هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
چرا ما کتابخوان نمی شویم؟
نویسنده : هرمس - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
 
موقعیت اول:[مادر و کودک در حال عبور از خیابان]
امیررضا: مامان اون کتاب رو برام می خری؟
مامان: کتاب! همین پارسال 2۰۰۰ تومان دادم واست یه کتاب خریدم. نخوندی که! فقط روش نقاشی کشیدی. مگه بابات چقدر حقوق میگیره که من هر سال برای تو کتاب بخرم؟
چند دقیقه بعد....
امیررضا: مامان، برام شیر کاکائو می خری؟
مامان: شیرکاکائو؟ بخرم که دوباره بریزی رو لباسات مثل دیروز؟ بیا این چیپس رو بگیر...
چند سال بعد
موقعیت دوم
: [مامان در حال صحبت تلفنی با روژان خانم در منزل]
مامان: آره نمی دونی روژان جون... یه مدلهای جدیدی آورده بود، خیلی شیک بود. خیلی به تنم میومد اما رنگ هاشو نپسندیدم... راستی دیروز هم که دوباره تیمتون باخت؛ با اون دروازه بان سوراختون... دیدی مسی چطوری لولتون کرده بود! البته قبول دارم ژاوی خوب بازی نکرد دیشب...
امیررضا: مامان! معلممون چند تا سوال طرح کرده. گفته بگید دکتر حسابی چه کاره بود؟
مامان:گوشی روژان جون! چی؟ دکتر حسابی؟! خب معلومه دیگه. یه دکترِِ حسابی بود. آره روژان جون...
چند دقیقه بعد....
امیررضا: مامان! آقا معلممون گفته یه انشایی درباره پروین اعتصامی بنویسید.مامان چی بنویسم؟
مامان: گوشی روژان جون ... اِ چه میدونم چی بنویسی! حالا ما اومدیم دو کلمه با تلفن حرف بزنیم ها!... روژان جونم ببخشید عزیزم، این امیررضا الان گیر داده بهم ،غذام هم روی گازه. بعدا بهت زنگ میزنم...چی می گی امیررضا؟
امیررضا: یه انشا می خوام بنویسم راجع به پروین اعتصامی. چی باید بنویسم؟
مامان: غصه نخور پسرم! الان زنگ می زنم به دایی جواد میگم برات یه انشای خوب بنویسه. امسال پسرم دوباره باید شاگرد اول بشه تا براش یه جایزه خوب بخرم...(مامان شماره دایی جواد را می گیرد) الو سلام داداش جواد خوبی؟ درس و دانشگاه خوش میگذره؟بالاخره کی مهندس میشی جواد آقا؟ چند تا دختر خوب برات نشون کردم یه پارچه خانم.... ببین جواد جون این امیررضا یه انشا باید بنویسه درباره پروین اعتصامی. می تونی زحمتش رو بکشی؟
دایی جواد: آبجی گلی! این روزا مشغول پروژه پایان دوره ام. وقت نمی کنم چیزی بنویسم. اما یه کتاب آشنایی با مشاهیر ادبی ایران دارم. بگو امیر بیاد بگیره براتون بیاره. داخلش درباره اعتصامی هم نوشته. خودتون برای امیر یه بار بخونید تا امیر هر چی یاد فهمید خودش بنویسه...
مامان:داداش جوااااد! اگه من وقت این کارها رو داشتم که به تو زنگ نمی زدم.این امیرهم بلد نیست بنویسه. خودت زحمتشو بکش داداشی.فردا امیر رو می فرستم بیاد ازت بگیره... ببخشید داداشی. روژان جون پشت خطه، من دیگه مزاحمِت نمیشم...
چندسال بعد...
موقعیت سوم: [بابا تو اتاق نشسته ومسابقه فوتبال تماشا می کنه، یه پلاستیک تخمه هم جلوش و یه موبایل هم دستش]
امیررضا: بابا! معلم تاریخمون گفته درباره قانون کاپیتولاسیون یه مقاله بنویسید. شما چیزی می دونید؟ برام بگید من بنویسم.
بابا: آره باباجون! اون وقت ها تو کتابهای درسی مون بود. الان دیگه چیزی تو خاطرم نمونده. امیر جون! بابا! ببین عزیزم یه کافی نتی سر خیابون هست. بیا این ۵ هزار تومن رو بگیر بهش بده تا برات از تو اینترنت یه چیزی دربیاره. بگو فقط مرتب و صفحه بندی اش کنه تا معلمتون خوشش بیاد نمره خوبی بهت بده...
امیررضا:بابا معلممون گفته اگه از تو اینترنت یه مطلبی را کپی کنید بنویسید من می فهمم ازتون نمره کم می کنم...
بابا: این چه حرفیه پسرم! اینترنت هم یه منبع علمیه دیگه!... اَه...خاک بر سرش با این شوت زدنش... برو پسرم خیالت راحت یاشه.
چند سال بعدتر
موقعیت چهارم:[امیررضا و دوستش دانیال، برای انتخاب رشته به دفتر مشاور مدرسه رفته اند]
دانیال: آقا! ما به رمان و داستان خیلی علاقه داریم. گاهی وقتها هم شعر میگیم. به نظرتون بریم رشته ادبیات و انسانی بهتر نیست؟
آقای مشاور: با این رتبه ای که تو داری خیلی خوب یه رشته فنی قبول میشی. مگه دیوانه ای بری رشته ادبیات! الان همه ی فارغ التحصیلای ادبیات یا راننده تاکسی شده اند یا سر خیابون بساطی دارند. الان نون تو مهندسیه.تو مهندس شو در کنارش هم شعر بگو.منافاتی با هم ندارند که!
امیر رضا: آقا مشاور! به نظرتون من چه کار کنم؟ بابام گفته باید بری حقوق بخونی وکیل بشی. میگه الان پول تو وکالته! اما مامانم اصرار داره میگه باید برم پزشکی بخونم آخه دختر عمه مامانم پارسال پزشکی قبول شد.
آقای مشاور: بابات راست گفته اما درآمد و کلاس کار پزشکی خیلی بالاتر از وکالته. من جای تو بودم اول تجربی رو انتخاب می کردم ...
چند سال خیلی بعد
موقعیت پنجم:[امیررضا که فارغ التحصیل حسابداری است امروز مسوولیت یکی از دستگاههای عریض و طویل فرهنگی را برعهده دارد.او همزمان در چندین شرکت و موسسه دولتی و خصوصی عضو هیات امنا، هیات مدیره، بازرس، مشاور و... نیز است. وی امروز در یک کنفرانس خبری درباره فرهنگ و اهمیت آن در تمدن بشری! به سوالات خبرنگاران پاسخ می دهد]
...
خبرنگار۱: آقای رییس! شما به عنوان مسوول یک دستگاه مهم فرهنگی ، در زندگی شخصی خودتان چقدر برای مطالعه وقت می گذارید؟ مثلا آخرین کتاب فرهنگی ای که خوانده اید چه بوده است؟
امیررضا:در این فرصت کم به جای سوالات شخصی سوالاتی بپرسید که به نفع مردم و رسانه ها باشد! در ضمن آنقدر مشغول به خدمت به مردم هستیم که فرصت این کارهای اضافه را نداریم!
خبرنگار۱: آقای رییس! به نظر شما چرا سرانه کتاب در کشور ما پایین است؟
امیررضا: اولا کی گفته سرانه مطالعه ما در کشور پایین است؟! شما ببینید در همین نمایشگاه کتاب امسال حدود ۶ میلیون نفر در نمایشگاه شرکت کردند. در کل دنیا چنین استقبالی بی نظیره!
خبرنگار: اما برخی منتقدین می گویند نمایشگاه های کتاب در تهران و استانها عملا به فروشگاه کتاب تبدیل شده اند و همین باعث رکود کتاب فروشی های جزء در شهرستانها شده است و ما در شهرستانها به جای کتابفروشی لوازم التحریر فروشی داریم!
امیررضا: چرا شما همه مسائل را رو به چشم اقتصادی نگاه می کنید؟ مسائل فرهنگی رو نباید با سنگ پول و... سنجید!
....
خبرنگار۲: آقای رییس! با اینکه دستگاه تحت امر شما برای ترویج فرهنگ کتابخوانی این همه هزینه کرده است چرا سرانه مطالعه نسبت به سالهای گذشته زیادتر نشده است؟
امیررضا: ببینید دوستان! مهمترین عامل در این زمینه افزایش قسمت کاغذ و قیمت تمام شده کتاب است...
خبرنگار۲: آقای رییس! در این مدت قیمت همه چیز افزایش یافته است ولی در سبد خانوار، تنها مصرف کتاب افزایش نیافته است. در ضمن شما گفتید مسائل فرهنگی را با مقولات اقتصادی...
امیررضا:ببخشید دوستان. باید در یک جلسه مهم فرهنگی شرکت کنم. از حضور همه شما دوستان تشکر می کنم...

 
comment نظرات ()
 
 
 



-->