان قدرت را مستدل و مشروع می پندارند ، به اطاعت از آن گردن می نهند.

3- تاکید به این مسئله که قدرت عدم تصمیم گیری تنها در شرایطی ظهور می کند که نارضایتی هایی وجود داشته باشد و از ورود آنها به جریانات سیاسی جلوگیری شود. اما نخست باید معلوم گردد که نارضایی چیست؟  و اینکه  آیا این بالاترین و زیرکانه ترین نحوه اعمال قدرت نیست که در آن بتوان با شکل دادن به شناخت و تر جیحات مردم، مانع نارضایتی آنها شده و پذیرای نظم موجود نماییم؟ (نظری 1384, 388)

3- منظر سه بعدی قدرت:

لوکس به دیدگاه دوم از قدرت که آنرا بسیار برتر از دیدگاه اول می داند تعلق بیشتری دارد. با این حال  آن را نیز ناقص می داند  و به جای منظر سه بعدی قدرت را مطرح می کند که از جنبه نظری وسیاسی بنیادی تر است. در حالی که در منظر دوم معتقد است که منافع افراد یا گروههای خاص ممکن است کاملا از بحث سیاسی کنار گذاشته شوند لوکس فراتر رفته و می گوید ممکن است در مواردی از اعمال قدرت ، قربانیان حتی موفق به درک این مسئله نشوند که منافع واقعی شان در خطر است. و در نتیجه هیچ گونه تلاشی برای دفاع از این منافع به عمل نیاورند. بر اساس دیدگاه لوکس ، قدرت شکل سوم و موذیانه تری دارد که می تواند بر افکار و امیال قربانیانش نفوذ کند بدون اینکه آنها از این تاثیر آگاهی یابند. (هیندس 1380, 6،7)

به تعبیر روشن تر ، صاحبان  قدرت با القای این نظر که تابعان ، فهم غلطی از منافع واقعی شان دارند یا ناتوان از درک آن می باشند ،سلطه خود را بر افکار و رفتار آنها اعمال می نمایند. لوکس ، این شکل از قدرت را نگرش رادیکال(بنیادین) می نامد و معتقد است که وجهی عمیق تر و زیرکانه تر دارد و در آن قدرت به بالاترین نحو بر افراد تحمیل می شود. (نظری 1384, 388)

او در نگرش رادیکال در صدد تحلیلِ چگونگی نفوذ نیروهای اجتماعی خاص بر جامعه مدنی  و در نتیجه بر افکار و امیال افراد است. او منظری از جامعه مدنی را به ما نشان می دهد که هم به لحاظ ذهنی و هم به لحاظ مادی ، تحت سلطه اقلیت قدرتمندی است که هر چند منافعش در تضاد با منافع اکثریت است ، ولی توانسته است با بهره گیری از ارزشها و دیگر ساز و کارهای موجود ، استیلای ایدئولوژیک و یا هژمونیک خود را(همانگونه که گرامشی می پندارد) بر جامعه عینیت بخشد. (نظری 1384, 389)(همچنین ن.ک: هیندس ص.7)

دو عنصر اساسی ِ این روایت از قدرت را می توان این چنین شمرد:

1- عنصر اساسی نخست ، در ارتباط با نقش انسان است که اگر چه از این قابلیت برخوردار است که به عنوان "عامل" عمل کند، اما چنان  در ترتیبات ومناسبات اجتماعی مضحمل می شود که به موجودی منفعل و دربند تبدیل میشود  که ملزم به انجام رفتاری معین (درمقابل کنش) می گردد

2- درک خاصی از جامعه مدنی به عنوان نیروهایی که  متخاصم و متعارض یکدیگرند.

تحلیل قدرت از این منظر ، در میان متفکران مارکسیست و فمینیست رواج بیشتری یافته است. (نظری 1384, 389)

نتایج بحث لوکس:

الف: در یک توصیف کلی می توان سه دیدگاه ارائه شده را به شرح جدول زیر ترسیم کرد: (نظری 1384, 390)

 

ب: در نهایت لوکس متاثر از دو سنت فکری رایج در غرب که در آنها قدرت به معنی اعمال قدرت بر دیگران و یا به مثابه امری ارتباطی و مبتنی بر مشروعیت تلقی می شود قدرت را به عنوان توانایی صرف کنش و ایجاد تاثیرات علی بر دیگران می داند. او همانند هابز و ماکیاول مارکس و وبر قدرت را به معنای توانایی تاثیر گزاری بر اعمال و عقاید دیگران (علی رغم مقاومت آنها) می داند که با پیامدهایی همراه است. (نظری 1384, 391)(همچنین ن.ک: هیندس ص.7)

مکتب انتقادی:

با بررسی نظرات مکتب انتقادی می توان شباهت های بسیاری در کار آنان و تلقی سه بعدی و بنیادین از قدرت در کار  لوکس یافت. مهترین وجه اشتراک انتقادی ها با لوکس این هست که هر دو اگرچه فرد را دارای خرد مستقل می بینند اما معتقدند که مردم مطابق با الگوی فرد عقلانی رفتار نمی کنند، در عین حال این الگو را(به طور کامل عقلانی رفتار کردن فرد) به عنوان کمال مطلوب نگه داشته و آن را به عنوان مبنایی برای نقد رفتار افراد یاگروههای خاص و حتی ، تا حدودی کلی تر ، سازمان فعلی جامعه به کار می گیرد. در حقیقت اینجا عملکرد حقیقی قدرت را می توان از طریق دو کمال مطلوب ذهنی در نظر آورد. اولا کمال مطلوب خود مختاری فردی و در ثانی کمال مطلوب جامعه مدنی که چنین خود مختاری را می توان در آن یافت. (هیندس 1380, 98-100)

مارکوزه در کتاب انسان تک ساحتی مدعی است که جوامع پیشرفته صنعتی، آزادی را به ابزار قدرتمند سلطه تبدیل کرده اند. به عبارت دیگر انتخابهای آزاد اعضا منفردِ این جوامع در خدمت تثبیت مجموعه ای از روابط قدرت است که منافع سلطه گران را افزایش می دهد. بر اساس دیدگاه مارکوزه ، ما براساس افکار و امیالی که از بیرون و حتی شاید به صورت آشکار از طریق تبلیغات و فریب رسانه ها بر ما تحمیل شده اند به صورت آزادانه عمل می کنیم. او خانه را اولین فضا برای شرطی شدن و شکل گیری آگاهی و نا خود آگاه فرد جدای از باور و رفتار عمومی می داند. (هیندس 1380, 100-101)

اما مسئله اساسی این است که شرایط تحقق آن کمال مطلوب خودمختاری مورد نظر مارکوزه که مبنا و معیار ارزیابی او از قدرت است چیست؟  سنت انتقادی اولیه عملیات باور و شهرت لاک را زمینه ساز مبادی نقد مستقل اخلاقی از قدرت سیاسی می بیند. اما تحلیل مارکسیستی از  جامعه مدنی  به عنوان اینکه توسط نیروهای اجتماعی شکل گرفته بیانگر این بود که هرگونه نقد اخلاقی از منافع طبقه حاکم مستقل نیست. در نتیجه مارکوزه به این نتیجه می رسد که تنها امید برای شکل گیری جامعه ای عقلانی که متشکل از افراد افراد مستقل باشد ، موکول به "بیرونی ها و مطرودان" است، یعنی کسانی که منافع پیوستن به سیستم کلی سلطه را کسب نکرده باشند. (هیندس 1380, 102-103)

اما هابرماس نظریه کنش ارتباطی خود را با انتقاد از سنت انتقادی اولیه  آغاز می کند . به نظر او شخصیت ها ی عمده نسل پیشین سوالات مربوط به شرایط تعقل و معرفت را به گونه ای بررسی می کردند که انگار این پرسشها درباره وضعیت فاعل شناسایی منفرد هستند. به همین دلیل آنها به قدر کافی به شرایط بینا ذهنی عقلانیت  و نیز شکل گیری عقلانیت در جریان تعامل با دیگران توجه نکرده اند. بر اساس منظر هابرماس ، عرصه عقلانیت و خود مختاری فردی ، بستگی به ویژگی جهان زیستی دارد که فرد بخشی از آن است که  در آن با دیگر افراد و مجموعه ها اشتراک دارد و کمتر به نقش فاعل شناسایی فردی توجه می کند.او در تحلیل  جهان زیست زبان و روابط بینا ذهنی را اساسی می بیند و استفاده از زبان را برای رسیدن به توافق، شیوه اصلی کاربرد زبان می داند. به نظر هابرماس ورود قدرت به درون روابط بینا ذهنی جهت گیری اولیه به سمت تفاهم را دچار اعوجاج می کند وعقلانیت جهان زیست و ساکنین آن را تحلیل می برد. (هیندس 1380, 104-106)

معیار هابرماس برای عقلانیت ایده وضعیت کمالِ مطلوب گفتار است . این ایده به وضعیت بحث و گفتگوی بدون اجبار بین افراد آزاد و برابری اشاره دارد که به نظر هابرماس در آن ارتباط و تبادل حول محور تلاش برای دست یابی به توافقی سازماندهی می شود که محرکه ای عقلانی دارد . جهان زیست عقلانی شده  منجر به ظهور عرصه عمومی از افراد خصوصی می انجامد که  به عنوان واسطه ای برای نقد دائمی ، شرایط را برای مشروعیت سلطه سیاسی دگرگون می کنند. (هیندس 1380, 107)

تفاوت دیگر هابرماس با انتقادی های پیشین این است که آنها وجوه منفی غرب مدرن را بر خاسته از فرایند عقلانی می بینند ولی هابرماس عقلانی شدن غرب مدرن را پذیرفته و در صدد آسیب شناسی آن است. هابرماس تاکید می کند که این وجوه منفی را باید به عنوان جدا شدن" سیستم و جهان زیست" از یکدیگر به حساب آورد. او می گوید عقلانی سازی[تنها] شرایطی را فراهم می آورد که در آن رسانه های جامعه ای خصوصا پول و قدرت می توانند به استعمار جهان زیست بپردازند. اما از نظر او[ از طریق همین عقلانیت] امکان ایجاد شقوق غیر آسیب شناسانه ای وجود دارد که در آن جهان زیست با ورود رسانه های جامعه ای یا دیگر تاثیرات قدرت  و اجبار دچار انحراف نمی شود. (هیندس 1380, 108-109)

لوکس ، مارکوزه و هابرماس علی رغم تفاوت های بسیار همگی بخش مهمی از تحلیل های خود از قدرت را بر سه پایه ذیل قرار می دهند:1) الگویی از فرد به مثابه مخلوق شرایط اجتماعی 2)تصویر فرد مستقلی که شرایط حال حاضر را با رجوع به کمال مطلوب ارزیابی می کند 3) این ادعا که چنین کمال مطلوبی می تواند در عرصه آن موجودیت اجتماعی متحقق شود که بوسیله تاثیرات نا مشروع قدرت شکل نگرفته است. که البته این آخری منظری خیالی از یک جامعه مدنی آرمانی راعرضه می کند. طرح برداشتهای متمایز از فرد انسانی مانند لاک، یعنی انسانی که عقلانی عمل نمی کند یا ارتباطش با دیگران دچار اعوجاج شده و نیز انسانی که دارای قوه خرد و کاملا مستقل است محور اصلی منظر رادیکال و انتقادی قدرت است. (هیندس 1380, 109-110)

 ب)خط عدم استمرار

فوکو

از نظر هیندس تمام نویسندگانی که تا اینجا مورد بررسی قرار گرفته اند در اصول زیر مشترک هستند:

1- قدرت تقویت کننده توانایی های دارندگان آن هستند.2- تاثیرات قدرت عموما با مراجعه به شرایط خلاف مورد  شناسایی قرار می گیرند: یعنی قدرت در دست دیگران مانع از آزادی عمل اتباع می شود3- عمده ترین آنها معطوف به مسائل حاکمیت و مشروعیت بوده است . اگر تحمیل قدرت بر پایه رضایت واقعی یا ضمنی چنین اشخاصی قرار داشته باشد آن قدرت مشروع به شمار می آید. (هیندس 1380, 111)

فوکو به جای پژوهش درباره پرسش های مربوط به مشروعیت قدرت حکومت ، به فهم وسایلی توجه می کند که در نتیجه تاثیرات چنین قدرتی تولید شده اند. از این رو وی بر تکنیکهای حکومت و خصوصا عقلانیت های آن متمرکز می شود. (هیندس 1380, 113)

 هیندس سه رابطه قدرت را در کار فوکو شناسایی می کند:

بازیهای استراتژک: (قدرت و مقاومت)

 این اشاره به آن دارد که در دیدگاه فوکو  بین قدرت و آزادی رابطه نزدیکی وجود دارد. این در واقع فهم فوکو از قدرت در حالت کلی آن است. بنا بر تبیین او قدرت عبارت است از ساختار کلی کنشهایی که بر کنشهای افراد آزاد تاثیر می گذارد.قدرت بر کسانی اعمال می شود که در موضع انتخاب قرار دارند و هدفش نفوذ بر انتخابهای ایشان است.این ایده از قدرت بر این اشاره دارد که اشکال قدرت ممکن است نا متجانس باشند . برخی از آنها به صورت سلسله مراتبی و متمرکز و برخی به لحاظ اجتماعی پراکنده هستند. بر این اساس قدرت و مقاومت و گریزی را که بر می انگیزاند باید به عنوان چهره همیشگی تعامل های انسانی لحاظ کرد (هیندس 1380, 115). در نتیجه تاکید فوکو بر مقاومت باید مقداری آزادی برای تابعین منظور کرد. یعنی آنها خود در وضعیتی هستند که می توانند بر اعمال دیگران تاثیر بگذارند . یعنی قادرند بر اساس مسئولیت خود اعمال قدرت کنند . از این رو در دیدگاه فوکو  قدرت اغلب بی ثبات مبهم و بازگشت نا پذیر است. در نتیجه چنین مواردی مسئله، بازیهای استراتژیک بین آزادی ها خواهد بود . پس اعمال قدرت هزینه هایی دارد و نتتیجه اش اغلب نا مطمئن است. مقاومت، طفره و هزینه های مواجهه با آن ها ممکن است موجب پالایش و اصلاح تکنیکهای قدرت شوند وتحت لوای آن مقاومتهای جدید و... (هیندس 1380, 116-117)

سلطه:

فوکو تمایز روشنی بین روابط قدرت به صورت کلی و سلطه به عنوان نوع خاصی از روابط قدرت که با ثبات و دارای سلسله مراتب است نمی بیند. البته سلطه آن چیزی است که باید از آن پرهیز شود و بازیهای قدرت باید با حداقل سلطه انجام پذیرد چرا که سلطه قدرت مانور تابعین در تصمیم گیری را کاهش می دهد. (هیندس 1380, 118-120)

حکومت:

آنچه در بحث فوکو عیان است آنکه فوکو بین قدرت در حالت کلی آن و سلطه و حکومت به عنوان الگوهای متمایز اعمال قدرت تفکیک قائل می شود. فوکو حکومت را در حالت کلی ، هدایت رفتار می بیند و در حالت خاصِ دولت، آنرا هدایت رفتار دولت و جمعیتی می داند که دولت ادعای حکومت بر آن را دارد. از نظر او وضع و اجرای قوانین وجوه مهم حکومت هستند اما معتقد است این قبیل فعالیت ها نباید محور و اساس حکومت محسوب شوند و به همین دلیل نباید برجسته ترین ابزار دولت و ارگانهای غیر دولتی محسوب شوند. اعمال حکومت از راه وضع قوانین و اجرای آنها مستلزم حکومت پذیری جمعیت فرو دست است. (هیندس 1380, 162-164) در نتیجه باید نقش اتباع و دیگر ارگانهای غیر دولتی را نیز به حساب آورد.

فوکو قدرت حاکم بر بر پایه رضایت اتباع را صرفا یکی از عقلانیت های حکومت در میان دیگر عقلانیت هایی می داند که در جوامع معاصر فعالیت دارند- عقلانیتی که به آن نباید هیچ برتری تحلیلی یا تبیینی داد. (هیندس 1380, 165)

 در نتیجه از نگاه فوکو باید میان دولت و حکومت( اعم از دولت یعنی حاکمیت و جمعیت و ارگانهای دیگر) تمایز قائل شد و آنچه تا کنون درباره بحث قدرت در نظر نویسندگان انتقادی مطرح شده دولت بوده و نه حکومت که استراتژی های کلان تر دولت را تعیین می کنند.

سه رهیافت کلی حکومت از منظرفوکو:

انضباط:

 انضباط قدرتی است که بر یک یا چند نفر برای اهداف ذیل اعمال می شود: برای آنها مهارت ها و خصوصیات ویژه ای فراهم می کند و توانایی آنها برای کنترل خود را سامان می دهدو آنها را  در برابر فرمان و دستور منعطف می کند. از نظر فوکو هدف انضباط نه تنها تحدید کسانی است که بر آنها اعمال انضباط می کند بلکه تقویت و استفاده از توانایی های آنها نیز هست. از نظر او از قرن هفدهم شاهد به کار گیری تکنیکهای انضباطی در زندان ها و بیمارستانها و ... هستیم که اساسا همگام با ابداع فاعل شناسایی انسانی (سوژه)  یعنی برداشتی از فرد انسانی که دارای روح و ذهن آگاهی و گناه و ندامت و دیگر وجوهی است که می تواند توسط دیگر عاملان شکل بگیرد.(هیندس 1380, 130-132)

فوکو نشان می دهد که مجموعه های تحت انضباط را می توان  به عنوان مجموعه ای از نیروهای قابل محاسبه و سوء استفاده دانست که موفقیت و شکست آنها پیشرفت دانش را جلو انداخته و نیز پیشرفت برخی از انواع دانش می تواند گسترش انضباط را ترویج کند. در نتیجه بین قدرت انضباطی و شکل گیری برخی از عرصه های دانش ارتباط است.

قدرت شبانی:

فوکو اصطلاحات قدرت شبانی و بازی چوپان گله را برای اشاره به ایده ای به کار می برد که آن را به عنوان منظری با نفوذ از حکومت می بیند : منظری که حکومت را برحسب استعاره شبان و گله درک می کند. دلالت این استعاره آن است که هدف حکومت افزایش رفاه اتباع خویش بوسیله تنظیم کامل ، دقیق و جزیی رفتا آنهاست. در این ایده رابطه نزدیکتر و مستمر تری میان حاکم و محکوم قرار دارد. براساس نظر فوکو قدرت شبانی بیشتر دل نگران رفاه زیر دستانش است تا آزادی آنها. (هیندس 1380, 136)

 فوکو با در نظر گرفتن روابط نزدیک تر در الگوی چوپان گله نسبت به الگوی مبتنی بر رضایت در موارد زیر آنها را با هم مقایسه می کند:

1- شبان بر گله و هریک از اعضایش حکومت می کند و نه بر سرزمین خاص 2- گله به واسطه فعالیت شبانش وجود دارد 3- شبان به گله اش به صورت فردی و جمعی عنایت دارد و به نیازهایش توجه دارد. در مقابل الگوی مبتنی بر رضایت روایت یکسانی از رابطه بین حکومت و شهروند- تبعه ارائه می دهد. مبنای تمایز این دو منظر در نظر گرفتن شبان به عنوان یک موجود برتر است که احتمالا مستلزم این است که گوسفندان بدون ابراز رضایت فعالیت کنند. (هیندس 1380, 136-137)

 روشن ترین نمونه عقلانیت چوپانی حکومت را می توان در نظریه پلیس و نظریه پارلمانی یافت که از قرن 17 و 18 شکل گرفتند. درآن زمان پلیس مسئول تنظیم کامل زندگی اجتماعی در امور مالی و قضایی و ارتشی ، به سود توسعه و پیشرفت افراد بود و انتظار می رفت که به عقلانی ترین شکل ممکن این اهداف را دنبال کند. نظریه پلیس نمونه مسئولیت کامل برای رفاه گله و اعضای آن است. (هیندس 1380, 139) البته مسیحیت استعاره شبان گله یهودیت  را از جهات مهمی همچون قرار دادن سیستم محاسبه فردی در ابزارهای حکومتی اصلاح کرد. (هیندس 1380, 140-142)

 قصد فوکو این نیست که بگوید این بازی تنها یا مهمترین عقلانیت حکومت در غرب است. بلکه مسئله مورد نظر این است که این مدل با نفوذترین عقلانیت حکومتی در جوامع غرب مدرن بوده و هست.(الگوی دولت رفاه) (هیندس 1380, 141)

آزادی و عقلانیت لیبرالی حکومت:

لیبرالیسم عموما به عنوان نظریه یا ایدئو لوژی سیاسی درک می شود که توجهش به آزادی فردی،و خصوصا دفاع از آزادی طبیعی در مقابل تجاوز دولت است. (هیندس 1380, 142)

اما مباحث فوکو درباره حکومت به عنوان هدایت رفتار و درباره لیبرالیسم به مثابه عقلانیت خاصِ حکومت ، منظر متفاوتی درباره  آزادی فراهم می کند. از نظر او که مقداری از آزادی را برای اعمال قدرت مورد نیاز می دید ، قدرت حکومتی همیشه باید از طریق رفتار اشخاص آزاد عمل کند و بر این باور بود که اهداف دراز مدت حکومت از طریق تصمیمات آزادانه افراد به بهترین وجه دنبال می شوند.در نتیجه عقلانیت لیبرالی به عوض آنکه آزادی اتباعش را تهدیدی بالقوه برای حکومت بداند، خواستار آن است که دولت در جهت افزایش آزادی عمل کند. (هیندس 1380, 143)

فوکو اعتقاد دارد که  با رها ساختن مردم از قید پلیس و دیگر اشکال کنترل دولتی که هدف لیبرالیسم است تلاش هایی برای کنترل غیر مستقیم مانند آموزش ایجاد می شوند تا مردم بر طبق معیارهای لیبرالی رفتار خودشان را تحلیل و کنترل کنند. (هیندس 1380, 149-150)

 

منابع و ماخذ:

راشمایکلجامعه و سیاست، مقدمه ای بر جامعه شناسی سیاسی. Translated byمنوچهر صبوریتهرانسمت, 1377.

زرومیسید حسین ولی پور. "تبارشناسی مفهوم قدرت." کتاب ماه علوم اجتماعی,اردیبهشت و خرداد 1380: 47-5.

کلگاستوارت آرچارچوبهای قدرت. Translated by مصطفی یونسیتهران:پژوهشکدة مطالعات راهبردی, 1380.

گالبرایتجان کنتآناتومی قدرت. Translated by محبوبه مهاجرتهرانسروش, 1381.

لوکساستیونقدرت نگرشی بنیادین. Translated by عماد افروغتهرانرسا, 1375.

منوچهریعباس. "قدرت،مدرنیسم و پست‏ مدرنیسم." مجله اطلاعات اقتصادی-سیاسی (موسسه اطلاعات), مهر وآبان 1376: 32-39.

نبویعباسفلسفه قدرت. تهرانسازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‏ها (سمت)؛ قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه, 1388.

نصریقدیر. "تأمّلی‏ معرفت شناختی‏ بر فلسفهء سیاسی‏ هابز و معنا و مبنای‏«قدرت»و«امنیت» در آن." مجله اطلاعات اقتصادی و سیاسی (موسسه اطلاعات), خرداد وتیر 1381: 18-31.

نظریعلی اشرف. "تحلیل قدرت از دیدگاه استیون لوکس،قدرت از نگاه کثرت گرا اصلاح طلب و رادیکال." مجله راهبردتابستان 1384: 383-392.

هیندسباریگفتارهای قدرت از هابز تا فوکو. Translated by مصطفی یونسینشر و پژوهش شیرازه, 1380.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 



-->