هرمس

هرمس(ادریس نبی) را سر منشا علم و حکمت و فرزانگی دانسته اند...

 
دو واحد مدیریت!
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩٠
 

این چند مدت که برای همکاری با برخی از موسسات پژوهشی دعوت  می شوم،  میزبانان قبل از اینکه بخواهند از ایده هایم بشنوند،  اولین چیزی که باید به رویت شان برسد رزومه علمی ام1 است. نمی خواهم اینجا در مذمت   ISI  گرایی و ...  در کشورمان داد سخن برانم که زیاد در این باره گفته و شنیده شده.اما  اینجا می خواهم ازتبعات این مسئله در سیستم مدیریتی کشور در سطوح مختلف صحبت کنم.

عموماً دانشجویانی که وارد سیستم دانشگاهی می شوند و انگیزه های  خود را حفظ می کنند دو گونه فعالیت را پیش می گیرند. عده ای وارد فعالیتهای جانبی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی می شوند و دسته دیگری مشغول درس و بحث می شوند. اگر چه با شرکت در فعالیتهای جانبی بر تجربیات اجتماعی و خلاقیت های مدیریتی دسته اول  افزوده می شود اما جذابیت و هیجان این گونه  فعالیت های جانبی  ، معمولاً آنها را کم کم از فعالیتهای درسی و علمی باز می دارد.در عوض دسته دوم  در طول دوران تحصیل سعی می کنند کارنامه علمی و تحصیلی خود را پربارتر کنند. در سیستم بروکراتیک اداری  مدرک گرای ما ، معمولاً دسته دوم جهت پست های مدیریتی جذب و به کار گیری می شوند و دسته اول حداکثر پست های میانی و کارشناسی را تصاحب می کنند. پست هایی که نه تنها از تجربیات کسب شده آنها استفاده ای نمی کند بلکه انگیزه ها و خلاقیت های آنها را به اصطلاح می سوزاند.

اما دسته دوم،در پستهای مدیریتی  اشغال شده ، تازه به دنبال کسب تجربه هستند؛ تجربیاتی از قبیل مدیریت نیروی انسانی تحت امر، اولویت بندی اهداف ، آینده نگری و برنامه ریزی سازمانی، روابط عمومی و...ودر نتیجه  بسیار ی از بودجه های  بیت المال در همین سعی و خطاهای ناشیانه تلف می شوند.

برای مثال از تجربیات سابق خودم (به عنوان کارشناس فرهنگی  دانشگاه)در این زمینه می گویم:  در دانشگاه سابق ما معاون فرهنگی دانشگاه (که باید از اعضای هیات علمی دانشگاه باشد و برای هیات علمی شدن باید رزومه پر و پیمانی  داشت) دارای دکترای فلسفه بود،اما دریغ از یک جو شعور مدیریتی و فرهنگی ! راجع به کوچکترین و بدیهی ترین فعالیتهای فرهنگی باید ساعتها با او کلنجار می رفتی! سالهای زیادی از عمرش را با کتاب گذرانده بود ولی درباره گسترش فرهنگ کتابخوانی .... حاضر بود سالانه میلیونها تومان صرف  پذیرایی برنامه ها (کیک و ساندیس) کند ولی از هزینه کردن یک پنجم این مقدار برای گسترش کتابخانه های دانشجویی و یا استخدام مثلاً  یک کارشناس کتاب  ابا داشت. همچنین بی تجربگی در ارتباط گیری با تشکلهای دانشجویی ، چالشهای زیادی را در دوران مدیریتی او برای دانشگاه ایجاد کرد. تازه بعد از تقریبا دو سال که اندکی  با چم وخم مدیریت فرهنگی آشنا شده بود جای خود را به نفر بعدی داد که دکترای مکانیک داشت و از قضا  مشکلات چند برابر شد....
رییس همان دانشگاه اکنون دکترای دامپزشکی و متخصص انگل شناسی است و تو خود بخوان حدیث مفصل....(وزیر علوم ما و دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز مدرک مهندسی هستند)

این پستهای اشغال شده بیشتر از اینکه به دانش تخصصی این آقایان  نیاز داشته باشد (که معمولاً هیچ ارتباطی ندارند) به  سواد و تجربه مدیریتی آقایان محتاج است. تجربه و دانشی که تا قبل از این به علت اشتغالات تحصیلیِ صرف (همان خرخونی خودمان!) حاصل نشده است. البته این مصائب نه تنها در سطوح مدیریتی کلان که در سطوح مدیریت خانواده(به عنوان یک خرده سازمان) و روابط خانوادگی و  دوستانه نیز  خود را نشان می دهد.

در واقع مدیریت سازمانی،  آینده پژوهی و برنامه ریزی ، تکنیکهای تصمیم سازی و تصمیم گیری و.... مهارتهایی است که  دارنده آن را نه تنها فرد را در مقام مدیریت کلان ، که او را در تعاملات فردی و دوستانه و خانوادگی نیز یاری خواهد کرد و گره از مشکلات  بسیاری خواهد گشود.

 مدرک گرایی در تخصیص پستها به جای تجربه و مهارت  ، از مهمترین دلایل این  معضل است.مثلاً همین چند مدت پیش دارا بودن مدرک کارشناسی ارشد یا 5 سال تجربه مدیریتی ( که نمی دانم چگونه این دو معادل هم گرفته شده اند) از شرایط کاندیداتوری نمایندگی مجلس شد.

 همچنین تخصص گرایی  صرف در بحث آموزش دانشگاهی  آموزش و پرورش نیز  در این امر تاثیر زیادی دارد. اضافه کردن  واحدهایی که  بتواند حداقلهایی از این مهارتها را برای دانشجویان کلیه رشته ها فراهم کند و نیز آماده زمینه فعالیتهای جانبی و تشکیلاتی ِسیاسی و فرهنگی و اجتماعی شاید راه حل های مناسبی برای این مسئله باشند.

  ---------------------------------------

1- نوشتن مقاله علمی برای امثال خودم را در این برهه را نوعی وقت تلف کردن و مطالعه را ارجح تر می دانم و تا حالا دو سه مقاله را در میانه کار، رها کرده ام.


 
comment نظرات ()
 
 
معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

تاملاتی در ایده مرگ جامعه شناسی+ متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز 

اولین بار عنوان مرگ جامعه شناسی حدود دو سال پیش با سخنرانی دکتر کچوییان در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تحت عنوان " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی " مطرح شد که در همان زمان بازتابهایی در محافل آکادمیک یافت. تا اینکه ماهنامه مهرنامه در یکی از شماره های اخیرش  به بررسی تاریخ و وضعیت علوم اجتماعی در ایران پرداخت و  دوباره باب این بحث را گشود و در آن فراستخواه و قانعی راد(رییس انجمن جامعه شناسان) نقدهایی (که به نظرم نقدهای ضعیفی  بودند) بر این موضوع  نگاشتند. در ادامه بسیج دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با ترتیب دادن مناظره ای بین یوسف اباذری و حسین کچوییان بر حساسیت موضوع افزود. مناظره ای که تبعات زیادی در پی داشت و روزهای بعد از مناظره  هریک از اساتید وابسته به جریان روشنفکری هرجا که تریبونی می یافتند (به خصوص در همایش پژوهش های اجتماعی) به هر حال گریزی و حمله ای به کچوییان و ایده اش داشتند حتی آنهایی که به نوعی نگاههای پست مدرن به مقولات اجتماعی داشتند! و البته این در ایرانی که همه چیز با سیاست عجین شده و حب و بغضها و رد و پذیرش ها سیاست زده است زیاد عجیب و غریب نیست .

اما پس از آن در نهم دی ماه ، دکتر کچوییان که به دعوت کانون فرهنگی بصیرت (متعلق به دکتر لنکرانی وزیر  بهداشت سابق )برای ایراد سخنرانی در باب  فتنه 88  به شیر از رفته بود همچنین به دعوت مرکز دانشجویی مطالعات تولید علم و جنبش نرم افزاری در دانشگاه شیراز حاضر شد و به  ایراد سخنرانی درباره "معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی " پرداخت و پس از بازتر کردن موضوع مرگ جامعه شناسی  از بد فهمی ها و بی دقتی های علمی که درفهم این موضوع  و نیز از نوع جوابهایی که در این مدت به این مسئله داده شده  گلایه کرد.

در ادامه سعی می کنم ابتدا خلاصه ای از صحبتهای ایشان و سپس نقد خودم را در مورد آن بیان کنم. سخنرانی اخیر دکتر کچوییان  در دانشگاه شیراز را می توانید از لینکهای زیر بارگذاری کنید.

(نسخه صوتی) + (نسخه متنی)

نکات  اصلی صحبتهای دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:

1- مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند  یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.

2- پروژه ای وجود داشته  به نام جامعه شناسی یا نظریه اجتماعی تجدد که قرار بوده  امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی  و دیگری  امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است  و  مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی می توان گرفت.

3- کچوییان معتقد است مطالعات فرهنگی و زمینه های مطالعاتی جدید درست است که بعضی از مشکلات جامعه شناسی را حل می کند اما مشکلات  و مسائل معرفت شناختی و روش شناختی جدید و نسبیت گرایی حاد تری را ایجاد می کند که در آن اصلا ما نمی توانیم  علم داشته باشیم و صرفا روایتها و اقوالی در اختیار داریم.

4-  ما  از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه،  مرگ سیاست،  مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم و کسانی مثل  فایرابند و رورتی و دیگرانی این حرف ها را بارها زده اند و حتی کسانی مثل کانت و هابرماس از مرگ متافیزیک و عصر پسامتافیزیک صحبت کرده اند و دریدا از مرگ جامعه سخن گفته است.

5- وقتی از مرگ یک چیزی  سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند.ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی  آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر  نمی تواند دنبال یا اجرا کند.

6- جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. در واقع مکاتب متعددی که در جامعه شناسی مطرح شده هر کدام یک علم هستند  و مکاتب و نظریاتی که مطرح شده را نمی توان تحت نام یک علم  واحد قرار داد هرچند که این کار در کتابهای نظریه صورت گرفته چون هر کدام از این مکاتب تعریف و تبیین متفاوتی از عالم و آدم و جامعه دارند.

7- در علوم تک سرمشقی یا تک پارادایمی مثل فیزیک و شیمی یکی از پاردایمها با غلبه بر دیگر پارادایمها  خود را به عنوان علم مسلط معرفی میکند و  از ان به بعد دانشمندان آن حوزه در چهارچوب آن پارادایم کار می کنند و در یک زمان دو پارادایم با هم پذیرفته نمی شود و امکان ندارد که مثلا همزمان هم تبیینی انیشتنی از عالم داد که در آن زمان و مکان نسبی است و هم تبیین نیوتونی که زمان ومکان مطلق است. الان فیزیک نیوتونی مرده و فیزیک با سرمشق انیشتینی اش در جامعه علمی رواج دارد.  ولی در حوزه  علوم اجتماعی همزمان  چند پارادایم وجود دارد و هیچ پارادایمی نتوانسته پارادایمهای دیگر  را کنار بزند. در یک موضوع مثلا جامعه  تعریف ها و  تبیینهای مختلفی و متضادی  وجود دارد. بالاخره ما یک جامعه داریم و همه تبیین ها نمی تواند درست باشد.  یا همه آنها درستند و یا همه آنها اشتباه هستند.

8- علوم اجتماعی هم قرار بوده که به یک پارادایم واحد برسد و به اصطلاح نیوتون خودش را داشته باشد ولی هرچه پیش رفته دچار انشقاق شده است و نتوانسته به ادعای های اولیه اش دست پیدا کند.

نقد و بررسی:

البته من هم اعتقاد دارم  جامعه شناسی دچار بحران دائمی است  ولی نه از آن جهتی که دکتر کچوییان به آن اعتقاد دارد. چون شاید بتوان استدلال ایشان را در مورد جامعه شناسی کلاسیک پذیرفت ولی در نظریات متاخر  که به اصطلاح از همدیگر وام گرفته اند و پارادایمها با هم تلفیق شده اند و به هم نزدیک شده اند دیگر نمی توان از سرمشقهای متضاد و مختلف صحبت کرد و به یک معنا پارادایمها بسیار به هم نزدیک شده اند و گیدنز و بوردیو  و آرچر و حتی هابرماس با تلفیق مارکس و وبر و دورکیم و پارسونز، در تعریفی که از فرد و جامعه دارند خیلی با هم متفاوت نیستند و شاید حداقل متضاد نیستند.

یه نظرم جامعه شناسی دچار بحران همیشگی بوده و خواهد بود و از لحاظ منطقی هیچوقت نمی تواند به حقیقت تبیین امر اجتماعی بپردازد. زیرا در این علم بر خلاف علوم طبیعی سوژه و ابژه یکی هستند و  این بحران خود را در  بحث جامعه شناسی معرفت نشان خواهد داد. ( البته دلایل دیگری از جمله گرانبار بودن نظریه ها از ارزشها و.... نیز هستند که فعلا مجال بیانشان نیست)

در حقیقت هر نظریه اجتماعی که می خواهد تبیینی برای جامعه ارائه دهد باید تکلیف خود را با معرفت شناسی اجتماعی و جامعه شناسی معرفت مشخص کند.یعنی باید بگوید که بر اساس آن نظریه جامعه شناختی ،معرفت چگونه شکل میگیرد. هر تبیینی که محقق در این باره ارائه دهد در حقیققت دچار پدیده خود بازتابی یا دور خواهد شد. چون خود محقق یا نظریه پرداز عضوی از آن اجتماع است و بدین ترتیب معرفت و شناختش حالت خاصی به خود میگیرد. مثلا اگر دورکیم معرفت و شناخت را  با مورفولوژی اجتماعی( تراکم مادی و معنوی) تبیین می کند در نتیجه خود این نظر دورکیم را هم می توان تنها به مورفولوژی جامعه خاصی که دورکیم در آن می زیسته منتسب کرد .

 یا در مورد مارکس هم همینطور. اگر مارکس آگاهی راستین و شناخت واقعی را در پایان عصر سرمایه داری و تنها در ید طبقه کارگر می بیند پس چرا ما باید نظریه مارکس را صادق بدانیم! مگر مارکس جزو طبقه کارگر بوده که نظریه اش راستین باشد یا ما جزو طبقه کارگریم که به صدق نظریه مارکس پی ببریم و نظرمان راستین و واقعی  باشد!

همچنین است در مورد بقیه جامعه شناسانی  مانند وبر و پاره تو  و ویلسون(زیست اجتماعی) و... که روایتهای کلانی از امر اجتماعی را بیان میکنند.

البته کسانی همچون گرامشی و مانهایم و بعضی دیگر که خواسته اند از این اشکال منطقی گذر کنند و تلاش کرده اند با جداکردن طیف روشنفکران از اجتماع و بخشیدن جایگاهی ممتاز به روشنفکران و قرار دادن خود در این طیف به نوعی از این دور باطل خارج شوند که در عمل موفق نبوده اند و دچار اشکالات عدیده ای هستند.

در هر صورت ما چه به روایتهای کلان از جامعه شناسی معتقد باشیم و چه روایتهای خرد، دچار دور یا نسبی گرایی می شویم و به همین جهت در اصل، جامعه شناسی به معنای مدرن یا پست مدرنش! امکان ندارد و این حاصل یکتایی ایژه و سوژه در جامعه شناسی است.

کارل مانهایم  در دهه 30 میلادی و جایی در" ایدئولوژی و اتوپیا" می گوید: تنها ذهن فرا انسانی می تواند در مورد جامعه و انسان نظریه پردازی کند و البته بعد با نقد ذهن فرا انسانی کلیسایی ، چون دسترسی به این ذهن را ناممکن و شکست خورده می بیند سعی می کند خود به تبیینی صحیح دست یابد.

به اعتقادم ، مانهایم در بخش اول گفته اش به نکته دقیق و درستی اشاره کرده است ولی با توجه به تجربه ای که از تفکر کلیساییِ مسیحیتِ تحریف شده ی  قرون وسطایی داشته نتیجه اشتباهی گرفته است. به نظرم تنها ذهنی که فراتر از سوژه "انسانی"  و ابژه " اجتماعی " باشد یعنی آنها را آفریده باشد و به تمام دقایق و ظرایف آنها آگاه باشد می تواند تبیینی صحییح از امر اجتماعیِ انسانی ارائه دهد و اینجاست که تفکر اجتماعی دینی یا علوم اجتماعی اسلامی معنا پیدا می کند. قصد دارم که در پست های بعدی این بحث را بیشتر باز کنم ولی قبل از نوشتنِ آن ،دوست دارم از نظریات دوستان در این باره بهره مند شوم.

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
برای دکتر عبدالهی که قابل احترام بود!
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

 

1-      قرار است به صورت داوطلبانه علاوه بر کتابهای " قواعد روش جامعه شناسی و خودکشی  دورکهیم " که اوایل ترم در کلاس بینشهای جامعه شناسی یک دکتر عبدالهی  ارائه دادم، این هفته کتاب ایدئولوژی و اتوپیای کارل مانهایم را هم ارائه دهم. کتاب متن ثقیل  و پیچیده ای دارد و این چند روز بکل مشغولم کرده. کتاب خوبی است و اگرچه گاها مجبورم  برای فهم مطلبی سه یا چهار بار آنرا مرور کنم اما کثرت مطالب و نگاه مانهایم به مقوله معرفت برایم جالب است.  با این حال امروز بعد ازظهر که  قسمتهایی از کتاب دارد کم کم حوصله ام را سر میبرد ، یکی از همکلاسی ها سراسیمه به اتاق می آید و خبر می آورد که دکتر عبدالهی به رحمت خدا رفته! انگار که آب سردی رویم ریخته باشند. دوستم هنوز مطمئن نیست. شروع  می کنیم به تماس و  پرس و جو از دانشجویان و اساتیدی که به دکتر نزدیکترند و جواب میشنویم که خبر صحت دارد. مثل اینکه دکتر صبح بعد ازبازگشت از کوهنوردی دچار سکته قلبی می شوند و....

2-       دکتر محمد عبدالهی سالها  نظریه های جامعه شناسی را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه  و دیگر دانشگاههای تهران تدریس میکرد. اوایل  انقلاب از دانشگاه میشیگان دکترا گرفته بود  و از موسسین انجمن جامعه شناسی ایران و سالها دبیر آن بود و با تلاش او بود که " یورگن هابرماس "  سال 1381 به ایران آمد.

همیشه به نوع نگاه اثبات گرایانه و ساده انگارانه دکتر عبدالهی  به مسائل اجتماعی ونیز بینش و روش جامعه شناختی اش و خوش بینی و دلبستگی اش به مدرنیته  انتقاد داشتم و همین باعث می شد که  اوقاتی سرکلاس یا دفتر کارش با هم  بحثهای جدی  داشته باشیم . با این وجود  کلاسداری  با نشاطش و برنامه تدریس و نیز اخلاق و منش معلمی اش  در مواجهه با دانشجو برایم  جالب توجه  بود. نظم و ترتیبی که در ارائه بحثها داشت و دقتی که در ارزیابی دانشجو به کار میبرد او را از اساتید دیگر متمایز میکرد. جلسه آخر کلاس ، سر ارائه یکی از دوستان چقدر که نخندیدیم! کلاس آنقدر با نشاط بود که برخی علاوه بر تکالیفی که دکتر محول کرده بود کارهای اضافه هم بر میداشتند. معمولا بعد از بررسی نظریات هر جامعه شناسی سعی میکرد در چهارچوب آن جامعه شناس مسائل اجتماعی ایران را بررسی کند و در همین رابطه از دانشجویان نظر می خواست و این شاید جنجالی ترین قسمت کلاس بود! متفکران کلاسیک را تقلیل گرا می دانست و اعتقاد داشت با توجه به اندیشه های  تلفیق گرایانی چون هابر ماس به  تببینی صحیح تر از مسائل جامعه ایران می توان دست یافت.

3-      با اینکه نگاه دورکیمی به مقوله دین داشت و معتقد بود که با توجه به تحولات دنیای مدرن دین نیز باید تغییر کند، اما اهل شرعیات بود و نزدیکی هایی عاشورا و یا 21 رمضان مشکی می پوشید و امیدوارم خداوند به حق صاحب عزای  همان پیرهن مشکی ها روحش را قرین رحمت خود کند. انشالله


 
comment نظرات ()
 
 
بیچاره توماس کوهن !
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

 

وقتی تن توماس کوهن در گور می لرزد:

 

 

 

 

 

1-      استاد اول: این استادمان که سن و سالی ازش گذشته بود در دانشکده درس  نظریه های جامعه شناسی را ارائه می داد. از  آمریکا مدرک گرفته بود و میگفتند  حتی شاگردی پارسونز را کرده ! از اول ترم بر عینی بودن، دقیق بودن، انباشتی بودن و مطلق بودن علم صحبت میکرد. فقط روایتی از علم را قبول داشت که ویژگی هایی که او می گفت را داشته باشته باشد: عینی و تجربی و دقیق و... کسانی که حرف از فلسفه و هنر و جامعه شناسی جامعه شناسی می زدند را به باد تمسخر میگرفت. اینها را صرفا فرافکنی های روانی بشر در برخورد با مشکلات می دانست... او را که می دیدم یاد" آگوست کنت" پدر جامعه شناسی می افتادم. هیچکس جرات نقد استاد را نداشت وگرنه او هم مضحکه استاد می شد. جلسه چهارم یا پنجم اما اتفاقی افتاد بس عجیب! قرار بود بعد از بحثهای مقدماتی فلسفه علم  استاد تدریس نظریه های جامعه شناسی را شروع کنند:

"... خوب بچه ها  از امروز میخواهیم نظریه های جامعه شناسی کلاسیک را شروع کنیم... معمولا از سه پارادایم در جامعه شناسی صحبت می شود..." وقتی لفظ پارادایم را شنیدم چشمانم داشت از حدقه در می آمد. اول به شنیده ام شک کردم اما وقتی استاد سه پارادایم جامعه شناسی را ( واقعیت گرایی، تفسیر گرایی، انتقادی ) روی تابلو نوشت مطمئن شدم... با ترس و لرز دستم را بالا گرفتم و گفتم:" ببخشید استاد وقتی از پارادایم صحبت میشه دیگه نمیشه گفت علم عینی و دقیق و انباشتیه ، از نظر توماس کوهن (واضع عبارت پارادایم) هر پارادایمی یک روایت از علم را سرمشق کار خودش قرار می ده و این پارادایمها معمولا قیاس ناپذیرند . با صحبت از پارادایمها دیگه عینی بودن و دقیق بودن علم معنی نمی ده..."  استاد:" ببین پسرم به نظر من در ایران توماس کوهن را نفهمیده اند" وقتی این را شنیدم دنبال دیواری می گشتم که سرم را به آن بکوبم یا پنجره ای که خودم را از آن بیرون پرت کنم....

2-      استاد دوم: یک ترم از کلاس بالا گذشته ودر کلاس درس روش تحقیق قرار است فلسفه علم بیاموزیم! بحث داغی در گرفته سر علم "بومی و غیر بومی "و یا "غربی و شرقی" و از ما اصرار که علم بومی داریم و از استاد انکار که علم  علم است و یک علم بیشتر نداریم و این علم هر کجا که بیشتر تحویلش بگیرند آنجا بیشتر و بهتر رشد می کند و....  ساعتی می گذرد و بعد از استراحت دوباره به کلاس باز میگردیم. استاد بحث را شروع میکند و میگوید:"  3 پارادایم  را در علوم اجتماعی مورد بررسی قرار میدهیم پوزیتیویسم، تفسیر گرایی و انتقادی .... " اینجا دیگر چشمانم راست نمی شود دوباره دست می گیرم و میگویم:" استاد! وقتی لفظ پارادایم را به کار می بریم یعنی اینکه هزار نوع علم داریم هر نگرشی و هر منظری علم مختص به خودش را دارد. وقتی می گوییم پارادایم یعنی هم علم بومی و غیر بومی داریم و هم علم غربی و شرقی و هم علم مردانه و زنانه و تا دلتان بخواهد از این دو گانه ها...." استاد بحث را عوض می کند و میگوید البته بستگی دارد منظور شما از علم بومی چه باشد؟!!!!!" دیگر چیزی نمی گویم....

3-      استاد سوم: در درس بینش های جامعه شناسی  استاد قرار است  این ترم  پارادایمهای  مرسوم جامعه شناسی کلاسیک را برایمان بگوید. استاد میگوید چون اینها تقلیل گرا بودند انتقادات بسیاری بهشان وارد است . ما ترم آینده جامعه شناسان تلفیق گرا را توضیح میدهیم!!( کوهن از قیاس ناپذیری پارادایمها می گفت چه برسد به تلفیق پارادایمها!)"... دیگر دست نمیگیرم. دیگر گوشم از این حرفهای عجیب و غریب پر شده! فقط دلم به حال توماس کوهن می سوزد که بارها و بارها این اساتید ما تنش را در گور می لرزانند!!! بیچاره توماس کوهن! بیچاره علوم انسانی ما!

 

------------------------

وقتی پست "

" را می نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم این موضوع اینقدر دامنه دار شود.  سایت همت و رجا موضوع دعواشان به جای بررسی نظرات  نویسنده آن کتاب شده  خود نویسنده و اینکه اولین بار چه کسی فرای را به ایران دعوت کرد و...

بعد از صحبتهای مشایی همه نگاهها فقط معطوف سخنران شد و بد وبیراه گفتن به او و نه صحبتهاش!  هر چه میگردم که کسی مضمون صحبتهای مشایی (یا همان نظرات ریچارد فرای در کتاب عصر زرین فرهنگ ایران)را نقد کرده باشه اما.... بیچاره ما!


 
comment نظرات ()
 
 
من، مرگ جامعه شناسی ، افغانستان ،مشایی و باقی قضایا!
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

1-      اول اینکه ترم شروع شده و درسها، تلخیصها، ترجمه ها و ارائه های درسی( که برای من غیر رسمی اند!) یک طرف، و مطالعات رسمی! خودم در طرف دیگر این اجازه را بهم نمیدهند که مثل تابستان (فِرت فِرت!) اینجا را بروز کنم. برای همین این اجازه را از خوانندگان میطلبم که همه آنچه را که قصد داشتم در پستهای جداگانه بنویسم موجزانه! در این پست بیاورم.

 

             

2-  مشایی:   این روزها موضوع اصلی بحثهای گعده های  به اصطلاح اصولگرایان و بچه حزب اللهی ها جناب مشایی است. میگویند و تبلیغ میکنند که احمدی نژاد تحت تاثیر مشایی عمل میکند و در حقیقت کنترل بخشهای مهمی از دولت در دستان مشایی است. اصولگرایان اعتقاد دارند که مشایی نامزد مورد نظر احمدی نژاد در انتخابات آینده است و اقدامات مشایی در ارتباط گرفتن با اپوزیسیون و هنرمندان و... را از همین موضع تفسیر میکنند.آنها میدانند که شورای نگهبان صلاحیت مشایی را تایید نمیکند و بیم آن دارند که به همین دلیل احمدی نژاد بازی را به هم بزند و به اصطلاح خودشان فتنه دومی به راه بیافتد و.... به همین خاطر شمشیر را از رو بسته اند و راست و دروغ مشایی را مساله و معضل اصلی کشور گرفته اند.

ولی بنده با شناختی که از احمدی نژاد دارم جوری دیگر به مساله نگاه میکنم: اول اینکه به گفته دوست و دشمن  احمدی نژاد بسیار زیرک است .مشایی نامزد احمدی نژاد نیست و احمدی نژاد این آدم را نگه داشته تا از پتانسیلهایش استفاده کند و با بحثهای انحرافیش همه را سرگرم کند تا وی بتواند به فعالیتهای اجراییش برسد. اما گزینه مورد نظر احمدی نژاد برای انتخابات آینده که بتواند راه وی را ادامه دهد کیست؟ راستش هیچکس نمیداند و در ماههای آخر دوره احمدی نژاد مشخص میشود، چون او همیشه در دقیقه 90 تصمیم میگیرد. امام مسلماً مشایی نیست چون  حضور مشایی برایش هزینه سنگینی دارد. مشایی سال آخر ریاست جمهوری احمدی نژاد به اصطلاح "کله" پا میشود تا هم دل اصولگرایان به دست آید و هم فضا برای نامزده تازه وارد مورد نظر وی آماده شود. به  نظرم علت اخراج لنکرانی و فتاح از هیات دولت نیز به همین خاطر بود.آنها  موفقیتها و نیز محبوبیت زیادی کسب کرده بودند و به علت نزدیکی که با اصولگرایانی چون زاکانی و قالیباف و توکلی داشتند امکان داشت در انتخابات آینده روی دست احمدی نژاد بلند شوند. من به زیرکی و کیاست این مرد و پرتی خودمان!ایمان دارم.عینک

 

3-  دانشگاه:   نمیدانم کجا بود که اولین بار اصطلاح مرگ جامعه شناسی را خواندم، اما مطالعات انتقادی که در باب علوم اجتماعی داشتم مرا به همین موضوع نزدیک کرده است. بعدها متوجه شدم این عبارت را برای اولین بار در دکتر کچوییان در همین دانشکده خودمان مطرح کرده بود.

اولین جلسه یکی از درس های این ترم یکی از اساتید جامعه شناسی زده! از معضلات پیش روی جامعه شناسی در ایران و شرایط آنومیک ایران  گفت. من که با دلی پر از جامعه شناسی این ترم را آغاز کرده بودم از استاد اجازه خواستم تا در مقابل از مشکلات معرفت شناختی و روش شناختی جامعه شناسی بگویم. بحث بالا گرفت و درنهایت همین موضوع مرگ جامعه شناسی را پیش کشیدم که دیدم استاد عصبانی شد و پس از ردیف کردن افتخارات گذشته خود بدون نام بردن از کچوییان شروع به انتقاد از وی کرد که : (اینهایی که این حرفها را میزنند در انگلیس درس خوانده اند و ما آمریکا درس خوانده ایم و این حرف در دوره تاچریسم مطرح شده و واضعان این موضوع در ایران خودشان نمیفهمند که چه میگویند و ما تا مدرن نشده باشیم نباید از این حرفهای پست مدرن بزنیم!!!!! و.... ) اما به علت کمبود وقت فرصت ادامه بحث نبود .بعد از کلاس دوستی کنارم کشید و تذکر داد:( اگر همینطور ادامه بدی باید بری درس رو حذف کنی ...) و این تذکر باعث شده که در کلاسها با احتیاط بیشتری بحث کنم، که ما به اینجا از پی مدرک آمده ایم!

 

4-  مرگ جامعه شناسی:   انتقادات گاهاً پراکنده ای در کتابها و مقالات مختلف  واز موضع دین و سنت بومی  نسبت به علوم انسانی مدرن صورت گرفته ولی منقح نشده و عمومی نگشته است و آن طرفیها هم تعمداً به این انتقادات جوابی نمیدهند که مبادا این انتقادات جنبه عمومی تری بیابد. یکی از ماهنامه های روشنفکری در شماره اخیرش به موضوع سیر تحول جامعه شناسی در ایران پرداخته ولی من هنوز فرصت نکرده ام که مطالعه اش کنم اما در نگاهی گذرا مطلبی که توجهم را جلب کرد مقاله ای بود که یکی از همین وابستگان روشنفکری جامعه شناسی زده ! در پاسخ  به موضوع مرگ جامعه شناسی و در واقع پاسخ به دکتر کچوییان نگاشته بود. سابقاً آنها میزدند و ما باید دفاع میکردیم و در اینجا کچوییان عالمانه  زده بود و آنها داشتند دفاع میکردند. این یعنی اینکه کچوییان بر موضع مناسبی دست گذاشته است و الگوی مناسبی است برای جنگ....!

 

۵-  افغانستان: یکی از همکلاسیهایم  "نبی احمدی" است. دانشجویی  که از طرف دولت افغانستان برای تحصیل در جامعه  شناسی بورس شده است. او شیعه است و علاقمند به انقلاب اسلامی! و همین باعث شده که با هم طرح رفاقت بریزیم. حضور دانشجویان از دیگر کشورها فرصت مناسبی است برای ایده صدور انقلاب اسلامی ،که اما با این وضعیت نامناسب دانشگاهها بیشتر به یک تهدید تبدیل شده است.متاسفانه در کلاسمان غیر از من کسی او را تحویل نمیگیرد و در همین مدت کوتاه آشناییمان دعوت شده ام به افغانستان! قبل تر علاقه زیادی به دیدن افغانستان داشتم  و حالا که دیگر یک برادر مسلمان و شیعه  افغانی  میزبانم شده فرصت را از دست نخواهم داد. از همین حالا  داریم برنامه ریزی میکنیم و بامیان که به قول دوستم از نظر تاریخی پر جاذبه است اولین بازدیدگاه ما در این سفر خواهد بود.سفری که  احتمالا تابستان آینده در انتظارم است.:)

------------------------------------------

معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی


 
comment نظرات ()
 
 
سرگذشت وسوانح دانشگاه در ایران
نویسنده : میثم مهدیار - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

نقد و بررسی یک کتاب:سر گذشت و سوانح دانشگاه در ایران ( بررسی تاریخی آموزش عالی و تحولات اقتصادی ، اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی موثر برآن)مقصود فراستخواه،1388،انتشارات رسا، 870 صفحه

----------------------------------------------------------------------- 

الف: نگاه کلی به کتاب و نویسنده: مقصود فراستخواه از وابستگان جریانات روشنفکری متاخر در ایران که دارای دکتری برنامه ریزی  و توسعه آموزش عالی است در این کتاب 870 صفحه ای سعی کرده سیر تعویق،تمهید،تکوین،تاسیس،تکثیر و توسعه نهاد دانشگاه  در ایران را بررسی کند.موضوعی که اگر بانگاه بومی و به دور ازحب و بغضهای  روشنفکرانه بررسی گردد میتواند تا حدودی گره گشای وضعیت بحرانی و نا به سامان دانشگاه ایرانی باشد. امری که متاسفانه نویسنده با نگاه مدرنش و با تمام جد وجهدی که به خرج داده نتوانسته است بدان دست یابد.اما با این حال خواندن این کتاب را به  علاقه مندان آسیب شناسی  نظام دانشگاهی ایران و نیز مباحث نهضت نرم افزاری توصیه میکنم!

 

کتاب سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران نوشته مفصود فراستخواه

 

مهمترین نقطه مثبت کتاب بررسی چند جانبه و تاریخی زمینه های مختلف شکل گیری دانشگاه در جهان و به تبع آن در ایران است که به نوعی در زمینه جامعه شناسی علم و معرفت قرار میگیرد. اما مهمترین ضعفهای کتاب نوعی نگاه تقلیل گرایانه و تحویل همه تحولات و پیشرفتهای معرفتی غرب و ایران به رشد تجارت بازرگانی است و به عبارتی ، نوعی از  جبرگرایی اقتصادی (همچون مارکسیم) بر تحلیلهای نویسنده حکمفرماست.همچنین نویسنده تاریخ تحولات ایران معاصر و انقلاب اسلامی را در چهار چوب نظریه نوسازی تحلیل کرده است.

تجزیه غرب مدرن به سه عنصر سیاسی، فرهنگی وعلمی و انتقاد از سیاستهای  استعماری و استثماری غرب در قبال ایران و در مقابل استقبال از سیاستهای فرهنگی و علمی غرب در برابر ایران و برکشیدن آه حسرت! از تعویق  تاسیس دانشگاه مدرن در ایران (که به مثابه استثمار علمی و فرهنگی است) از رویکردهای جالب کتاب است و نویسنده فراموش میکند که سیاستهای استعماری غرب  نتیجه نگاه دنیاگرایانه و طبیعت گرایانه آنان در علم و فرهنگ است!

الگو گیری از نگاه مستشرقان غربی در توجه به تمدن ایران و اسلام ، استفاده از منابع تاریخی  پژوهندگانی همچون آدمیت،کسروی،یحیی دولت آبادی و... که بغضهای شخصی و گروهیشان در ضدیت با اسلام وشیعه زبانزد است از ارزش علمی این اثر کاسته است.

مقصود فراستخواه

 ب: نکات جالبی از  کتاب که به اضافات و افاضات  راقم این سطور آلوده گشته!( این اضافات با کروشه جدا شده اند):

1-نویسنده اولین سابقه شکل گیری علم ومعرفت و نظم وقانون  در جوامع را ، 4000 سال پیش از میلاد و در سرزمین سومریان( میان دجله و فرات )می یابد.مولف کتاب، رشد اقتصاد بازرگانی  به جای کشاورزی  را بر اثر رشد صنعت دریانوردی و در نتیجه تبادل فرهنگی با دیگر ملل را باعث و بانی آن میداند [ البته این نگاه متمایز از نگاههای روشنفکران قرن 18 غربی است که یونانیان را اولین فرزانگان و عالمان میدانند و در ایران نیز طرفداران پرو پا قرصی دارد. به عنوان مثال به آثار سید جواد طبابایی مراجعه شود] 

2- اولین جرقه های علم ودانش در ایران در زمان صدارت انوشیروان در دربار ساسانیان  پدیدار میشود. در رقابتهای ایران و روم  عده ای از فرزانگان یونانی به ایران پناهنده میشوند و دانشگاه جندی شاپور توسط طبیبان سریانی، مسیحی، یهودی و یونانی تاسیس میشود.[با انقراض هخامنشیان توسط اسکندر مقدونی و جانشینانش که حامل سنت یونانی بودند اختلاطی از سنت مادی گرایانه  یونانی و باستانی ایران بر فضای معرفتی  ایران حاکم شد. این اختلاط معرفتی توسط ایرانیان باستان که مردمی موحد بودند مورد پذیرش واقع نشد و در نتیجه ساسانیان که وارث این اختلاط معرفتی بودند پایگاه مردمی نیافتند و با ورود اسلام از میان رفتند.تاسیس جندی شاپور هم در همین فضای معرفتی شکل گرفت]


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
 



-->