هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
فرهنگ کار در گفتگو با دکتر علی انتظاری
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
میثم مهدیار: دکتر علی انتظاری مدیر گروه جامعه شناسی در دانشگاه علامه طباطبایی است.یکی از دغدغه های علمی ایشان موضوع فرهنگ کار است. در گفتگویی از ایشان خواستیم در مورد دغدغه ها و یافته هایشان در مورد وضعیت فرهنگ کار در کشور برای ما بگویند. آنچه در پیش دارید تلخیصی از این گفتگوست.

بسم الله الرحمن الرحیم
ببینید ما دیگر عادت کرده ایم به مشکلات و آسیب های فقدان فرهنگ کار. یعنی دیگر ابعاد عجیب و غریب فقدان فرهنگ کار را در کشورمان نمی بینیم و حساس نیستیم. از دانشگاهها گرفته تا رسانه ها! که من برای هر کدام مصادیقی عرض می کنم. عرض کردم فقدان فرهنگ کار خیلی عادی شده است و شاید بتوان با یک مقایسه تطبیقی با فرهنگ اصیل دینی خودمان یا وضعیت فعلی غرب بتوان تلنگری ایجاد کرد .

کار یک ارزش در دین و سنت ما
اول اینکه در فرهنگ دینی و سنتیِ ما، کار جوهره ی مرد به حساب می آمده است و کارها هم در یک راستا محسوب می شده اند یعنی نوع کار خیلی مهم نبوده است ،مهم حلال و اخلاقی بودن آن بوده است.در آموزه های دینی مان به شدت به کار و کسب رزق حلال تاکید شده است و می بینیم مثلا حضرت علی(ع) اقدام به آباد نمودن زمین های اطراف مدینه می کرده است. الان که مدینه می روید بطری های آب معدنی را می بینید که رویش نوشته "آبار علی" یعنی از چاههایی که ایشان در ۱۴۰۰ سال پیش حفر کرده اند هنوز مردم و دولت عربستان منتفع هستند.

فرهنگ کار در دیگر کشورها
. مثلا یکی از عوامل افت تحصیلی در نوجوانان در غرب کار کردن بیش از اندازه است و این نه تنها در خانواده های فقیر که در قشر متوسط جامعه که اکثریت را تشکیل می دهند هم دیده می شود. کارهایی هم که این نوجوانان انجام می دهند کارهای به اصطلاح ما " بی کلاسی " است. مثل تمیز کردن در هتل ها، شستشو در رستورانها و... چرا؟ چون آنها کار کردن را یک ارزش می دانند.حالا مقایسه کنید با طبقات محروم در جامعه خودمان که اصلا کا را عار و ننگ می دانند. اگر هم دنبال کار باشند دنبال کارهای "اطو کشیده" هستند وکار یدی را ننگ می دانند. تقریبا اندازه کارگران افغانی ما در ایران نیروی بیکار داریم چرا؟ به همان دلیلی که عرض کردم.



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
عمو پورنگ و حجاب!
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠
 

1- مساله خیلی ساده است. می خواهی مسئله حجاب را درمان کنی؟ کاری ندارد که. ببین نیروی انتظامی و صدا و سیما و آموزش پرورش چطور دارند رفتارهای ترافیکی مردم را اصلاح می کنند. شما هم بیا  در مدارس "همیار حجاب " و "حجاب یار جوان "راه بیانداز . هر شب برنامه تلوزیونی و انمیشن بساز و از تبعات بی حجابی بر امنیت  فیزیکی و روانی افراد جامعه  حرف بزن. از تاثیرات مخرب بی حجابی بر خانواده ها ، از طلاقها، از قتل های ناموسی و.. که به خاطر بی حجابی آن خانم یا  بی حیایی و چشم ناپاکی  این  آقاست بگو.. در کنارش هم اگر کسی از محدوده حجاب تخلف کرد جریمه اش کن. مطمئن باش یکی دو ساله مسئله حجاب حل خواهد شد ...

2- مسئله خیلی پیچیده است. بی حجابی نه صرفا یک پدیده بسیط که یک  معلول اجتماعی است که بررسی چرایی وقوع آن مستلزم بررسی دهها عامل فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی است. تا آن علت ها شناسایی و درمان نشوند مسئله حجاب حل نمی شود.  اول اینکه نوع حجاب و پوشش متاثر از نوع نگاه انسانها به جهان و دین و جامعه است. همچنین ممکن است مسائل سیاسی و اقتصادی جامعه نیز در پذیرفتن نوع پوشش دخیل باشد .به طور مثال وقتی بی حجابی و یا شل حجابی به یک نماد اعتراض سیاسی و یا فرهنگی تبدیل شود و یا نشانه سبک زندگی طبقات بالا شود.   در این صورتها باید ابتدا  آن نگاههای بنیادین را در افراد جامعه  را اصلاح کرد و یا ابتدا برای حل مشکلات و معضلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی اقدام کرد و سپس به سطوح رویین یعنی نوع پوشش و به طور کل سبک زندگی پرداخت....

اینها دو پاسخ آماده ای است که معمولا در  گعده های دوستانه در باب مسئله حجاب ، با توجه به شرایط و نوع مخاطبین  بیان می کنم. یکی از رفقا که هر دو جواب را شنیده بود در مجلسی مچمان را گرفت که " آقا چی شد؟ تو که می گفتی مساله خیلی ساده است! حالا..." می خواستم بگویم که من به یک راه حل بینابینی معتقدم و طرف را ژیچانده و  خودم را راحت کنم . اما دوستمان با تاملی گفت:" به نظر من هر دو راه حل درست است. اولی نسخه فوری است که فعلا حداقل از گسترش موج بی حجابی می کاهد و  رسالت دستگاههای فرهنگی  ای است که در خط مقدم جبهه فرهنگی  حضور دارند و دومی هم رسالت نهادهای پژوهشی و دغدغه مندانی است که باید با تبیین نظری مساله  و ترسیم راهبردها و راهکارها در بلند مدت  مساله را حل کنند!"

بحث به اینجا انجامید که شاید روش اول نگاهی مقطعی به مسئله دارد و خیلی  کلاسیک به یک مسئله اجتماعی نگاه می کند و تقریبا نگاههای مهندسی شده به مسائل اجتماعی منسوخ شده است اما بی تاثیر نیست. یعنی اینکه آیا باید تا رسیدن به یک راهبرد مناسب فرهنگی برای کاستن از شکافهای روز افزون فرهنگی دست روی دست گذاشت؟ وقتی در اطرافم دختران محجبه ای را می بینم که مثلا با ورود به دانشگاه کم کم به آرایش های غلیظ روی آورده و یا شل حجاب می شوند حداقل تاثیر روکرد اول را در کم کردن قربانی های خودی می بینم. کسانی که به مناسبت مثلا سنت خانوادگی شان حجاب دارند اما به آن یقین قلبی و عقلی ندارند و حضور در یک شبکه اجتماعی جدید که اقتضائات جدیدی ( جوانی ، سن ازدواج و...)  دارد کم کم تغییراتی در سبک پوشش آنها ایجاد می کند. به طور خلاصه با رویکرد اول شاید مسئله حجاب به طور اساسی برطرف نشود و مثلا بی حجابی را با حجاب نکند  اما حتی الامکان از قربانی شدن محجبه های سنتی و گسترش بیشتر بی حجابی جلوگیری خواهد شد.

 در نهایت صحبت آن دوست عزیز را تصدیق کردم اما بعد از جلسه با خود فکر می کردم که: مثل اینکه در جمهوری اسلامی فعلا بر عکس است. رییس جمهور و وزیر ارشادمان که فعلا با نظریه پردازی در باب هویت ایرانی ( در قالب مکتب ایرانی !) و تمدن اسلامی و ایران باستان  در پی  ایجاد حس خود باوری و... برای حل معظلات و شکافهای تمدنی - فرهنگی هستند و آنطرف آقایان تصمیم ساز و تصمیم گیر در شورای عالی انقلاب فرهنگی در حال فشار بر دولت و نیروی انتظامی برای اجرای طرح امنیت اخلاقی توسط نیروی انتظامی و تفکیک جنسیتی در دانشگاهها! چه می شود کرد؟

3- چه می شود کرد را قبلا هم مطرح کرده ام. قصد تکرار ندارم. به امید آن روز!


 
comment نظرات ()
 
 
دو واحد مدیریت!
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩٠
 

این چند مدت که برای همکاری با برخی از موسسات پژوهشی دعوت  می شوم،  میزبانان قبل از اینکه بخواهند از ایده هایم بشنوند،  اولین چیزی که باید به رویت شان برسد رزومه علمی ام1 است. نمی خواهم اینجا در مذمت   ISI  گرایی و ...  در کشورمان داد سخن برانم که زیاد در این باره گفته و شنیده شده.اما  اینجا می خواهم ازتبعات این مسئله در سیستم مدیریتی کشور در سطوح مختلف صحبت کنم.

عموماً دانشجویانی که وارد سیستم دانشگاهی می شوند و انگیزه های  خود را حفظ می کنند دو گونه فعالیت را پیش می گیرند. عده ای وارد فعالیتهای جانبی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی می شوند و دسته دیگری مشغول درس و بحث می شوند. اگر چه با شرکت در فعالیتهای جانبی بر تجربیات اجتماعی و خلاقیت های مدیریتی دسته اول  افزوده می شود اما جذابیت و هیجان این گونه  فعالیت های جانبی  ، معمولاً آنها را کم کم از فعالیتهای درسی و علمی باز می دارد.در عوض دسته دوم  در طول دوران تحصیل سعی می کنند کارنامه علمی و تحصیلی خود را پربارتر کنند. در سیستم بروکراتیک اداری  مدرک گرای ما ، معمولاً دسته دوم جهت پست های مدیریتی جذب و به کار گیری می شوند و دسته اول حداکثر پست های میانی و کارشناسی را تصاحب می کنند. پست هایی که نه تنها از تجربیات کسب شده آنها استفاده ای نمی کند بلکه انگیزه ها و خلاقیت های آنها را به اصطلاح می سوزاند.

اما دسته دوم،در پستهای مدیریتی  اشغال شده ، تازه به دنبال کسب تجربه هستند؛ تجربیاتی از قبیل مدیریت نیروی انسانی تحت امر، اولویت بندی اهداف ، آینده نگری و برنامه ریزی سازمانی، روابط عمومی و...ودر نتیجه  بسیار ی از بودجه های  بیت المال در همین سعی و خطاهای ناشیانه تلف می شوند.

برای مثال از تجربیات سابق خودم (به عنوان کارشناس فرهنگی  دانشگاه)در این زمینه می گویم:  در دانشگاه سابق ما معاون فرهنگی دانشگاه (که باید از اعضای هیات علمی دانشگاه باشد و برای هیات علمی شدن باید رزومه پر و پیمانی  داشت) دارای دکترای فلسفه بود،اما دریغ از یک جو شعور مدیریتی و فرهنگی ! راجع به کوچکترین و بدیهی ترین فعالیتهای فرهنگی باید ساعتها با او کلنجار می رفتی! سالهای زیادی از عمرش را با کتاب گذرانده بود ولی درباره گسترش فرهنگ کتابخوانی .... حاضر بود سالانه میلیونها تومان صرف  پذیرایی برنامه ها (کیک و ساندیس) کند ولی از هزینه کردن یک پنجم این مقدار برای گسترش کتابخانه های دانشجویی و یا استخدام مثلاً  یک کارشناس کتاب  ابا داشت. همچنین بی تجربگی در ارتباط گیری با تشکلهای دانشجویی ، چالشهای زیادی را در دوران مدیریتی او برای دانشگاه ایجاد کرد. تازه بعد از تقریبا دو سال که اندکی  با چم وخم مدیریت فرهنگی آشنا شده بود جای خود را به نفر بعدی داد که دکترای مکانیک داشت و از قضا  مشکلات چند برابر شد....
رییس همان دانشگاه اکنون دکترای دامپزشکی و متخصص انگل شناسی است و تو خود بخوان حدیث مفصل....(وزیر علوم ما و دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز مدرک مهندسی هستند)

این پستهای اشغال شده بیشتر از اینکه به دانش تخصصی این آقایان  نیاز داشته باشد (که معمولاً هیچ ارتباطی ندارند) به  سواد و تجربه مدیریتی آقایان محتاج است. تجربه و دانشی که تا قبل از این به علت اشتغالات تحصیلیِ صرف (همان خرخونی خودمان!) حاصل نشده است. البته این مصائب نه تنها در سطوح مدیریتی کلان که در سطوح مدیریت خانواده(به عنوان یک خرده سازمان) و روابط خانوادگی و  دوستانه نیز  خود را نشان می دهد.

در واقع مدیریت سازمانی،  آینده پژوهی و برنامه ریزی ، تکنیکهای تصمیم سازی و تصمیم گیری و.... مهارتهایی است که  دارنده آن را نه تنها فرد را در مقام مدیریت کلان ، که او را در تعاملات فردی و دوستانه و خانوادگی نیز یاری خواهد کرد و گره از مشکلات  بسیاری خواهد گشود.

 مدرک گرایی در تخصیص پستها به جای تجربه و مهارت  ، از مهمترین دلایل این  معضل است.مثلاً همین چند مدت پیش دارا بودن مدرک کارشناسی ارشد یا 5 سال تجربه مدیریتی ( که نمی دانم چگونه این دو معادل هم گرفته شده اند) از شرایط کاندیداتوری نمایندگی مجلس شد.

 همچنین تخصص گرایی  صرف در بحث آموزش دانشگاهی  آموزش و پرورش نیز  در این امر تاثیر زیادی دارد. اضافه کردن  واحدهایی که  بتواند حداقلهایی از این مهارتها را برای دانشجویان کلیه رشته ها فراهم کند و نیز آماده زمینه فعالیتهای جانبی و تشکیلاتی ِسیاسی و فرهنگی و اجتماعی شاید راه حل های مناسبی برای این مسئله باشند.

  ---------------------------------------

1- نوشتن مقاله علمی برای امثال خودم را در این برهه را نوعی وقت تلف کردن و مطالعه را ارجح تر می دانم و تا حالا دو سه مقاله را در میانه کار، رها کرده ام.


 
comment نظرات ()
 
 
مدل پیشنهادی برای آموزش و پرورش ما! (2)
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

در پست قبل به چند نکته اشاره شد:
1-بسیاری از ناهنجاریهای اخلاقی و رفتاری در جوانان و نوجوانان ما  در  نتیجه سیاستهای غلط  دستگاههای رسمی تربیتی کشور است که مهمترین آن صدا وسیما و آموزش و پرورش هستند
2-مباحث آموزشی خنثی نیستند و خود دارای بار تربیتی هستند. هر روش و محتوی آموزشی خود دارای بار ارزشی است و برخلاف تفکرات سیاستگذاران آموزشی کشور، مثلا تکیه بر فرمولها و کار آزمایشگاهی صرف ، القا کننده نوعی جهان بینی مادی گرایانه و روش شناسی تجربه گرایانه است.
برای حل این معضلات باید ابتدا یک نگاه تاریخی به این امر داشته باشیم.چه شد که سیستم آموزش و پرورش ما بدینجا رسیده که خود به عنوان یک ساختار رسمی، خطرناک تر از دشمن خارجی گردیده است.

نگاه تاریخی:
سیستم آموزشی ما یک  گرته برداری ناقص  و عقب مانده  از سیستم آموزشی غرب(از آنجا که آن را به عنوان هدف خود برگزیده )است.
غایت  آموزش و پرورش جدید بعد از رنسانس در غرب نه زمینه سازی برای  رشد و تعالی انسان که تربیت نیروی انسانی  متخصص  برای صنایع و کارخانجات بوده  و شکل و محتوای دروس به همین منظور تدارک دیده شدند. البته این شکل و محتوا مطابق با نیازهای زمان تغییر یافته اند اما هدف نهایی اش که  همانا چرخاندن چرخهای توسعه غرب مدرن و اقتصاد سرمایه داری است تغییر نیافته است.


"هر آدم منصفی با کمی تحقیق خواهد پذیرفت که این نظام آموزش مدرسه‌ای و دانشگاهی با این صورت و کیفیت زاییده‌ی انقلاب صنعتی است. حتی آدمی مثل الوین تافلر نیز که پاسدار تمدن غرب و مداح بی‌جیره و مواجب امپریالیسم آمریکاست، در کتاب «موج سوم» می‌نویسد:

 با انتقال کار از مزارع و منازل می‌بایست کودکان را برای زندگی و کار در کارخانه آماده ساخت. صاحبان اولیه‌ی معادن، کارخانه‌ها و آسیابها در انگلستان در حال صنعتی شدن ... دریافتند که «تقریباً تربیت افراد بالغ اعم از روستاییان یا افراد شاغل در صنایع دستی برای کار مفید در کارخانه غیر ممکن است.» [ بنابراین، باید به سراغ کودکان رفت و آنان را از کودکی برای کار مفید در کارخانه‌ها آماده کرد.] آماده ساختن جوانان برای نظام صنعتی بسیاری از مشکلات بعدی این نظام را بمقدار معتنابهی حل می‌کرد. در نتیجه ساختار مرکزی دیگری برای جوامع موج دوم بوجود آمد که همانا آموزش و پرورش همگانی بود.

آموزش و پرورش همگانی که بر پایه‌ی مدل کارخانه طرح‌ریزی شده بود خواندن، نوشتن، حساب و قدری تاریخ و موضوعات درسی دیگر را یاد می‌داد. این «برنامه‌ی درسی آشکار» بود. اما در پشت آن یک «برنامه‌ی درسی نهانی» که چندان آشکار نبود وجود داشت، که اساسی‌تر بود: این برنامه که هنوز هم در اغلب کشورهای صنعتی معمول است مشتمل بر سه درس است: درس وقت‌شناسی، درس اطاعت، و درس کار تکراری طوطی‌وار.

کار در کارخانه به کارگرانی نیاز دارد که بخصوص در مورد کار زنجیره‌ای بموقع سر کار حاضر شوند و از مقام بالا دستور بگیرند و بدون چون و چرا دستورات را اجرا کنند. در نهایت، کارخانه به زنان و مردانی احتیاج دارد که غلام حلقه بگوش ماشین یا اداره باشند و کارهای فوق‌العاده یکنواخت و تکراری را بی‌چون و چرا انجام دهند. "
(سید مرتضی آوینی، مقالات توسعه و مبانی تمدن غرب،سایت آوینی)


در آموزش و پرورش جدید تنها از کاربرد اشیا برای تسلط بر جهان  سخن گفته میشود و نه از ماهیت اشیا وجهان!
سیستم آموزش و پرورش فعلی  در ایران نیز که در اواخر دوره قاجاریه و ابتدای حکومت پهلوی دوم از فرانسه وارد  کشورمان شد گرچه نتوانست در ابتدا همه محتواهای نظام آموزشی قدیم ایران را تغییر دهد و بعضی دروس قدیم را در کنار دروس جدید نگه داشت اما شکل آنرا به کلی تغییر داد.
همین امر باعث ایجاد شتر گاو پلنگی شد که مثلا سعی داشت  از طریق گلستان سعدی به فرزندان ما اخلاق اسلامی بیاموزد و از طرفی دیگر در درس طبیعیات نگاهی طبیعت گرا و مکانیکی نیوتنی را القا میکرد. امری که در نهایت به کنار زدن دروس قدیم و تبدیل آنها به دروسی فانتزی و کم ارزش منجر شد و مثلا ریاضی بسیار با ارزش تر از حافظ و گلستان و بوستان سعدی شد.
در سیستم غربی همه دروس در سیستمی سازگار و متناسب با یکدیگر شرح شده اند ولی تناقضات موجود در دروس در سیستم گرته برداری شده ایرانی چیزی جز مشوش کردن ذهن و احساس نوجوان ایرانی در پی نداشت. البته این تناقضات گرچه در ابتدا به علت وجود ساختارهای قوی سنتی تعلیم وتربیت همچون خانواده  گسترده وهیات ومسجد رخ نمی نمود اما در 2دهه گذشته و به موازات سست شدن این نهادها در کشورمان وبه علت نفوذ تکنولو‍یهای ارتباطی  با شدت و حدت بیشتر و نیز عینی تر دیده میشود.
جالب تر این است که حتی شکل و محتوای دروس ما  در سده اخیر در ایران تقریبا تغییری نیافته است.

چه باید کرد؟
اما مساله مهمتر این است که چه باید کرد؟
به این مساله در طی این سالها  کسانی که اشکالات سیستم را درک و دغدغه اصلاح داشته اند به صورت غیر رسمی و تجربی چند گونه پاسخ داده شده است
1:(محیط محوری)برخی  که سهم  پرورش  و تربیت  را در سیستم  فعلی آموزش و پرورش ناچیز میدانستند با تاسیس مدارس غیر انتفاعی و انجام  فعالیتهای فوق برنامه مذهبی به موازات برنامه های درسی رسمی، سعی کردند  محیطی فراهم آورند تا  سهم تربیت را افزون کنند.

البته این برنامه ها منسجم و منظم نبوده و بنا به سلایق مسوولان مدرسه  برنامه ریزی میشدند. در این مدل متون درسی و یا معلمان دروس رسمی مدرسه مورد توجه نبودند و بیشتر روحانی یا مثلا معلم پرورشی مدرسه  بار تربیتی را به دوش میکشیدند.این مدل گرچه تا پیش از پایان جنگ که تهدیدات بیشتر از جنس سخت بود نتایجی  مثبت در پی داشت اما به محض تغییر رویکردهای تهدیدات به نرم  و فرهنگی  دیگر توفیق چندانی نیافت و به موازات پیشرفت ابزارهای ارتباطی  وپیچیده تر شدن فرایندهای آموزش و یادگیری وتبلیغات و...کارایی خود را از دست داد. ادامه مطلب....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
آموزش و پرورش ما!(1)
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
 

بر خلاف بسیاری که فکر می کنند وضعیت  نامطلوب موجود فرهنگی کشور تنها حاصل تهاجم  فرهنگی و اعتقادی دشمن خارجی  و یا فریب خوردگان داخلی است به نظر نگارنده  صدا و سیما و آموزش و پرورش و دانشگاههای وطنی بیشترین نقش را در در این پروسه دارند و باعث و بانی حداقل ٧٠ درصد!مشکلات جاری کشور هستند! 
صدا وسیما و دانشگاهها که زیاد بدان پرداخته شده اما آموزش و پرورش به مثابه گسترده ترین  و فراگیر ترین نهاد تربیتی رسمی کشور(خانواده را در درجه اول میبینم)کمتر مورد توجه قرار گرفته است!و ما قرار است در این وجیزه آنرا از مظلومیت خارج کنیمیول!
بگذارید بحث را  با چند درد و دل بیاغازم :
1- اگر دبستان از ادبستان آمده چرا خروجی های دبستانهای ما بی ادبتر(در همه عرصه ها) و بی نزاکت تر از ورودیهای آن است؟( یعنی تربیت صورت میگیرد اما در جهت معکوس)! امری که در دیگر مقاطع و مخصوصا دبیرستان شدیدتر است.
اگر حداقل 50 درصد رسالت  نهاد عظیم الجثه آموزش و پرورش ! را تربیت  و پرورش بدانیم این تربیت در کجا و از چه طریق صورت میگیرد؟ از طریق معلم؟متون؟محیط ؟


دانش آموز اول دبستان ما می آموزد به جای آنکه با توکل بر خدا و سعی و تلاش به دنبال معیشت باشد از همان ابتدا نگاهش به دستان پدر باشد که:بابا آب داد!

آیا دانش آموزی که از همان کلاس دوم دبستان ودر درس علوم تجربی می آموزد که باید نگاه صرفا تجربه گرایانه و آزمایشگاهی به عالم داشت، میتواند در آینده نگاه جزمی گرایانه پوزیتیویستی  غربی در علوم را بشکند و برای دستیابی به علوم بومی تلاش کند؟
2-بگذارید مثال بعدی را از دبیرستان بزنم: در رشته ریاضی و فیزیک در  درسهایی  مانند فیزیک فرمولهایی  در باب کشش  فنرو..... ومثلا در ریاضیات گسسته و یا حسابان  برخی اثباتهای پیچیده ریاضی بدون بحث از کاربردهای آن  ویا فرمولهای  موازنه در شیمی  آلی مورد بررسی قرار میگیرد. سوال اینجاست چند درصد  دانش آموزان رشته ریاضی فیزیک در دانشگاهها(اعم از دولتی و آزاد و....) پذیرفته میشوند؟(حدود 50 درصد) چند درصد از این پذیرفته شدگان در رشته های  ادامه تحصیل میدهند که این  مباحث در هر کدام از آنها مورد استفاده قرار میگیرد(حدود 20 درصد)! ؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ضرورت مطالعه بحثهای پیش گفته برای آنانی که این راه را نمیپیمایند چیست؟ با یک حساب سر انگشتی متوجه میشویم  مثلا مباحث موازنه و فرمولهای شیمی آلی برای ٩۵ درصد دانش آموزان ریاضی و فیزیک بی کاربرد است! و آن ۵ درصد بقیه هم دوباره این مطالب را در دانشگاهها مرور میکنند!

یا مثلا  در درسهای  اجتماعی دبیرستان از ضرورت توسعه! برای کشورهای عقب مانده چون ما! و واعتماد به سیستمهای پولی و مالی جهانی چون بانک جهانی جهت رشد و پیشرفت سخن گفته میشود!
3-  بعد از سنین بلوغ که زمان شکل گیری شخصیت دانش آموز دبیرستانی است  او احتیاج به فراگیری مهارتهایی درباره انتخاب دوست،انتخاب همسر آینده،ارتباط با جامعه،نحوه یافتن شغل و یا روحیاتی چون پژوهشگری،تعاون و همکاری،ایثار و از خود گذشتگی ،فرهنگ کار و تلاش  و...دارد. دانش آموز ما این مهارتها ، روحیات و اخلاقیات و رفتارهای تربیتی  را در کجا می آموزد؟ در کتابهای درسی؟ رفتار معلمان؟ محیط و فوق برنامه های مدرسه؟

اصلا اولویت سیستم آموزش وپرورش ما چیست؟ آموزش یا پرورش!چند درصد متون درسی سهم تربیتی (متعالی و نه منفی) دارند؟ البته نگارنده اصلا بین آموزش و امر پرورش تفکیک قائل نیست و معتقد است همین تاکید صرف بر فرمولها واثباتها باعث نفوذ نگاه دنیاگرایانه و کمی گرایانه و تجربه گرایانه و مکانیکی در ذهن دانش آموز ما میشود! همین دانش آموز یاد میگیرد که کم کم نقش وجود خالق طبیعت را به عنوان فیاض و رب به فراموشی بسپارد و اصلا به امری به نام غیب اعتقاد نداشته باشد و همین ها زمینه ایجاد بحران های اخلاقی و روانی و فرهنگی در دانش آموزان ما میگردد.

اینها مسائلی است که  کم و بیش  همه با آن آشناییم.اما سوال اینجاست این رویه درنظام تعلیم وتربیت ما از کجا آغاز شد و چرا حاکم شد و حال که درد را فهمیده ایم راه حل چیست؟اینها مسائلی هستند که در پست بعدی به آن میپردازم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 



-->