۱- از نظر بعضی ها نمایشگاه کتاب بزرگترین رویداد فرهنگی سال جمهوری اسلامی است چون حدود ۵.۵ میلیون نفر در سال گذشته از این نمایشگاه بازدید کرده اند. اینکه این آمار را از کجا به دست آورده اند خودش جای سوال دارد اما دیگرانی هستند که نمایشگاههای کتاب را بزرگترین رویداد ضد فرهنگی می دانند. ساده ترین دلیلشان هم این است که نمایشگاه کتاب به فروشگاه کتاب تبدیل شده و چرخه تولید- توزیع- مصرف کتاب را به هم زده و کار کتابفروشی های خرده پا در تهران و مخصوصا شهرستانها را با مشکل جدی مواجه کرده است. (برای روشن تر شدن موضوع اینجا و اینجا را بخوانید).

(کتابهایی که از نمایشگاه امسال خریدم)
نظرات ()جناب آقای مهدیار
سلام علیکم
خوشحالم از این که بحث و گفتگویی جدی درباره طب سنتی یا طب اسلامی در سایت الف آغاز شده است. امیدوارم سطح علمی بحثها ارتقاء پیدا کند و به روشن شدن ابعاد مختلف طب سنتی یا طب اسلامی به عنوان مصداقی از علم دینی و بومی بینجامد.
چند نکته ای درباره یادداشت شما به نظرم رسید که شایسته دیدم از همین طریق به اطلاع شما و خوانندگان محترم بحث درگرفته درباره طب اسلامی! و مدرن! برسانم:
نظرات ()
مدتی است که سایت الف میزبان مناظره ای پیرامون طب سنتی و طب مدرن است و طرفداران و منتقدان هر دوطیف دیدگاههای خود را بیان می کنند. در جدید ترین مطالب منتشره در سایت یکی از پزشکان با ارسال یادداشتی با عنوان "نقدی بر ادعاهای آقای روازاده" ابتدا دکتر روازاده را مصداق کامل طب سنتی گرفته اند و چون به برخی دعاوی ایشان انتقاد داشته اند کل طب سنتی را زیر سوال برده اند.
لازم به ذکر است نزدیک دو دهه است که در غرب به خاطر انتقادات فراوانی که به عوارض طب مدرن شده است "طب مکمل" و "طب کل گرا" کم کم جایگزین طب مدرن کلاسیک شده اند و در واقع روشهای طب سنتی به کمک روشهای مدرن آمده اند تا از عوارض آن بکاهند. اما هنوز این جایگزینی ها در ایران رایج نشده،عده ای شمشیر از رو بسته اند. اما با توجه به اینکه هم در یادداشت این دوست عزیز و هم در کامنتهایی که در ذیل مطالبی که در بالا به آنها اشاره شد، بعضا دیدگاههای تاریخ گذشته(هر چند دوست ندارم این عبارت را به کار ببرم) اما رایجی(مخصوصا در ایران) در مورد "علم" وجود دارد لازم دیدم نکاتی را خدمت این دوست عزیز و همفکرانشان (که البته کم تعداد هم نیستند و تقریبا همه رسانه های جمعی مخصوصا صدا وسیما میزبان هر روزه آنان است ولی کمترین نقد به طب مدرن را با بدترین الفاظ پاسخ می دهند) عرض کنم.
البته من در مقام رد یا قبول دعاوی جزیی امثال آقای روازاده یا مخالفانشان نیستم و فی المثل نمی توانم اثبات یا رد کنم که "نمک دریا ید دارد یا خیر!" بلکه بحثم هستی شناسانه و معرفت شناسانه است. بحثهایی که متاسفانه در دانشگاههای ما کمتر به آنها پرداخته می شود. در ادامه در چند بند سعی می کنم با چند مثال عینی و تجربه زیسته بتوانم منظورم را به خوانندگان برسانم و در نهایت آماده دریافت اظهار نظرهای دوستان در این باره هستم.
نظرات ()
انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسیده و امواج آن تا قلب اروپا رفته بود.جمعیت مسلمانان در قلب اروپا در حال افزایش بود و با فروپاشی یوگوسلاوی، بوسنیایی های مسلمان در پی استقلال بودند. در آغاز قرن بیست و یکم و با تحریک پنهان اروپایی ها صرب ها وارد بوسنی شدند و با انگیزه پاکسازی نژادی از قتل و غارت و تجاوز و آدمخواری کم نگذاشتند. اما در این میان هیچ کدام از نهادهای بین المللی کاری نکردند. گذاشتند تا صربها هر کاری می خواهند انجام دهند و در مقابل سربازان سازمان ملل 8 هزار مسلمان به قتل رسیدندو بیش از 300 هزار غیرنظامی کشته و هزاران زن مسلمان مورد تجاوز قرار گرفتند. وقتی کار از کار گذشت و صربها به اهداف مورد نظر خودشان و متمدنان قرن بیست و یکمی غربی رسیدند آمریکایی ها و غربی ها با تاخیری سه ساله با ژست میانجی گرایانه وارد میدان شدند و جنگ در 1995 به پایان رسید و حالا نوبت صربها بود که به عنوان جنایتکاران جنگی محاکمه شوند. بعد از آن هالیوود دست به کار شد و سعی کرد مثل همیشه با تحریف تاریخ نه چندان گذشته آمریکایی ها را مخالف صربها و منجی بوسنیایی ها نشان دهد. آخرین محصول این تحریف فیلم "خون و عسل " خانم آنجلینا جولی است. فیلمی که در آن یک زن مسلمان در میانه نسل کشی بوسنیایی های مسلمان عاشق یک سرباز صرب می شود و البته قرار است روایتی انسانی و صلح طلبانه! از این نسل کشی غربی های متمدن برای جهانیان به نمایش گذاشته شود.
اما درایران مساله جور دیگری رقم خورده شد. جنگ تحمیلی صدام علیه ایران با تحریک و کمک آمریکایی ها و با کمک میراژهای فرانسوی و تانکهای روسی و سلاحهای شیمیایی آلمان ها و دلارهای نفتی عربها به نتیجه نرسید و فرهنگ غنی ایثار و شجاعت و شهامت ایرانِ سرکش! را رامِ کابوهای غربی وحشی نکرد و ایران در مسیر استثمار جهانی غرب قرار نگرفت. پس باید صحنه جنگ عوض می شد و این فرهنگ به یغما می رفت. یکی از این مسیرها تحقیر فرهنگ بومی با نگاههای شرق شناسانه و غربگرایانه بود. نگاههایی که در آنها ایرانیان ملتی تک رو!، خشونت طلب، دروغگو ، تنبل، دو رو، متملق و چاپلوس، بدبخت و بیچاره و هر صفت نا مربوط دیگری که فکر کنید، به حساب آمدند. تنها با له کردن این فرهنگ غنی و ریشه دار بود که می شد راه را برای تسلط دوباره غرب بر ایران باز کرد. برای همین پیاده نظام هژمونی غرب در علوم اجتماعی در ایران به راه افتاد و پرچمداری تخریب این فرهنگ را بر دوش گرفت. جامعه شناسی خودمانی، خلقیات ما ایرانیان ، فرهنگ سیاسی در ایران، استبداد زدگی ما ایرانیان و... ازنویسندگانی چون کاتوزیان و بشیریه و طباطبایی و... تنها عنوان تعدادی از این کتابها و مقالات هستند که به اصطلاح با روانشناسی اجتماعی ایرانیان منفی گرایی نسبت به فرهنگ ایرانی را در دستور کار خود قرار دادند تا توجیه عقلانی ! لازم برای مدرن شدن ایرانیان از نظر فرهنگی فراهم شود.
فیلم های امثال فرهادی(از جمله ی فیلم اخیر و نیز درباره الی و چهارشنبه سوری) ، کاهانی ، کیارستمی و البته اکثر فیلمهای جشنواره ای سه دهه اخیر با انواع آروغ های روشنفکرانه شان این رسالت خطیر ! را در عرصه هنر سینمایی به کار گرفته اند تا ایران و ایرانی ها را دروغگو و... تعبیر و تفسیر کنند که دیگر جای زندگی نیست. ملتی که حتی به پناهنده های عراقی ای که روزی روزگاری نه چندان گذشته فرزندانش را کشته بودند ولی اکنون بی پناه شده بودند، امان داد و از آنان مهمان نوازی کرد و چه بسیار است از این دست مولفه ها در فرهنگ ایرانی که البته خیلی ها به عمد نمی خواهند ببینند.
و البته چه خوب هر دو این دروغگوها( آنجلینا جولی و اصغر فرهادی ) در یک جشنواره خارجی به هم رسیده اند! با ابن تفاوت که یکی سعی در سفیدنمایی گذشته تاریک خود دارد و دیگری بر عکس! به نظر من هیچ مقاله علمی و هیچ سخنرانی ای بهتر از این عکس نمی تواند عقبه و پیوندهای جریان روشنفکری ما را بهتر بنمایاند!
-------------
پ ن:
1- فیلمهای فرهادی فیلمهای خوش ساختی است ولی یک پدیده را باید در کلیت آن مشاهده کرد
2- مثل اینکه برخی دموکراتهای ما که اتفاقا با روایت فرهنگ و خلقیات ایرانی ها از منظر روشنفکرانی که در بالا ذکر خیرشون بود، شدیدا احساس همذات پنداری می کنند و از این یادداشت عصبانی شده اند! این دوستان دموکرات، آزاد اندیش، تسامح و تساهلی و... 2 کار میتوانند بکنند: اول اینکه سعی کنند نشان بدهند که فاکتهایی که آوردم و روابطی که برقرار کرده ام نادرست بوده که به اینکار می گویند نقد! و دوم اینکه این صفحه را ببندند و زیاد خون نجس خودشون رو آلوده نکنند:)
نظرات ()قرار است در این جریده× از اندیشه پیشرفت ایرانی اسلامی صحبت شود ولی به دلیلی که در زیر به آن اشاره خواهد شد بدون توجه به سابقه طرح این اندیشه در ایران نمی توان پیش رفت. انسجام درونی لازمه پیشرفت در یک حرکت گروهی و اجتماعی است اما آیا این انسجام در درون جامعه ایرانی حداقل در معنا و مفهوم لفظ پیشرفت ایجاد شده است؟ آنچه واضح و مبرهن است این است که شکافهای فرهنگی و یا به قولی تمدنی عظیمی در دویست سال گذشته در میان ایرانیان ایجاد شده است. ایران باستان ، اسلام و غرب سه منبع اصلی تولید این شکافها هستند.شکافهایی که هر روز گسترده تر می شوند و درغفلت مدیران و مسولان و دغدغه مندان فرهنگی کشور ابتدا خود را از طریق مجاری غیر رسمی و لایه های زیرین اجتماع، بسط و نشر می دهند و در مواقع حساس مانند انتخابات 88 نمودی عینی و رسمی می یابند. در این یادداشت مجالی برای بحث در مورد کم و کیف این شکاف ها وجود ندارد و نگارنده بر آن است که بیشتر بر دلایل ایجاد این شکاف تاکید گذارد. فقط در ابتدا باید اشاره کرد که اساسا شکافهای فوق قابل تقلیل به یک شکاف هستند. البته با دو تفسیر مختلفی(سکولاریستی یا توحیدی) که از مساله ایران باستان می توان داشت این شکاف را می توان یا با عنوان شکاف غربگرایی و ایران گرایی با اسلام گرایی ( در تفسیر و تاویل سکولاریستی از ایران باستان ) و یا شکاف غربگرایی با اندیشه ایرانی اسلامی( در تاویلی توحیدی از ایران باستان) تحویل نمود.پس قبل از صحبت درباره اندیشه پیشرفت ایرانی اسلامی باید در پی پاسخ به این سوال بود که این شکاف چرا ایجاد شده است؟
با توجه به اینکه نگارنده خود را وامدار نگاه توحیدی به ایران باستان می داند پس در پی تامل در چرایی ایجاد شکاف غرب- اندیشه ایرانی اسلامی است. در این تامل اولین نکته ای که به ذهن خطور می کند این است که چه شرایطی باعث ایجاد این شکاف در یک تمدن کهن که هزار و چهارصد سال از نوزایی و رنسانس آن گذشته است می گردد. در پاسخ باید گفت اساسا مواجهات تمدنی گذشته مواجهاتی با ریسک مرگ و زندگی بوده است. یک تمدن در برابر تمدن مهاجم با تمام توان ایستادگی می کرده ، چون می دانسته این پایداری به قیمت مرگ و زندگی وی تمام خواهد شد و تمدن مغلوب به طور کامل به رنگ و بوی تمدن غالب در خواهد آمد. اما در چند صد سال گذشته اتفاق نادری افتاده است. تمدنهای مورد هجوم برای تمدن مهاجم فرش قرمز پهن کرده اند! و این البته حدیث بسیاری دیگری از فرهنگهای غیر غربی است. تمدن غرب به عنوان تنها تمدن مهاجم در اعصار اخیر، با رضایت مغلوبین در کنار دیگر منابع هوبت بخش تمدن و فرهنگ آنها قرار گرفته و باعث ایجاد شکاف پیش گفته شده است و البته در برخی نیز به تمامه جایگزین آنها شده است.
برای بررسی علت ایجاد این شکاف خود خواسته و همراه با رضایت تمدن ها و فرهنگ ها (و البته در اینجا فرهنگ ایرانی اسلامی) باید بررسی دو وضعیت وجهه همت قرار گیرد. یکی وضعیت اجتماعی سیاسیِ فرهنگ های مورد تهاجم و دیگری تلقی ای که از فرهنگ مهاجم در ذهن آنها نقش بسته است. بررسی وضعیت اول در مورد ایران و فرهنگ ایرانی اسلامی خود مجال واسعی می طلبد که البته کم نیستند تقریراتی که در این باب به زینت طبع آراسته شده اند اما در این اجمال بر وضعیت دوم تاکید می گردد.
نظرات ()پروژه "زوال و انحطاط اندیشه سیاسی در ایران" سید جواد طباطبایی یکی از مباحث بحث بر انگیز ،محافل روشنفکری ایران در چند سال گذشته بوده است. طباطبایی به مانند دیگر روشنفکران سکولار و به صورت رادیکال تری نه از عقب ماندگی که از انحطاط صحبت می کند و همچنین راهکار رادیکال تری می دهد که نه امتزاج سنت و مدرنیته که طرد سنت و فاصله گرفتن از آن است. عقب مانده را امیدی است تا با تلاش بیشتر و وام گرفتن از گذشته و آینده ( منظور از آینده حالِ غرب است که عقب مانده با نگاهی تک خطی به مسیر پیشرفت و توسعه آن را آینده خود می پندارد) عقب ماندگی خود را جبران کند اما انحطاط یافته باید تمام گذشته خود را ترک و تنها به آینده! بیاندیشد.
سیدجواد طباطبایی در اندیشه خود نگاهی به گذشته میاندازد. وی با بازخوانی آثار اندیشمندانی همچون: فارابی، غزالی، امام فخررازی، فضلالله بن روزبهان خنجی، خواجه نظام الملک طوسی، مسکویه رازی، ابوعلی سینا و ... کار خود را شروع میکند کتابی نیز تحت عنوان ابن خلدون و علوم اجتماعی نوشته که به نظرات ابن خلدون پرداخته است.
در کتاب درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران از خواجه نظامالملک و اندیشه سیاسی ایرانشهری شروع میکند بعد اندیشه سیاسی غزالی، اندیشه سیاسی فخررازی، حکمت عملی، اندیشه عرفانی و در ادامه به دریافت عرفانی از اندیشه سیاسی ایرانشهری و اندیشه فضلالله بن روزبهان خنجی در مورد ایدئولوژی خلافت میپردازد وی کارش را با خواندن دقیق اندیشه پیشینیان آغاز میکند تا به یاری آنها، اندیشه جدید امروز را بازشناسد.
کتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران، به سه بخش تقسیم میشود: سپیدهدم، نیمروز، شامگاه .
در سپیدهدم به زایش اندیشه سیاسی افلاطون و بنیانگذاری فلسفه سیاسی قدیم و ارسطو و پایان فلسفه سیاسی یونانی میپردازد.
در نیمروز اندیشههای فارابی، مسکویه و ابوالحسن عامری تا ابوعلی سینا را مطرح میکند و در بخش آخر نگاهی به خواجهنصیر طوسی و تدوین نظام حکمت عملی، جلالالدین دوانی و سقوط حکمت عملی در سیاست نامه نویسی و از صدرالدین شیرازی تا ملاهادی سبزواری میاندازد.
کتاب دیباچهای بر نظریه انحطاط در ایران را با تشریح تاریخ صفویان آغاز میکند وی با شک و تردید به نام گذاری این سلسله به نام دولت مینگرد و صفویان را یک دولت نمیداند. در ادامه سفرنامههای بیگانگان در مورد ایران، سفرنامههای ایرانیان را مورد مطالعه قرار میدهد. وی تاریخ نویسان را دارای نقش مهمی در ایجاد اندیشه جدید یا انحطاط آن دانسته و اندیشه سیاسی تاریخ نویسان و دورة گذار را بررسی میکند و در خاتمه بخش طرحی از نظریه انحطاط را میآورد. در کل میتوان گفت که مبانی اندیشه طباطبایی سنت و کتابهای قدیمی اندیشمندان و متفکران ایرانی میباشد وی تشریح تاریخ جدید را جز با بازخوانی سنت میسر نمیداند و با مطالعه دقیق آثار پیشنیان نظریه جدید خود را بر آن پایه قرار میدهد.
قبل از بحث در مورد فحوای اندیشه طباطبایی لازم است ابتدا جایگاه وی در مناسبات روشنفکری ایران مشخص شود تا فهم بهتری در مورد اندیشه وی حاصل شود.
نظرات ()
چند برداشت از همایش تحول در علوم انسانی
1- قبل از همایش شک داشتم بروم یا نروم، اصلا احساس خوبی نسبت به همایشها ندارم. اینجا هم همه صحبتهای آقایان را قبلا شنیده و خوانده بودم ، فشردگی سخنرانی ها و پنلها را که دیدم هم مزید بر علت شد چون بعید می دانستم از دل این سخنرانی های 20 دقیقه ای چیزی بیرون بیاید.... اما کمتر کسی است که با دغدغه های این چنینی اسم داوری و میرباقری و فیاض و کچوییان و رشاد و درخشان و پیروزمند و زیباکلام را یکجا ببیند و دلش نلغزد... با این حال و با اینکه تجربه های قبلی نشان می داد که بعید است از همایش استقبال شود با تنی چند از رفقا راهی شدیم ، اما وقتی رسیدم داخل تالار جای سوزن انداختن نبود، خودم را هم داخل راه نداند و مجبور شدم در لابی تالار و از طریق ویدئو پروژکتور برنامه را دنبال کنم... برای همچو منی که فقط آمده بود این برنامه را از غربت در بیاورد! دیدن این همه جمعیت معرکه بود...
2- اگر وحید جلیلی و نشریه راه را محور جمع شدن بچه های جبهه فرهنگی بدانیم باید از این به بعد فرهنگستان را محور جبهه علمی انقلاب اسلامی بشناسیم. فرهنگستان با جمع کردن همه کسانی که به نوعی به مباحث تولید علم دینی و بومی نظری مثبت دارند ، نشان داد شایستگی این عنوان را دارد. جالب اینجا بود که علی مصباح و خسروپناه که در گوشه و کنار به فرهنگستان بد و بیراه می گفتند نیز به نوعی در هیات داوری و یا برگزار کنندگان همایش حضور داشتند و حتی در کتابچه ای که فرهنگستان در معرفی همایش و کادر علمی آن چاپ کرده بود از آنان به نیکی یاد شده بود! به نظرم همین اخلاق نرم و لطیف فرهنگستانی ها در کنار آن حرفها و ادعاهای خشن! و رادیکال(به معنای بنیادی و نه تندروانه!) این همه آدم را از شیراز و ایلام و قم و... اینجا کشانده بود.
3- انگار فرهنگستانی ها که این چند سال گذشته در حوزه قم مورد بی اعتنایی علما و طلاب قرار گرفته اند به پیگیری تحول در علوم انسانی از طریق دانشگاهها امیدوارترند تا حوزه ها و این را می شود از مکان و نحوه برگزاری همایش فهمید.
4- حداقل فایده همایش برای من دیدن دوستان قدیمی بود:اساتید سابقی که از وجوشان بهره ها برده بودم، رفقایی که با همین دغدغه ها از دانشگاه شیراز به سمت معصومیه و باقرالعلوم و دانشگاههای تهران هجرت کرده اند و هر سال بر تعداد آنها اضافه می شود، رفقای طلبه و دانشجوی قدیمی که سابق دغدغه عدالت خواهی داشتند و امروز در سنگر علوم انسانی اند....
5- اولین بایسته یک تحول علمی، دیدن هم دغدغه ای ها ! در قالب یک جبهه و دوری از تخطئه یکدیگر است و احتمالا فرهنگستان هم بیشتر از این جهت یعنی جمع کردن همه اساتید ودانشجویان دغدغه مند دور هم به عنوان یک جبهه ، ونه صرف یک همایش علمی دست به چنین ابتکاری زده بود....
گزارشی از همایش:
مناظره، تشکیل جبهه فرهنگی، طبقهبندی علوم، بازنگری در تعریف فقه
نظرات ()قدرت" از مقولههای بنیادین در فلسفهء سیاسی است که درباره آن مطالب بسیاری نوشته شده است اما هیچ تعریفی وجود ندارد که عموما مورد توافق باشد و تعریف قدرت هنوز به عنوان موضوعی مورد مجادله باقی مانده است. (راش 1377, 46) به قول گالبرایت پرداختن به موضوع پیچیده قدرت نوعی تتبع است که هدفش نه بسط معلومات که حذف مجهولات است. (گالبرایت 1381, 9)
تعریف قدرت: ماهیت شناسانه یا تسمیه گرایانه؟
کارل پوپر می گوید که ما نمی توانیم تعریفی ماهیت شناسانه(تعریف بر اساس چیستی اشیا) از پدیده های اجتماعی داشته باشیم چون بر سر ماهیتها امکان تفاهم نیست و این روش تاکنون نتیجه ای در بر نداشته است و بحثهای انجام شده به تعاریف مسلم و واضحی از مثلا قدرت، دموکراسی و... نیانجامیده است. او اعتقاد دارد که ما باید به جای پرسش درباره چیستی اشیا و مقولات، موضعِ رفتار و شرایط اشیا و مقولات را بررسی کنیم و آنها را صرفا با نمادها و برچسبهای اختصاری معرفی کنیم تاراه پیشرفت علمی هموار شود(نوعی اصالت تسمیه گرایانه). (نبوی 1388, 35،36) انتقادات زیادی به این برداشت پوپر شده از جمله اینکه او ماهیت شناسی را با ذات شناسی اشتباه گرفته و اصلا بدون ماهیت شناسی علم پیشرفت نمی کند که در علم هم چیستی ها و هم چگونگی ها مهم هستند.(همان ض.37،38) و اغلب نظریه نظریه پردازان علم سیاست(همانگونه که خواهیم دید) هرکدام سعی کرده اند تعریفی ماهوی از قدرت ارائه کنند که ما در این مقال و به مقتضای درس جامعه شناسی سیاسی به بررسی موجز چند نمونه از این نظریات در دو دوره مختلف تاریخ اندیشه سیاسی غرب یعنی " مدرن و پسا مدرن" پرداخته و بعضی از آنان را به صورت تطبیقی برجسته می کنیم.
مرور کلی بر مفهوم قدرت از باستان تا عصر پسامدرن
"از افلاطون در عصر باستان تا نیمهء قرن 19 و اکنون در مباحث پست مدرنیسم،«قدرت»همیشه در کانون توجه اندیشهء سیاسی بوده است.جدال افلاطون با اصلِ«قدرت،حق است»،سرآغاز شکلگیری«فلسفهء حق»بوده است.امّا اکنون،پس از گذشت قرون متمادی،اندیشمندان پست مدرن تأکید بسیار بر این نکته دارند که«فلسفهء حق»توجیهگر قدرتهای حاکم شده است. در اندیشهء مدرن،قدرت سیاسی ضرورتی پنداشته شده است که تأمینکنندهء بقا،کمال و سعادت عمومی افراد است.لوایاتان هابز ضامن بقای افراد،دولت مطلق هگلی نمایندهء روح کمالیافته،و دولت پرولتاریا حامل رسالت نجات بشر محسوب میشود. بدین سان،اندیشهء مدرن با نگرشی که در نهایت توجیهگر قدرت سیاسی است به مقولهء قدرت میپردازد.امّا دیدگاه پست مدرنیست در برابر چنین نگرشی دست به تقبیح قدرت میزند.نیچه،هایدگر، فوکو و لیوتار به گونهای به پرسش قدرت میپردازند که بیانگر نقدی بنیادین از وجوه مختلف قدرت در دنیای مدرن است." (منوچهری 1376, 32)
تقسیم بندی کلی از مفهوم قدرت در دنیای تجدد
پس در اینجا لازم است قبل از بیان نظریات در دوره های مختلف، به دو رویکرد متمایز به قدرت از زمان شکل گیری مدرنیته به این سو اشاره کنیم و نظریات را در پناه این دو رویکرد بررسی کنیم:
آرکلگ در کتاب چهارچوبهای قدرت در یک تقسیمبندى گویا دو نوع خط سیر «استمرار»و«عدم استمرار»را در تبارشناسى مفهوم قدرت شناسایى مىکند.خطر سیر نخست با هابز آغاز و با لوکس پایان مىپذیرد.در این خط سیر افرادى چون مارکس، راسل، وبر، پارسونز، رانگ، نیوتن، گیدنز، هانا آرنت، رابرت دال، بچراچ و باراتز و...قرار مىگیرند و«خط سیر دوم»با گسست معرفتشناسى میشل فوکو آغاز و در گفتمانهاى«فرا- ساختارگرایان»، «فرا-مارکسیستها»و«فرا- مدرنیستها»مدلولهاى مختلف به خود مىگیرد. (کلگ ص. 12به نقل از زرومی ص.48).بر خط سیر دوم آموزههاى ماکیاولى مؤثر بوده است.از این جهت ماکیاولى و هابز به عنوان آغازگران بحث قدرت مورد تحلیل قرار مىگیرند.
در«خط سیر اول»پیشکسوت نظریه سیاسى در قرن هفدهم(هابز)به علوم اجتماعى اواخر قرن بیستم اتصال پیدا مىکند.در واقع در اینجا از هابز تا لوکس، عنصرمحورى فهم دوره مدرن از قدرت فرض شده است.«خط سیر دوم»به دوره جدید از فهم قدرت که عمدتا در افکار شخصى چون فوکو نمود پیدا کرده و روایت منسجم گذشته را زیر سؤال مىبرد مربوط مى گردد.تا قبل از تعابیر خط سیر دوم به نظر مىرسید که مباحث قدرت از انسجام نسبى برخوردارند.در واقع برداشت «علّى»از قدرت به عنوان برداشتى که قدرت را مفهومى عام و مشترک مىدانست بر نظریات سیاسى حاکم بود.این برداشت در دوران اخیر با تأکید بر وجه ایجابى بودن قدرت(نه فقط سلبى بودن آن)توسط فوکو و پیروان او مورد چالش قرار گرفت.در برداشت جدید دیگر ساختار روایتى گذشته مورد قبول نیست.
با توجه به روش تبار شناسانه کلگ ، او به خوبی توانسته است بین شرایط سیاسی اجتماعی که هابز و ماکیاولی در آن می زیسته اند با نگاه آنها به مقوله قدرت سیاسی رابطه ای وثیق تصور کند.
نظرات ()
حق بشر چیست؟ از کجا می آید؟ این سوالی است که بعد از مباحثه ای کوتاه در کلاس درس سمینار شهری-روستایی ذهنم را به خود مشغول کرده است.
استاد برای حل مسائل شهری به جامعه شناسی خوشبین است و وقتی از او می پرسم از کدام جامعه شناسی صحبت می کنید؟ پوزیتیویستی؟ پدیدارشناسانه؟ یا انتقادی؟ استاد با ارجاع به قیامهای عربی اخیر می گوید جامعه شناسی ای که برآمده از توده مردم و مبتنی بر حقوق بشر باشد! بگذریم که مثل همیشه این لفظ "مردم" گوشت قربانی استدلالهای سیاسی ماست و می خواستم بپرسم که کدام مردم؟ مسلمانها! سکولارها! و....
آنچه که دریافته ام این است که حق بشر از نیاز بشر بر می خیزد! در حقیقت حقوق بشر همان پاسخها به نیازهای اساسی بشر است. مثلا ًبشر نیاز به آزادی و عدالت دارد و دست یابی به آنها می شود جزو حقوق بشر. اما نیاز بشر از کجا می آید؟آیا نیازهای بشر همیشه یکسان بوده است؟ آیا نیازهای همه گروهها و اقوام بشر یکسان هستند و بالتبع حقوق همه آنها هم یکسان است و می توان از مقوله ای به نام "حقوق بشر" صحبت کرد؟ شاید عده ای در پاسخ از نیازهای مرکزی و اساسی ای صحبت کنند که ورای زمان و مکان ، در همه ابنا بشر یکسانند و حقوق بشر جهانی را می طلبند! .درسطح هستی شناسانه قبول ! اما در سطح معرفت شناسانه چه؟ این نیازهای اساسی را چه کسانی تشخیص می دهند؟ بر طبق چه ملاکی؟ آیا این ملاکها نیز عام و جهانشمولند؟ چطور پس همجنس بازان تا دیروز حق حیات اجتماعی نداشتند و امروز همه دنبال احقاق حق آنانند؟ چطور حجاب دختران مسلمان دیگر جزو حقوق بشر نیست؟
آیا مسلمان ساکن جامعه اسلامی که برای رسیدن به تعالی دلخواهش نیاز دارد که صبح تا شب چشمش به این قیافه های عجیب و غریب مانکن های خیابانی نیافتد حق و حقوقی ندارد.... اما جلوگیری از حضور بی حجابان در منظر عموم می شود خلاف حقوق بشر!
چقدر از نیازهای امروز بشر را رسانه ها می سازند؟ رابطه حقوق بشر و رسانه ها چه می شوند؟ رابطه حقوق بشر و قدرت چیست؟
نظرات ()مطلب زیر پاسخی است که برای یکی از دوستان در گوگل گروپ "مطالعات اجتماعی اسلامی" (islamicsocialstudies) فرستاده ام. ابتدا قسمتهایی از نوشته آقای جمشیدی و در ادامه نظرم را آورده ام:
- "آیا «جامعه شناسی» به صورت «ذاتی» سکولار است یا «عرضی»؟ این خیلی مهم است! من معتقدم «عرضی».استاد مطهری و استاد مصباح و استاد رحیم پور هم چنین نظری دارند..... الفاظی که ذاتاً بار ارزشی دارند و حامل ایدئولوژی هستند مثل دموکراسی، فردگرایی ، توسعه و از این قبیل و الفاظی که ذاتاً بار ارزشی ندارند مثل جامعه شناسی، پارادایم، استدلال، روان شناسی و اقتصاد. به عنوان مثال، جامعه شناسی ظرفی است که میتواند محتوای دینی یا سکولار را بپذیرد....
--------------
آیا لفظ جامعه شناسی خنثی است؟ اما آیا آنطور که دوستمان به تبع از شهید مطهری فرموده اند لفظ جامعه شناسی خنثی است و این نوع استفاده ماست که می تواند آنرا دینی یا سکولار کند و بالتبع ما می توانیم از جامعه شناسی سکولار یا جامعه شناسی دینی صحبت کنیم و نیازی نیست که معرفت اجتماعی جدیدی ایجاد شود ودر نهایت اینکه میتوان همین جامعه شناسی موجود را با تغییراتی دینی کرد؟ به نظرم برای پاسخ به این مسئله بد نیست نگاهی تاریخی به مساله داشته وابتدا به این سوالات پاسخ داد که:لفظ جامعه شناسی و به طریق اولی تر لفظ جامعه، کِی ، توسط چه کسانی و چرا تاسیس شد؟ چرا تا قبل از آن از این لفظ استفاده نمی شد؟ 1- داستان از آنجا آغاز شد که بورژوازی شهری که در آغاز رنسانس عَلم مبارزه با کلیسا را برافراشته و قصد داشت خود را از یوغ دین کلیسایی نجات دهد باید بدیلی برای هویت دینی ای که به صورت غالب توسط کلیسا تعریف و گسترده شده بود ،برای خود بر می ساخت. آنها هویت محلی ، نژادی و سرزمینی را بهترین جایگزین برای هویت دینی یافتند و بدین ترتیب هویت دولت- ملتی در عرصه سیاسی شکل گرفت. نمود اجتماعی این دولت – ملت "جامعه" بود. یعنی اجتماعی از مردم که زیر بیرق یک دولت- ملت(nation-state) گرد آمده اند. پس جامعه واحدی اجتماعی است که هویتش را و امکانش را در مردمی همخون وهم نژاد ، هم سرزمین یا هم تاریخ (همه یا بعضی از این موارد) می یابد و این تعریف از جامعه خلاف صریح نگاه دینی است که : هویت را بر مبنای فطرت الهی بنیان می نهد و نه عوامل فرهنگی و سرزمینی! 2- دوستان عزیزی که لفظ جامعه را خنثی می دانند باید به این سوال جواب بدهند که مثلا جامعه ایران چیست؟ حدش کجاست؟ چه کسانی را شامل این جامعه ایرانی میدانند؟آیا جامعه ایرانی برمبنای تاریخ مشترک ماست؟ بر مبنای یک واحد جغرافیایی مشترک است؟اگر اینگونه است پس حد جامعه ایرانی تا منتهی الیه افغانستان امروزی کشیده می شود که آنها تا همین صد و اندی سال گذشته با ما در سرزمین ایران مشترک بودند و همینطور است در مورد شهرهای شمالی که در آن عهدنامه های ننگین قجری از ایران جدا شدند و نیز بحرین! آیا حد جامعه ایرانی بر مبنای مذهب مشترک است؟ اگر اینطور است پس دورتا دور ایران را باید از جامعه ایرانی حذف کنیم که مذهبشان متفاوت از قسمتهای میانی ایران کنونی است. آیا جامعه ایرانی را مرزهایی که انگلیسی ها برایمان کشیده اند تعیین می کند؟ 3- اصولا نسبت لفظ جامعه با الفاظ اجتماعیِ قرآنیِ:" قوم ، امت و ملت" چیست؟ (و این مهمترین سوال است). آنچه مسلم است اینکه هیچکدام از این الفاظ مثلا بر مبنای سرزمین مشترک(که شاخصه مقوم لفظِ امروزین ِجامعه است) تکیه ندارند. 4- به وجه دیگری هم شکل گیری لفظ "جامعه" را روایت کرده اند: وقتی انسان مدرن خدا را کشت و نفس اماره اش (subject) را به جای آن نشاند ، خود را قادر متعالی دید که باید از قید همه چیز و همه کس آزاد و رها باشد و به همین دلیل همه چیز باید تحت سلطه او باشد و هیچ چیز او را محدود نکند. اولینِ این محدودیتها و فشارها ،از جانب طبیعت احساس شد و علوم طبیعی مدرن به همین منظور و برای تسخیر و تسلط بر طبیعت شکل گرفتند. پیشرفت چشمگیر این علوم هر روز این نفس اماره مدرن را سرمست تر وجری تر میکرد. این انسانهای مدرن پس از مدتی دریافتند علاوه بر طبیعت ِمادی ، یک سلسله از ساختارهای اجتماعی نیز هستند که آنها را محدود میکند و به اصطلاح تحت فشار می گذارد .این ساختارها با خَلق اخلاقیات و فرهنگ مخصوص به خود اجازه نمی دادند که که این انسان به هر نحو ممکن و دلخواه خود عمل کند و به نوعی جلو افزون طلبی او را گرفته و تا حدی محدودش کرده بودند. (حد نهایت این احساس فشار در "فوکو" فوران کرد که همه چیز را و حتی معرفت را تحت سیطره و تحدید قدرت می دید) این ساختارها نیز مانند طبیعت باید به تسخیر انسان در می آمد و اینجا لفظ جامعه و علم جامعه شناسی ساخته شد تا بتواند با شناخت این ساختارها بر آنها مسلط شده، آنها را کنترل و تغییر دهد. در این روایت هم، جامعه معنا و بار ارزشی مخصوص به خود را می یابد. به تعبیر بهتر جامعه شریری است که جلو ارضا کامل نفس اماره بشر را گرفته وجامعه شناسی علم شناخت و کنترل این شریر است که با آن نگاه و آرمانی که دوستان عزیزمان به تبع استادِ شهید (ره) به دنبال آن هستند بسیار متفاوت است.
نظرات ()تاملاتی در ایده مرگ جامعه شناسی+ متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز

اولین بار عنوان مرگ جامعه شناسی حدود دو سال پیش با سخنرانی دکتر کچوییان در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تحت عنوان " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی " مطرح شد که در همان زمان بازتابهایی در محافل آکادمیک یافت. تا اینکه ماهنامه مهرنامه در یکی از شماره های اخیرش به بررسی تاریخ و وضعیت علوم اجتماعی در ایران پرداخت و دوباره باب این بحث را گشود و در آن فراستخواه و قانعی راد(رییس انجمن جامعه شناسان) نقدهایی (که به نظرم نقدهای ضعیفی بودند) بر این موضوع نگاشتند. در ادامه بسیج دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با ترتیب دادن مناظره ای بین یوسف اباذری و حسین کچوییان بر حساسیت موضوع افزود. مناظره ای که تبعات زیادی در پی داشت و روزهای بعد از مناظره هریک از اساتید وابسته به جریان روشنفکری هرجا که تریبونی می یافتند (به خصوص در همایش پژوهش های اجتماعی) به هر حال گریزی و حمله ای به کچوییان و ایده اش داشتند حتی آنهایی که به نوعی نگاههای پست مدرن به مقولات اجتماعی داشتند! و البته این در ایرانی که همه چیز با سیاست عجین شده و حب و بغضها و رد و پذیرش ها سیاست زده است زیاد عجیب و غریب نیست .
اما پس از آن در نهم دی ماه ، دکتر کچوییان که به دعوت کانون فرهنگی بصیرت (متعلق به دکتر لنکرانی وزیر بهداشت سابق )برای ایراد سخنرانی در باب فتنه 88 به شیر از رفته بود همچنین به دعوت مرکز دانشجویی مطالعات تولید علم و جنبش نرم افزاری در دانشگاه شیراز حاضر شد و به ایراد سخنرانی درباره "معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی " پرداخت و پس از بازتر کردن موضوع مرگ جامعه شناسی از بد فهمی ها و بی دقتی های علمی که درفهم این موضوع و نیز از نوع جوابهایی که در این مدت به این مسئله داده شده گلایه کرد.
در ادامه سعی می کنم ابتدا خلاصه ای از صحبتهای ایشان و سپس نقد خودم را در مورد آن بیان کنم. سخنرانی اخیر دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز را می توانید از لینکهای زیر بارگذاری کنید.
نکات اصلی صحبتهای دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:
1- مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.
2- پروژه ای وجود داشته به نام جامعه شناسی یا نظریه اجتماعی تجدد که قرار بوده امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی و دیگری امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است و مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی می توان گرفت.
3- کچوییان معتقد است مطالعات فرهنگی و زمینه های مطالعاتی جدید درست است که بعضی از مشکلات جامعه شناسی را حل می کند اما مشکلات و مسائل معرفت شناختی و روش شناختی جدید و نسبیت گرایی حاد تری را ایجاد می کند که در آن اصلا ما نمی توانیم علم داشته باشیم و صرفا روایتها و اقوالی در اختیار داریم.
4- ما از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه، مرگ سیاست، مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم و کسانی مثل فایرابند و رورتی و دیگرانی این حرف ها را بارها زده اند و حتی کسانی مثل کانت و هابرماس از مرگ متافیزیک و عصر پسامتافیزیک صحبت کرده اند و دریدا از مرگ جامعه سخن گفته است.
5- وقتی از مرگ یک چیزی سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند.ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر نمی تواند دنبال یا اجرا کند.
6- جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. در واقع مکاتب متعددی که در جامعه شناسی مطرح شده هر کدام یک علم هستند و مکاتب و نظریاتی که مطرح شده را نمی توان تحت نام یک علم واحد قرار داد هرچند که این کار در کتابهای نظریه صورت گرفته چون هر کدام از این مکاتب تعریف و تبیین متفاوتی از عالم و آدم و جامعه دارند.
7- در علوم تک سرمشقی یا تک پارادایمی مثل فیزیک و شیمی یکی از پاردایمها با غلبه بر دیگر پارادایمها خود را به عنوان علم مسلط معرفی میکند و از ان به بعد دانشمندان آن حوزه در چهارچوب آن پارادایم کار می کنند و در یک زمان دو پارادایم با هم پذیرفته نمی شود و امکان ندارد که مثلا همزمان هم تبیینی انیشتنی از عالم داد که در آن زمان و مکان نسبی است و هم تبیین نیوتونی که زمان ومکان مطلق است. الان فیزیک نیوتونی مرده و فیزیک با سرمشق انیشتینی اش در جامعه علمی رواج دارد. ولی در حوزه علوم اجتماعی همزمان چند پارادایم وجود دارد و هیچ پارادایمی نتوانسته پارادایمهای دیگر را کنار بزند. در یک موضوع مثلا جامعه تعریف ها و تبیینهای مختلفی و متضادی وجود دارد. بالاخره ما یک جامعه داریم و همه تبیین ها نمی تواند درست باشد. یا همه آنها درستند و یا همه آنها اشتباه هستند.
8- علوم اجتماعی هم قرار بوده که به یک پارادایم واحد برسد و به اصطلاح نیوتون خودش را داشته باشد ولی هرچه پیش رفته دچار انشقاق شده است و نتوانسته به ادعای های اولیه اش دست پیدا کند.
نقد و بررسی:
البته من هم اعتقاد دارم جامعه شناسی دچار بحران دائمی است ولی نه از آن جهتی که دکتر کچوییان به آن اعتقاد دارد. چون شاید بتوان استدلال ایشان را در مورد جامعه شناسی کلاسیک پذیرفت ولی در نظریات متاخر که به اصطلاح از همدیگر وام گرفته اند و پارادایمها با هم تلفیق شده اند و به هم نزدیک شده اند دیگر نمی توان از سرمشقهای متضاد و مختلف صحبت کرد و به یک معنا پارادایمها بسیار به هم نزدیک شده اند و گیدنز و بوردیو و آرچر و حتی هابرماس با تلفیق مارکس و وبر و دورکیم و پارسونز، در تعریفی که از فرد و جامعه دارند خیلی با هم متفاوت نیستند و شاید حداقل متضاد نیستند.
یه نظرم جامعه شناسی دچار بحران همیشگی بوده و خواهد بود و از لحاظ منطقی هیچوقت نمی تواند به حقیقت تبیین امر اجتماعی بپردازد. زیرا در این علم بر خلاف علوم طبیعی سوژه و ابژه یکی هستند و این بحران خود را در بحث جامعه شناسی معرفت نشان خواهد داد. ( البته دلایل دیگری از جمله گرانبار بودن نظریه ها از ارزشها و.... نیز هستند که فعلا مجال بیانشان نیست)
در حقیقت هر نظریه اجتماعی که می خواهد تبیینی برای جامعه ارائه دهد باید تکلیف خود را با معرفت شناسی اجتماعی و جامعه شناسی معرفت مشخص کند.یعنی باید بگوید که بر اساس آن نظریه جامعه شناختی ،معرفت چگونه شکل میگیرد. هر تبیینی که محقق در این باره ارائه دهد در حقیققت دچار پدیده خود بازتابی یا دور خواهد شد. چون خود محقق یا نظریه پرداز عضوی از آن اجتماع است و بدین ترتیب معرفت و شناختش حالت خاصی به خود میگیرد. مثلا اگر دورکیم معرفت و شناخت را با مورفولوژی اجتماعی( تراکم مادی و معنوی) تبیین می کند در نتیجه خود این نظر دورکیم را هم می توان تنها به مورفولوژی جامعه خاصی که دورکیم در آن می زیسته منتسب کرد .
یا در مورد مارکس هم همینطور. اگر مارکس آگاهی راستین و شناخت واقعی را در پایان عصر سرمایه داری و تنها در ید طبقه کارگر می بیند پس چرا ما باید نظریه مارکس را صادق بدانیم! مگر مارکس جزو طبقه کارگر بوده که نظریه اش راستین باشد یا ما جزو طبقه کارگریم که به صدق نظریه مارکس پی ببریم و نظرمان راستین و واقعی باشد!
همچنین است در مورد بقیه جامعه شناسانی مانند وبر و پاره تو و ویلسون(زیست اجتماعی) و... که روایتهای کلانی از امر اجتماعی را بیان میکنند.
البته کسانی همچون گرامشی و مانهایم و بعضی دیگر که خواسته اند از این اشکال منطقی گذر کنند و تلاش کرده اند با جداکردن طیف روشنفکران از اجتماع و بخشیدن جایگاهی ممتاز به روشنفکران و قرار دادن خود در این طیف به نوعی از این دور باطل خارج شوند که در عمل موفق نبوده اند و دچار اشکالات عدیده ای هستند.
در هر صورت ما چه به روایتهای کلان از جامعه شناسی معتقد باشیم و چه روایتهای خرد، دچار دور یا نسبی گرایی می شویم و به همین جهت در اصل، جامعه شناسی به معنای مدرن یا پست مدرنش! امکان ندارد و این حاصل یکتایی ایژه و سوژه در جامعه شناسی است.
کارل مانهایم در دهه 30 میلادی و جایی در" ایدئولوژی و اتوپیا" می گوید: تنها ذهن فرا انسانی می تواند در مورد جامعه و انسان نظریه پردازی کند و البته بعد با نقد ذهن فرا انسانی کلیسایی ، چون دسترسی به این ذهن را ناممکن و شکست خورده می بیند سعی می کند خود به تبیینی صحیح دست یابد.
به اعتقادم ، مانهایم در بخش اول گفته اش به نکته دقیق و درستی اشاره کرده است ولی با توجه به تجربه ای که از تفکر کلیساییِ مسیحیتِ تحریف شده ی قرون وسطایی داشته نتیجه اشتباهی گرفته است. به نظرم تنها ذهنی که فراتر از سوژه "انسانی" و ابژه " اجتماعی " باشد یعنی آنها را آفریده باشد و به تمام دقایق و ظرایف آنها آگاه باشد می تواند تبیینی صحییح از امر اجتماعیِ انسانی ارائه دهد و اینجاست که تفکر اجتماعی دینی یا علوم اجتماعی اسلامی معنا پیدا می کند. قصد دارم که در پست های بعدی این بحث را بیشتر باز کنم ولی قبل از نوشتنِ آن ،دوست دارم از نظریات دوستان در این باره بهره مند شوم.
نظرات ()
با خبر یکی از دوستان متوجه شدم که وبلاگ دکتر سید جواد طباطبایی که توسط برخی دانشجویان ارادتمندش! به روز می شود، مقالکی! که با عنوان سید جواد طباطبایی: روشنفکری چندقدم به عقب! نوشته بودم آورده و در صدر آن اینطور نوشته:
" مطلبی که به دنبال می آید یکی از واپسین نقدهایی است بر نظریه زوال اندیشه دکتر طباطبایی نوشته شده است. پیشتر از این نویسنده ای بسیار کم مایه کتاب مفصلی با عنوان دوام اندیشه سیاسی در ایران نوشته شده بود که چند سال انتشار یافته است. این مطلب را از حیث منتشر می کنیم که نمونه ای بی فکری مزمن مدعایان فکر در ایران و سستی بنیان دیدگاه های آنان است."
آنهایی که با نوشته ها و روحیات شخصی طباطبایی آشنایند بهتر می دانند که وی نگاه خاصی به دیگر روشنفکران و اندیشمندان ایرانی دارد و به قول معروف اصلا آنها را آدم حساب نمی کند! و در جای جای تالیفات و سخنرانی هایش با ادبیات ستیزه جویانه و توهین آمیزی از آنها یاد میکند و همین باعث درگرفتن مجادلاتی لفظی بین او و ملکیان و سروش و زیباکلام و آجودانی و... شده است. با خواندن عبارتهای بالا احتمالا میتوان حدس زد که شاگردان سید جواد نیز از این روحیه حضرت استاد! بی بهره نمانده اند و من نمی دانم که چرا این دوستان به جای پاسخ به سوالاتی که در آن مقاله مطرح شده با به کاربردن "بی مایه " از آن گذشته اند. البته من چیزی زیادی در آنجا از خودم ننوشته بودم و آن مطلب که تقریبا یک سال از نوشتنش میگذرد تقریبا مروری بود بر نقدهای کلی و تبارشناسی که از چهارچوب فکری طباطبایی در آثار اساتیدی چون داوری، کچوییان، نقوی، دینانی ، مظاهری و... دیده بودم. در این مدت نیز نه تنها از سوالاتم کاسته نشده بلکه به تناقضات و ابهامات بیشتری در کارهای وی پی برده ام که سعی میکنم تعدادی از آنها را تیتروار در زیر بیاورم. امیدوارم دوستان عزیز این سوالات بی مایه را بی پاسخ نگذارند و این جاهل را که دیری است در مرداب امتناع سنت دست و پا میزند! را نجات بخشند:
طباطبایی معتقد است:" در تمدن اسلامی، در سدههای متاخر، سنت چنان تصلبی پیدا کرده است که تذکر سنت با تکیه بر امکانات نظری خود سنت امکانپذیر نیست و چنان که نتوان با منطق نقادی از سنت، به عنوان آغاز اندیشیدن نوآیین و امکان طرح پرسش دوران جدید، رخنهای در سد سکندر تصلب سنت ایجاد کرد، بیرون آمدن از چنبر سنت که دیری است تا عمل و نظر ایرانیان را غیرممکن کرده است، امکانپذیر نخواهد بود... به دنبال بیش از چهار سده تعطیل اندیشیدن، در ایران، زمان نقادی از سنت از درون برای همیشه سپری شده است و در شرایط کنونی وضع اندیشیدن، ابزارهای مفهومی این نقادی را، ناچار، باید از دستگاه مفاهیم اروپایی وام گرفت"
1-اما وی پاسخ نمی دهد که از کجا مطمئن شده است که: جدا شدن از سنت تنها یک امکان بیشتر ندارد و آن هم تجدد غربی است ولاغیر!. آیا سنتی که ما در آن حضور داریم دقیقا همان سنت قرون وسطایی اروپایی است؟ آیا شیعه گری امروز ما همان کاتولیک گرایی قرون وسطایی است؟ آیا شهر نشینی ، نژاد، جغرافیا، تاریخ، دین و... که از منابع تاثیر گذار بر معرفت بشری اند با همتایان قرون وسطایشان یکسانند؟ آیا خروج از سنت ما یک راه بیشتر ندارد؟
2- آیا عقل و فلسفه قرن پانزدهمی یا هجدهمی که طباطبایی گمشده خود را در آن می یابد و به شدت دلبسته آن است( برای ملاحظه بیشتر به درسگفتارهای طباطبایی راجع به ماکیاولی و هگل و... در موسسه پرسش مراجعه کنید)خود اکنون دچار چالشهای جدی پست مدرنیستی نشده است؟ ایا فلسفه های سیاسی مدرن که به حماقت فیلسوفانه " اولویت دموکراسی بر فلسفه" مبتلا گشته تکیه گاه مناسبی برای گذر از سنت ماست؟ آیا حال که نتایج مبارک عقل متجدد در سرگردانی و اضطراب ابنا بشر هویدا شده و دهها تن از اندیشمندان از بحران فلسفی و عقلی غرب مدرن سخن گفته اند ،عقل سلیم حکم میکند که ما هم دقیقا همان مسیر را بپیماییم؟
3- به راستی چرا طباطبایی از انتشار اندیشه های پست مدرن در ایران ناخرسند است؟ مگر نه اینکه اندیشه پست مدرن فرزند خلف همان عقل مدرنی است که طباطبایی دلبسته آن است؟ و مگر نه اینکه متفکران پست مدرن بارها و بارها ما را از از افتادم در دام عقل مدرن انذار داده اند؟
4- آیا مسلمانان سده های میانی یا به قول ریچارد فرای( عصر زرین فرهنگ ایران) فلسفه را تنها روش تفکر میدانسته اند؟ آیا تفکر فلسفی ، جریان اصلی تفکر اسلامی در سده های میانه بوده است یا مسلمانان به فلسفه تنها به عنوان ابزار محاجه با دهریون و سوفیستها در کنار روش عقلی دینی خود نظر داشتند؟ اگر فلسفه جریان اصلی تفکر بوده چرا فارابی نماز ظهرش را 4 رکعت میخوانده! و این را در کدام مبحث فلسفی و عقلی اش اثبات کرده! اصولا فارابی و امثالهم احکام فقهی شان را از کجا می آوردند؟
5- مگر تمدن مسلمانان در سده های میانه زاده تفکر فلسفی شان بوده که با تطور صدرایی فلسفه دچار افول شده باشد؟
6- چرا طباطبایی اصرار دارد که فقه را در مقابل عقل قرار دهد و فقه را ضد عقل بنمایاند؟ مگر نه اینکه در میان مسلمانان منبع صدور احکام فقهی و لزوم تبعیت بی چون و چرا از آن قبلا در استدلالات و براهین عقلی و فلسفی وجودی وحکمی خداوند اثبات شده اند!
۶- آیا جناب طباطبایی که از امتناع اندیشه سیاسی در تفکر دینی سخن میگویند عامدانه صدها شورش و قیام عدالت خواهانه ( ازجمله نهضت عدالتخانه پیش از مشروطیت و انقلاب اسلامی) علیه حکام جور در طول تاریخ شیعه که اکثرا توسط علما و فقها یا رهبری شدند و یا حمایت شدند را در نظر نمیگیرد؟ آیا معیار تفکر سیاسی طباطبایی فقط نوع ماکیاولیستی آن است؟
٧- البته از طباطبایی که تعریفش از عقل را از هگل و تعریفش از شیعه و اسلام را از هانری کربن به عاریت گرفته نمی توان بیش از تصوری" صوفیانه ،عرفانی و ضد عقلگرای" از شیعه و نیز" امتناع تفکر در سنت دینی"انتظار داشت و حداقل انتظار میرود که به جای تعاریف تک بعدی و ناقص مستشرقان و فیلسوفان و عارفان از شیعه نیم نگاهی به سیره سیاسی ائمه شیعه (علیهم السلام) و یا به نمونه قابل دسترس ترش چون امام خمینی بیاندازد که جامع فقه و عرفان و فلسفه بود.
----------
باز نشر ناقص این مطلب در پارسینه
نظرات ()یکی از کتابهایی که این روزها با آن مشغولم کتاب تجربه گرایی در جامعه شناسی است:

"ویلر، دیوید و جودیت ویلر 1380. تجربه گرایی در جامعه شناسی: نقد روش های تجربی و کمی در جامعه شناسی معاصر. مترجم: حسن شمس آوری. تهران: نشر مرکز"
بهترین معرفی راجع به کتاب را خود نویسندگان در مقدمه آورده اند:
از روش های جامعه شناختی موجود (یعنی تجربه گرایی) قوانین علمی به دست نمی اید در واقع نمی تواند هم به دست اید . علم اجتماعی از تجربه گرایی حاصل نمی شود .حتی مبنای تجربه گرایی اجتماعی کنونی نیز بی اعتبار است .این روش ها برای گرداوری اطلاعات دقیق و ایجاد تعمیم های معنادار سودمند نیست .حاصل اش نه تنها در مقام علم بلکه در مقام شناخت تجربه گرایانه نیز بی ارزش است .بسیاری از معضلات جامعه ناشی از تکامل نا برابر علوم است و تنها راه حل معضلات تکامل علم اجتماعی است . برای دست یابی به این مقصود باید روش های جا افتاده (برای مثال تجربه گرایی) را دور بریزیم . "
عناوین فصل های این کتاب از این قرار است :تجربه گرایی و علم -ریشه های تجربه گرایی نظام دار - علیت احتمال در تجربه گرایی - علم جستجوی اندازه گیری با سنجش- فلسفه علم تجربی - از تجربه گرایی تا جامعه شناسی علمی .
در این کتاب سعی شده سیر شکل گیری تجربه گرایی در علوم انسانی و اجتماعی از جان استوارت میل ( به عنوان اولین ناظم روشهای تجربی و استقرایی) به بعد(ورود ریاضی و آمار به جامعه شناسی) با نگاهی انتقادی مورد بررسی قرار گیرد. نویسندگان خود به روشهای نظری در علوم اجتماعی قائلند و اصلا تجربه گرایی را از علم جدا می دانند.
به نظرم این کتاب برای آنانی که میخواهند نگاهی انتقادی به علوم اجتماعی فعلی مرسوم در فضای آکادمیک ایران داشته باشند جالب خواهد بود.
کتاب تجربه گرایی در جامعه شناسی(نقد روشهای کمی و تجربی در جامعه شناسی) با اینکه کتاب بسیار مفیدی است فقط یک بار آن هم چند سال پیش توسط نشر مرکز چاپ شده است. جا دارد کسی پیگیر چاپ مجدد کتاب از طریق انتشارات مرکز یا انتشارات دیگری شود .
نظرات ()
وقتی تن توماس کوهن در گور می لرزد:

1- استاد اول: این استادمان که سن و سالی ازش گذشته بود در دانشکده درس نظریه های جامعه شناسی را ارائه می داد. از آمریکا مدرک گرفته بود و میگفتند حتی شاگردی پارسونز را کرده ! از اول ترم بر عینی بودن، دقیق بودن، انباشتی بودن و مطلق بودن علم صحبت میکرد. فقط روایتی از علم را قبول داشت که ویژگی هایی که او می گفت را داشته باشته باشد: عینی و تجربی و دقیق و... کسانی که حرف از فلسفه و هنر و جامعه شناسی جامعه شناسی می زدند را به باد تمسخر میگرفت. اینها را صرفا فرافکنی های روانی بشر در برخورد با مشکلات می دانست... او را که می دیدم یاد" آگوست کنت" پدر جامعه شناسی می افتادم. هیچکس جرات نقد استاد را نداشت وگرنه او هم مضحکه استاد می شد. جلسه چهارم یا پنجم اما اتفاقی افتاد بس عجیب! قرار بود بعد از بحثهای مقدماتی فلسفه علم استاد تدریس نظریه های جامعه شناسی را شروع کنند:
"... خوب بچه ها از امروز میخواهیم نظریه های جامعه شناسی کلاسیک را شروع کنیم... معمولا از سه پارادایم در جامعه شناسی صحبت می شود..." وقتی لفظ پارادایم را شنیدم چشمانم داشت از حدقه در می آمد. اول به شنیده ام شک کردم اما وقتی استاد سه پارادایم جامعه شناسی را ( واقعیت گرایی، تفسیر گرایی، انتقادی ) روی تابلو نوشت مطمئن شدم... با ترس و لرز دستم را بالا گرفتم و گفتم:" ببخشید استاد وقتی از پارادایم صحبت میشه دیگه نمیشه گفت علم عینی و دقیق و انباشتیه ، از نظر توماس کوهن (واضع عبارت پارادایم) هر پارادایمی یک روایت از علم را سرمشق کار خودش قرار می ده و این پارادایمها معمولا قیاس ناپذیرند . با صحبت از پارادایمها دیگه عینی بودن و دقیق بودن علم معنی نمی ده..." استاد:" ببین پسرم به نظر من در ایران توماس کوهن را نفهمیده اند" وقتی این را شنیدم دنبال دیواری می گشتم که سرم را به آن بکوبم یا پنجره ای که خودم را از آن بیرون پرت کنم....
2- استاد دوم: یک ترم از کلاس بالا گذشته ودر کلاس درس روش تحقیق قرار است فلسفه علم بیاموزیم! بحث داغی در گرفته سر علم "بومی و غیر بومی "و یا "غربی و شرقی" و از ما اصرار که علم بومی داریم و از استاد انکار که علم علم است و یک علم بیشتر نداریم و این علم هر کجا که بیشتر تحویلش بگیرند آنجا بیشتر و بهتر رشد می کند و.... ساعتی می گذرد و بعد از استراحت دوباره به کلاس باز میگردیم. استاد بحث را شروع میکند و میگوید:" 3 پارادایم را در علوم اجتماعی مورد بررسی قرار میدهیم پوزیتیویسم، تفسیر گرایی و انتقادی .... " اینجا دیگر چشمانم راست نمی شود دوباره دست می گیرم و میگویم:" استاد! وقتی لفظ پارادایم را به کار می بریم یعنی اینکه هزار نوع علم داریم هر نگرشی و هر منظری علم مختص به خودش را دارد. وقتی می گوییم پارادایم یعنی هم علم بومی و غیر بومی داریم و هم علم غربی و شرقی و هم علم مردانه و زنانه و تا دلتان بخواهد از این دو گانه ها...." استاد بحث را عوض می کند و میگوید البته بستگی دارد منظور شما از علم بومی چه باشد؟!!!!!" دیگر چیزی نمی گویم....
3- استاد سوم: در درس بینش های جامعه شناسی استاد قرار است این ترم پارادایمهای مرسوم جامعه شناسی کلاسیک را برایمان بگوید. استاد میگوید چون اینها تقلیل گرا بودند انتقادات بسیاری بهشان وارد است . ما ترم آینده جامعه شناسان تلفیق گرا را توضیح میدهیم!!( کوهن از قیاس ناپذیری پارادایمها می گفت چه برسد به تلفیق پارادایمها!)"... دیگر دست نمیگیرم. دیگر گوشم از این حرفهای عجیب و غریب پر شده! فقط دلم به حال توماس کوهن می سوزد که بارها و بارها این اساتید ما تنش را در گور می لرزانند!!! بیچاره توماس کوهن! بیچاره علوم انسانی ما!
------------------------
وقتی پست "
" را می نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم این موضوع اینقدر دامنه دار شود. سایت همت و رجا موضوع دعواشان به جای بررسی نظرات نویسنده آن کتاب شده خود نویسنده و اینکه اولین بار چه کسی فرای را به ایران دعوت کرد و...
بعد از صحبتهای مشایی همه نگاهها فقط معطوف سخنران شد و بد وبیراه گفتن به او و نه صحبتهاش! هر چه میگردم که کسی مضمون صحبتهای مشایی (یا همان نظرات ریچارد فرای در کتاب عصر زرین فرهنگ ایران)را نقد کرده باشه اما.... بیچاره ما!
نظرات ()تبار شناسی و نقد پروژه زوال اندیشه سیاسی سید جواد طباطبایی


----------------------------------
بعد نوشت:تکمله ای بر بی مایگی
نظرات ()- مدتها تصمیم داشتم خلاصه ای از مهمترین نکات کتابهای مطالعه شده را در دفتری برای یاد آوری ثبت کنم و نیز این وبلاگ را محلی کنم برای معرفی و بررسی آن کتابها اما آن تصمیم در نهایت بدین جا رسید که میبینید!تقریبا هر 100 صفحه در یک خط ! فعلا همین هم غنیمتی است! و بقیه اش بماند......
1- فلسفه علوم اجتماعی (بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی) ،تد بنتون و یان کرایب، ترجمه شهناز مسمی پرست ، نشر آگه
نقد و بررسی مکتبهای علوم اجتماعی از پوزیتیویسم و تجربه گرایی،تفسیر گرایی و پارادایم گرایی، رئالیسم ،هرمنوتیک ،انتقادی، تا فمینیسم .نویسندگان کتاب نقدهای قابل توجهی به هرکدام از این مکتبها وارد کرده اند این کتاب برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی کتابی در خور مطالعه وتامل است و البته برای چند بار خواندن!
2-فهم علم اجتماعی،راجر تریگ ،ترجمه شهناز مسمی پرست ،نشر نی
این هم مثل بالایی! البته با این تفاوت که بیشتر بر روی موضوعات و مفاهیم مثل ماهیت علم-عینیت در علم -فهم جامعه های دیگر-واقعیت و ارزش-عقلانیت و... تمرکز کرده و دیدگاههای مختلف را با هم مقایسه کرده است
3- فلسفه امروزین علوم اجتماعی(با نگرش چند فرهنگی) ،برایان فی،ترجمه خشایار دیهیمی،انتشارات طرح نو
این یکی به قول مترجم همه نحله های فکری در علوم اجتماعی که بعضا پیچیده به نظر میرسند را بررسی کرده و اما این کار به زبانی ساده و با مثالهای فراوان صورت گرفته و مفاهیم به ظاهر بغرنج به سوالات بنیادین و اساسی که در ذهن همه ماست فرو کاسته شده و سعی شده به ساده ترین زبان به این پرسشهای بنیادی پاسخ گفته شود
4-مجله علمی-پژوهشی روش شناسی علوم انسانی،پژوهشگاه حوزه و دانشگاه .
این نشریه که محمد تقی ایمان( استاد روش شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه شیراز )سردبیری آن و تعدادی از اساتید بنام و محققان روش شناسی در رشته های مختلف علوم انسانی مسئولیت هیات تحریریه و داوری آن را بر عهده دارند و زیر نظر پژوهشگاه حوزه و دانشگاه اداره میشود. این نشریه که ۶٢ شماره از انتشارش میگذره مقالات خوبی در بررسی تخصصی دیدگاههای مختلف در روش شناسی علوم انسانی و مقایسه با روش شناسی علوم تجربی، بررسی روش شناسی استفاده از متون دینی و بررسی فلسفی و کلامی تولید علم دینی و بومی و.... را در آن میشود پیدا کرد.پژوهشگاه حوزه و دانشگاه کتابهای قابل توجهی در روش شناسی، روان شناسی ،تاریخ و مدیریت و مسئله علم دینی دارد که معروفترینشان همان کتاب علم دینی دیدگاهها و ملاحظات، هست
5-،دوام اندیشه سیاسی در ایران،محمد ناصر نقوی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ،انتشارات بوستان کتاب
تبار شناسی و نقد و بررسی ادعاها وتناقضات پروژه زوال اندیشه سیاسی سید جواد طباطبایی کتاب جامع و کاملیه و حتی برای کسانیکه کتابهای سید جواد رو نخوانده اند مفید و قابل استفاده است.
پژوهشگاه علوم و وفرهنگ اسلامی که در قم و وابسته به دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم است کتابهایی خوبی در اندیشه سیاسی و معرفت شناسی و تعلیم وتربیت و ... داره که قابل توجه و تامل است.
6-مقام فلسفه در تاریخ ایران اسلامی،رضا داوری اردکانی،انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
مثل بقیه کتابهای دکتر داوری در این کتاب از همه چیز صحبت شده ولی مساله اساسی همان بحث قدیمی ولی اساسی نسبت اسلام ، تمدن اسلامی و فلسفه اسلامیست .
اگر به قول خود داوری مقام فیلسوف را تفکر بدانیم و نه آموزش و تکرار و تقلید من داوری را تنها فیلسوف زنده ایرانی میدانم که تاملاتش در بدیهی ترین مقبولات بعضی اوقات آدم را شوکه میکند.
البته قلم داوری رندانه است و در جای جای کتاب سوالات و پاسخهایی را که مطرح میکند بعضا پاسخ دیگر پژوهندگان ایرانی است.
ادامه دارد.....
-------------------------------------------------------------------
-استخدام گتره ای(همان کیلیویی خودتان!) 5000 نیروی جدید در آموزش و پروش همزمان با تصویب سند تحول راهبردی آموزش و پرورش در هیات دولت مسئله ای است که در چند پست آینده قصد دارم به آن بپردازم البته اگر توفیقی حاصل شد!
- شبهای احیا و مناجات مسجد دانشگاه تنها زمانی است که میتوان دانشجویان امروزین و فارغ التحصیلان قدیمی دانشگاه شیراز را زیارت کرد و آنجا این جمع ها همه چیز میگویند غیر از ذکر خدا و استغفار! مناجات ما در شب نیمه شعبان ختم شد به مقایسه شهید مطهری و مرحوم علی صفایی! احساسی که نسبت به این دو بزرگوار داشتم را با چند تن از دیگر رفقا مشترک یافتم و بر آنم که در یک پست در این باره بنویسم انشالله!
نظرات ()