هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
رقابت درون گفتمانی در غیاب احزاب(نگاهی انتقادی به حاضران و غایبان انتخابات مجلس
نویسنده : هرمس - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

انتخابات مجلس نهم

1- شاید مهمترین مولفه ای که می توان برای انتخاباتهای نظامهای سیاسی لیبرال دموکرات غربی و شرقی مدرن تصور کرد "درون گفتمانی" بودن رقابت های سیاسی در آنهاست. اگر سوسیالیسم و لیبرالیسم را در یک حوزه گفتمانی قرار ندهیم، حداقل در نیم سده اخیر به سختی می توان یک نظام سیاسی مدرن را تصور کرد که رقابتی برون گفتمانی در آن شکل گرفته باشد و اصولا غیر منطقی می نماید  که یک نظام سیاسی در سطوح بالای خود اجازه عرض اندام به دیگر گفتمان های مخالف را دهد و اگر هم این اتفاق بیافتد ناشی از ضعف آن نظام سیاسی در گسترده کردن سایه هژمونی خود بر عرصه های مختلف زندگی شهروندان و اجتماعی کردن کنش گران سیاسی  بر اساس ارزشهای نظام سیاسی موجود خود است و هر چه قدرچتر هژمونیک نظام سیاسی قوی تر باشد ، امکان و احتمال رقابت های برون گفتمانی کمتر خواهد شد. نگاهی گذرا به جریانات سیاسی فعال در نظامهای دموکراتیکی چون آمریکا، فرانسه، انگلیس، ژاپن و... و اعتقاد مشترک همه آنها به مبانی نظام لیبرال دموکراسی گفته های پیش را تایید خواهد کرد. منظور از رقابت درون گفتمانی این است که در این نظامهای سیاسی همه کنشگران فعال عرصه سیاست که وزنی برای تصمیم گیری و تصمیم سازی در حوزه های سیاسی به آنها داده می شود کلیت گفتمان نظام سیاسی موجود و ارزشهای آن را به رسمیت می شناسند و خط قرمزهای نظام موجود را خط قرمزهای خود می دانند. اصالتا رقابت برون گفتمانی هنگامی رخ می دهد که دو جریان سیاسی ارزشها و جهان بینی ها و به طور کلی پارادایمهای متفاوتی برای نگاه به عرصه های زندگی اجتماعی داشته باشند. در حقیقت جریانات سیاسی در این گفتمانهای متفاوت، مبتنی بر شکافهای هویتی و فرهنگی موجود در عرصه های پیرامونی آن نظام سیاسی شکل می گیرند. به عنوان مثال رقابت دو گفتمان غربگرا و اسلام گرا را در نظام سیاسی جمهوری اسلامی می توان دو گفتمان متفاوت و برخاسته از شکاف هویتی ناشی از ورود تجدد به ایران در دو سده اخیر دانست.

به زعم نگارنده انتخابات مجلس نهم نیز با رقابت نیروهای سیاسی درون نظام به یک رقابت درون گفتمانی(بین طیف های موسوم به جبهه متحد اصولگرایی و جبهه پایداری و جبهه ایستادگی و ائتلاف بزرگ اصولگرایان  و...) تبدیل شده است. البته این پدیده اخیر با رقابت درون گفتمانی نظام های سیاسی مدرن لیبرال دموکرات یک تفاوت اساسی را داراست. نظام های سیاسی مدرن اروپایی برای رسیدن به این مرحله راه سخت و دشوار تاریخی ای را پشت سر گذارده اند. به دنبال فرایند ماشینی شدن و صنعتی شدن و همزمان با آنها  شکل گیری "دولتهای مطلقه" اروپایی و تلاش گسترده و فراگیر آنها برای توسعه مادی و تکنولوژیکی، طبقات جدیدی شکل گرفتند که جز پیگیری و دنبال نمودن این مسیر جدید چیزی در سر نمی پروراندند. این دولتهای مطلقه با از بین بردن شکافهای سیاسی و فرهنگی ( که با ظهور رنسانس بین نیروهای سنتی و مدرن ایجاد شده بود) بوسیله سرکوب سخت و نرم و حذف نیروهای سنتی، نیروهای جدیدی از خرده بورژواها و طبقات متوسط شهری( با ارزشهای مادی و سبک زندگی تولید انبوه – مصرف) را به عرصه سیاسی آوردند که علاوه بر دست گرفتن همه نهادهای جدید سیاسی و فرهنگی، نیروهای سنتی و بومی را توسط فرایند سکولاریزاسیون برای همیشه به عرصه های خصوصی و کنج کلیساها و کنیسه ها فرستادند و اصالتا امکان رقابتهای برون گفتمانیٍ مدرن را از میان بردند. به عبارتی دولت های مطلقه با از بین بردن این شکافها بوسیله سرکوب سخت و نرم نیروهای فرهنگی و اجتماعی سنتی و پیشا مدرن ، فرمان ماشین را از جا کنده و به بیرون پرتاب کردند و تحولات بعدی این جوامع جز در مسیری که  این طبقات جدید شهر نشین و خرده بورژوا قصد داشتند حرکت نمی کرد. البته در این میان نمی توان سویه های فلسفه سیاسی آکویناسی این نیروهای به حاشیه رانده شده را نیز نادیده گرفت که در آن قدرت و روابط آن را بیشتر در حوزه عقل ناسوتی قلمداد می کردند و به نظر برخی همین امر باعث شکل گیری نیروهای" واقع گرا" در عرصه سیاسی در دوره رنسانس و پدیده اصلاح دینی  شد.

اما در جامعه ایرانی این مسیر متفاوت از بالا طی شد. با ورود تجدد به ایران با تسامح می توان دو جریان غالب غربگرا و اسلام گرا و شکاف هویتی سنتی–مدرن را باعث شکل گیری دو گفتمان متفاوت در عرصه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران دانست. مهمترین برخوردهای این رقابتهای بیرون گفتمانی را می توان در قضیه مشروطه ، فرایند انقلاب اسلامی و دو سه انتخابات اخیر کشور دانست. در مشروطه با تسلط غربگرایان بر مسند امر اسلام گرایان یا اعدام و یا منزوی شدند  اما در انقلاب اسلامی به علت فراگیری اندیشه حکومت اسلامی امام (ره) غرب گرایان راهی جز تسلیم و یا همراه شدن و غرق شدن در موجی که او به راه انداخته بود نداشتند.  اما یک دهه بعد از انقلاب و با فضایی که درسالهای آخر جنگ و در دولت 8 ساله سازندگی ایجاد شده بود غربگرایان با پوست اندازی ایدئولوژیک جانی دوباره گرفتند و در انتخابات ریاست جمهوری هفتم و هشتم و مجلس ششم خود نمایی کردند. این نیروها اگر چه در ابتدا با تفسیری جدید از انقلاب و امام ( بر اساس علوم اجتماعی تجددی)خود را نیروهای درون گفتمانی نظام معرفی می کردند اما بعد از آن و به تدریج صورت مدرن خود را عیان کردند. بعد از همین چهره نمایی صادقانه! بود که در یک دهه اخیر در عرصه های سیاسی شکست های سختی را متحمل شدند.اما این شکست های پی در پی جریان غرب گرا در انتخابات های شورای شهر دوم، مجلس هفتم ، ریاست جمهوری نهم و دهم نه تنها زمینه تامل جدی آنها در علل این شکست ها فراهم نکرد بلکه آنها بازی عجیب و مرگباری را کلید زدند. آنها در عوض رد صلاحیت تعدادی از نمایندگانشان در انتخابات مجلس هفتم و تقلب در انتخابات ریاست جمهوری دهم در سال 88 را مستمسک این خروج از دامنه رقابتهای سیاسی درون نظام قرار داده وژستی برون گفتمانی گرفتند. البته در این مسیر با تناقضهای لا ینحلی مواجه بودند. برای مثال کاندیدای این جریان در انتخابات سال 88 در بیانیه ورود به عرصه رقابتهای انتخاباتی به آرمانهای عدالتخواهانه امام و انقلاب تاکید می کرد ولی در ادامه با پیوند با نیروهای اپوزسیون و ضد امام (ره) و انقلاب، سودای مدرن شدن! در سر می پروراند. یا در عین حالی که پیش از انتخابات در برگه ثبت نام کاندیدا توری بر التزام عملی خود به ولایت فقیه صحه گذاشته بود پس از انتخابات با شعار تقلب سعی در تضعیف و فشار بر این رکن رکین نظام  و امتیاز گیری از آن بر آمد. همچنین هنگامی که از وی و همکارانش در انتخابات درخواست شد اعتراضات خود را مستندا به قوه قضاییه ارجاع دهند آنها با استنکاف از این امر این قوه را فاقد مشروعیت دانستند در حالی که چند ماه بعد همانها  از مدیر مسئول یک روزنامه دولتی به قوه قضاییه شکایت می بردند. الغرض این جریان از طرفی سعی داشت خود را در دایره نظام سیاسی وانمود کند و از طرفی با لشکر کشی ها و دامن زدن به خشونت های خیابانی و سناریو های کشته سازی، مظلوم نمایی و اتهام زنی به نظام سیاسی اصرار بر خروج از دایره گفتمانی نظام داشت. اما همراه نشدن مردم با این جریان سازی ها و فروکش کردن آن جنجال های نمادین، نه تنها آنها را متوجه اشتباهاتشان نکرد بلکه آنها متکبرانه با تحریم و سکوت درباره انتخابات عملا صحنه انتخابات های اخیر را به یک رقابت درون گفتمانی میان نیروهای وفادار به انقللاب اسلامی (با روایت اسلام خواهانه آن و نه با روایت متجددانه آن در قالب نظریات اجتماعی مدرن انقلاب) و ولایت فقیه تبدیل کرده اند و همین سکوت، غربگرایان را به مرگ سیاسی نزدیک کرده است.( البته اگر چه به علت وجود این شکاف هویتی اسلام –غرب  در نظام تربیتی رسمی و غیر رسمی کشور از جمله آموزش پرورش و دانشگاهها، سینما و رسانه ها و صدا و سیما، نظام اداری و قضایی و... ، نیاز به یک انقلاب معرفتی برای ترمیم این شکاف به شدت احساس می شود و الا دوباره عرصه سیاسی به یک رقابت چالش برانگیز خانمانسوز وبی حاصل برون گفتمانی تبدیل خواهد شد)

در نهایت اینکه این رقابت درون گفتمانی در انتخابات پیش رو بیشتر از اینکه حاصل بیرون راندن یک گروه از کنشگران فعال سیاسی توسط  سرکوب و حذف  بوسیله حاکمیت باشد محصول عدم تامل جدی در علل شکست های اخیر و نتیجتاً جر زنی، قهر ،خودزنی و اصرار این نیروها برای خروج از دایره حاکمیت جمهوری اسلامی و پیوستن به اپوزسیون به بهانه های مختلف است.

2- در ادامه سعی می کنم بر این رقابت درون گفتمانی نظر دقیق تری بیاندازم. منظور این است که این رقابت درون گفتمانی چقدر رقابت است؟ به عبارتی مشخص نیست که این وجه تمایز این گروههای رقیب در داخل گفتمان نظام جمهوری اسلامی در چیست؟اگر چه برخی از این گروهها سعی می کنند به صورت سلبی نزدیکی  و عدم مرزبندی مشخص گروههای رقیب با اپوزسیون را وجه تمایز خود با آنها بدانند اما در صورت ایجابی نمی توان هیچ تمایز مشخصی میان آنها مشخص کرد. مثلا دیدگاههای فرهنگی جبهه پایداری با جبهه متحد درچه مولفه هایی با هم تفاوت دارد؟ یا مثلا جبهه ایستادگی از نقطه نظر اقتصادی چه تفاوتهایی با دیگر گروهها دارد؟ اگر هم ذاتاً تفاوتی وجود داشته باشد هیچکدام از این گروهها آن را به عنوان یک مانیفست بیان نکرده اند. شاید مهمترین علت این عدم تنقیح دیدگاهها در حوزه های مختلف و برجسته کردن تفاوت ها در این باشد که این جبهه ها شب انتخاباتی هستند. یعنی صرفا رای آوری در انتخابات است که آنها را گرد یک دیگر جمع کرده است. شاید برخی اینگونه برداشت کنند که در ادامه می خواهم از نبود احزاب در کشور داد سخن برانم، اما همین شکل گیری "جنبشهای نود ونه درصدی و تسخیر"  اخیر در کشورهای دموکراتیک  مجالی برای این سخن باقی نمی گذارند. در حالیکه در نظام سیاسی لیبرال دموکرات، این احزاب با سابقه طولانیِ گاها چند ده ساله به عنوان کانال های ارتباطی مردم و حاکمیت فرض شده اند اما گره خوردن سرنوشت این احزاب با مافیای قدرت و ثروت و عدم انعکاس صدای اکثریت مردم  نیجتاً باعث شکل گیری این جنبشها شد. البته این آسیب یک آسیب عارضی نیست که مثلا با یک اصلاح کوچک قابل رفع باشد بلکه ذات نظام لیبرال دموکراسی باعث و بانی قرار گرفتن احزاب سیاسی در جهت منافع عده معدود سرمایه دار شده است. از طرفی احزاب برای تبلیغات و  جلب آرای مردم به سرمایه هنگفت برای تاسیس رسانه های فراگیر دارند و این سرمایه های هنگفت را نه مردم عادی که کارتلهای اقتصادی و نظامی  تامین می کنند و همین امر باعث وام دار شدن احزاب به نظام سرمایه داری می شود و در نهایت احزاب صدای یک درصد سرمایه دار می شوند.

 پس تحزب یک شمشیر دولبه است. بود و نبودش هر کدام آسیب های مخصوص به خود را دارد. اما آیا هیچ امکانی را برای متشکل شدن نیروهای معتقد به نظام اسلامی( البته به دور از آسیب هایی که به مساله تحزب در نظام لیبرال دموکراسی وارد است) می توان متصور شد؟ شاید باید به باز خوانی اندیشه تحزب در آرا آن شهید عزیزی بپردازیم که فریاد می زد:" حزب، معبد من است"

-------------------------------------

این یادداشت به سفارش سایت علوم اجتماعی ایرانی-اسلامی نگاشته شده است.

لینک مطلب در  جهان نیوز


 
comment نظرات ()
 
 
 



-->