پروژه "زوال و انحطاط اندیشه سیاسی در ایران" سید جواد طباطبایی یکی از مباحث بحث بر انگیز ،محافل روشنفکری ایران در چند سال گذشته بوده است. طباطبایی به مانند دیگر روشنفکران سکولار و به صورت رادیکال تری نه از عقب ماندگی که از انحطاط صحبت می کند و همچنین راهکار رادیکال تری می دهد که نه امتزاج سنت و مدرنیته که طرد سنت و فاصله گرفتن از آن است. عقب مانده را امیدی است تا با تلاش بیشتر و وام گرفتن از گذشته و آینده ( منظور از آینده حالِ غرب است که عقب مانده با نگاهی تک خطی به مسیر پیشرفت و توسعه آن را آینده خود می پندارد) عقب ماندگی خود را جبران کند اما انحطاط یافته باید تمام گذشته خود را ترک و تنها به آینده! بیاندیشد.
سیدجواد طباطبایی در اندیشه خود نگاهی به گذشته میاندازد. وی با بازخوانی آثار اندیشمندانی همچون: فارابی، غزالی، امام فخررازی، فضلالله بن روزبهان خنجی، خواجه نظام الملک طوسی، مسکویه رازی، ابوعلی سینا و ... کار خود را شروع میکند کتابی نیز تحت عنوان ابن خلدون و علوم اجتماعی نوشته که به نظرات ابن خلدون پرداخته است.
در کتاب درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران از خواجه نظامالملک و اندیشه سیاسی ایرانشهری شروع میکند بعد اندیشه سیاسی غزالی، اندیشه سیاسی فخررازی، حکمت عملی، اندیشه عرفانی و در ادامه به دریافت عرفانی از اندیشه سیاسی ایرانشهری و اندیشه فضلالله بن روزبهان خنجی در مورد ایدئولوژی خلافت میپردازد وی کارش را با خواندن دقیق اندیشه پیشینیان آغاز میکند تا به یاری آنها، اندیشه جدید امروز را بازشناسد.
کتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران، به سه بخش تقسیم میشود: سپیدهدم، نیمروز، شامگاه .
در سپیدهدم به زایش اندیشه سیاسی افلاطون و بنیانگذاری فلسفه سیاسی قدیم و ارسطو و پایان فلسفه سیاسی یونانی میپردازد.
در نیمروز اندیشههای فارابی، مسکویه و ابوالحسن عامری تا ابوعلی سینا را مطرح میکند و در بخش آخر نگاهی به خواجهنصیر طوسی و تدوین نظام حکمت عملی، جلالالدین دوانی و سقوط حکمت عملی در سیاست نامه نویسی و از صدرالدین شیرازی تا ملاهادی سبزواری میاندازد.
کتاب دیباچهای بر نظریه انحطاط در ایران را با تشریح تاریخ صفویان آغاز میکند وی با شک و تردید به نام گذاری این سلسله به نام دولت مینگرد و صفویان را یک دولت نمیداند. در ادامه سفرنامههای بیگانگان در مورد ایران، سفرنامههای ایرانیان را مورد مطالعه قرار میدهد. وی تاریخ نویسان را دارای نقش مهمی در ایجاد اندیشه جدید یا انحطاط آن دانسته و اندیشه سیاسی تاریخ نویسان و دورة گذار را بررسی میکند و در خاتمه بخش طرحی از نظریه انحطاط را میآورد. در کل میتوان گفت که مبانی اندیشه طباطبایی سنت و کتابهای قدیمی اندیشمندان و متفکران ایرانی میباشد وی تشریح تاریخ جدید را جز با بازخوانی سنت میسر نمیداند و با مطالعه دقیق آثار پیشنیان نظریه جدید خود را بر آن پایه قرار میدهد.
قبل از بحث در مورد فحوای اندیشه طباطبایی لازم است ابتدا جایگاه وی در مناسبات روشنفکری ایران مشخص شود تا فهم بهتری در مورد اندیشه وی حاصل شود.
نظرات ()
این چند روز بعضی از بچه هایی که در آزمون ارشد رتبه آورده بودند مشاوره می خواستند که مثلا دانشگاه تهران را انتخاب کنند یا علامه را! جالب بود که این تردید اپیدمی بود بین همه بچه های شیراز و تهران و اصفهان و.... همه می خواستند در این یکی دو روزه انتخاب کنند و هر لحظه تصمیمی می گرفتند. شاید این حالات نزار و پریشان ِ دوستانی اینچنینی را در چنین مواقعی دیده باشید.
به نظر من مساله اصلی این انتخاب نیست. این مشکل از جای دیگری آب می خورد. مساله اینجاست که ما برای زندگی مان برنامه نداریم. نمی دانیم قرار است چه کاره شویم؟ چه شغلی و حرفه ای رضایت ما از زندگی را حاصل می کند؟ در چه سطحی قرار است کار کنیم؟ آیا مثلا دوست داریم در حوزه نظر بمانیم یا می خواهیم وارد کارهای عملیاتی شویم یا قرار است حلقه واسط کارهای تئوریکی و عملیاتی باشیم؟ قرار است کجا زندگی کنیم؟ با کی زندگی کنیم؟ کی زندگی کنیم؟! نتوانستیم جایگاه مشخصی برای آینده خودمان در جهان متصور شویم. منتظر تصادفیم! "حالا ببینم رتبه ام چه می شود، حالا ببینم .... بعد تصمیم می گیرم!". در یک کلام: ما برای زندگی آینده مان طرح نداریم.
اگر ما درک مشخصی از آینده شغلی و زندگی و مکتبی و... خود داشته باشیم یعنی آرمان مشخصی برای آینده مان تعیین کرده باشیم انتخاب در سر دو راهی ها ما را گیج و پریشان نخواهد کرد. دیگر برای زندگی مان معیار داریم. اینجا آرمان ما تعیین می کند کدام راه را انتخاب کنیم. ممکن است راه سخت تر را انتخاب کنیم اما چون طرح و آرمان زندگی مان این چنین اقتضا کرده برایش هزینه می دهیم. البته ممکن است با توجه به تجربیاتی که در زندگی روزمره برایمان حاصل می شود برنامه مان در آینده مقداری تغییر کند اما این تغییر حساب شده است و مطمئنا در جهت بهتر و اصلاح شدن طرح قبلی مان است.
مرحوم علی صفایی در کتاب حرکتشان می فرمایند : " اگر در زندگی برای خود طرح نداشته باشید در طرح دیگران قرار می گیرید". این کتاب را که به نظرم" در آمدی بر روش شناسی طراحی یک زندگی معطوف به آینده یک جوان مسلمان " است را به همه دوستان توصیه می کنم. مدت ها این کتاب مانیفست زندگی من بود.

قسمتی از مقدمه کتاب:
هر کدام از ما در جایگاهی نشسته ایم و برایمان چه در خانه واداره و چه در محراب و منبر ، اشتغال و فعالیتی است . گاه به آنچه امروز داریم ، قانع ایم و خیال می کنیم همان نهایت و غایتی است که می توانیم تامین کنیم . این در صورتی است که به محدودیت در انسان معتقد باشیم و او را در محدوده ای متوقف کنیم . اما اگر معتقد باشیم که ، انسان گرچه استعدادهایش محدود است ، ولی با ترکیب آنها نامحدود و بی نهایت می شود ، هیچ گاه جایگاهی را که داریم نقطه ی آخر نخواهیم دانست ؛ که حروف الفبا در ترکیب با هم بی نهایت کلمه و بی نهایت جمله به وجود می آورند ؛ استعدادهای انسان هم در ترکیب با یکدیگر ، بی نهایت استعداد می آفرینند .
آدمی که به ماهی چند هزار تومان حقوق و یک زن و بچه و برو بیایی و احیانا یک عنوان روشن فکری و چند جلسه سخرانی قانع است ، دیگر چه می خواهد ؟! اگر به این حد قانع باشد ، طبیعی است که حرکتی نکند ، طبیعی است که در رکودش بگندد . اگر به طهارت آب پاک چشمه ها و اشک پاک ابرها هم که باشد ، می گندد ؛ که گندیدن ضرورت است .
کفر متحرک به اسلام می رسد ، ولی اسلام راکد ، پدر بزرگ کفر است . سلمان ها در حالی که کافر بودند ، حرکتشان آنها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند ، رکودشان آنها را به کفر پیوند زد .
کفری که با حرکت ما همراه باشد ، وحشتی ندارد . وحشت آنجایی است که با رکودها پیوند خورده باشیم .
نظرات ()تاملاتی در ایده مرگ جامعه شناسی+ متن سخنرانی دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز

اولین بار عنوان مرگ جامعه شناسی حدود دو سال پیش با سخنرانی دکتر کچوییان در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تحت عنوان " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی " مطرح شد که در همان زمان بازتابهایی در محافل آکادمیک یافت. تا اینکه ماهنامه مهرنامه در یکی از شماره های اخیرش به بررسی تاریخ و وضعیت علوم اجتماعی در ایران پرداخت و دوباره باب این بحث را گشود و در آن فراستخواه و قانعی راد(رییس انجمن جامعه شناسان) نقدهایی (که به نظرم نقدهای ضعیفی بودند) بر این موضوع نگاشتند. در ادامه بسیج دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با ترتیب دادن مناظره ای بین یوسف اباذری و حسین کچوییان بر حساسیت موضوع افزود. مناظره ای که تبعات زیادی در پی داشت و روزهای بعد از مناظره هریک از اساتید وابسته به جریان روشنفکری هرجا که تریبونی می یافتند (به خصوص در همایش پژوهش های اجتماعی) به هر حال گریزی و حمله ای به کچوییان و ایده اش داشتند حتی آنهایی که به نوعی نگاههای پست مدرن به مقولات اجتماعی داشتند! و البته این در ایرانی که همه چیز با سیاست عجین شده و حب و بغضها و رد و پذیرش ها سیاست زده است زیاد عجیب و غریب نیست .
اما پس از آن در نهم دی ماه ، دکتر کچوییان که به دعوت کانون فرهنگی بصیرت (متعلق به دکتر لنکرانی وزیر بهداشت سابق )برای ایراد سخنرانی در باب فتنه 88 به شیر از رفته بود همچنین به دعوت مرکز دانشجویی مطالعات تولید علم و جنبش نرم افزاری در دانشگاه شیراز حاضر شد و به ایراد سخنرانی درباره "معنا و مفهوم مرگ جامعه شناسی " پرداخت و پس از بازتر کردن موضوع مرگ جامعه شناسی از بد فهمی ها و بی دقتی های علمی که درفهم این موضوع و نیز از نوع جوابهایی که در این مدت به این مسئله داده شده گلایه کرد.
در ادامه سعی می کنم ابتدا خلاصه ای از صحبتهای ایشان و سپس نقد خودم را در مورد آن بیان کنم. سخنرانی اخیر دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز را می توانید از لینکهای زیر بارگذاری کنید.
نکات اصلی صحبتهای دکتر کچوییان در دانشگاه شیراز:
1- مفهوم مرگ جامعه شناسی به معنای این نیست که جامعه شناس ها مرده اند یا به اصطلاح باید بمیرند و مسیری برای کارشان وجود ندارد! بحث، بحث نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه هاست. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض می شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.
2- پروژه ای وجود داشته به نام جامعه شناسی یا نظریه اجتماعی تجدد که قرار بوده امکان دو کار را برای ما فراهم کند : یکی امکان فهم جهان اجتماعی و دیگری امکان اداره و سازماندهی جهان اجتماعی را . بحث مرگ جامعه شناسی بحث از عدم امکان تحقق چنین پروژه ای یا شکست چنین پروژه ای است و مطالعات فرهنگی را به عنوان نشانه چنین شکستی می توان گرفت.
3- کچوییان معتقد است مطالعات فرهنگی و زمینه های مطالعاتی جدید درست است که بعضی از مشکلات جامعه شناسی را حل می کند اما مشکلات و مسائل معرفت شناختی و روش شناختی جدید و نسبیت گرایی حاد تری را ایجاد می کند که در آن اصلا ما نمی توانیم علم داشته باشیم و صرفا روایتها و اقوالی در اختیار داریم.
4- ما از بدو پیدایش مدرنیته مکرر در مکرر بحث مرگ فلسفه، مرگ سیاست، مرگ فلسفه علم و مقولاتی نظیر این را داشته ایم و کسانی مثل فایرابند و رورتی و دیگرانی این حرف ها را بارها زده اند و حتی کسانی مثل کانت و هابرماس از مرگ متافیزیک و عصر پسامتافیزیک صحبت کرده اند و دریدا از مرگ جامعه سخن گفته است.
5- وقتی از مرگ یک چیزی سخن می گوییم یعنی اینکه این مقوله یا موضوع دیگر آن کارکردها و قابلیت ها و توانمندیهای که به او حیات و زندگی می داده است ندارد و در واقع نمی تواند آن کارها را بکند.ادعای مرگ جامعه شناسی دقیقاً همین است ،یعنی آنچه که علم جامعه شناسی مدعی آن بوده است را دیگر نمی تواند دنبال یا اجرا کند.
6- جامعه شناسی از بدو امرش به کرات مرده و زنده شده است و در قالب های جدید و متفاوت ظاهر شده است. یعنی در معنایی دقیقاً مرده و در معنای دیگری زنده شده است. در واقع مکاتب متعددی که در جامعه شناسی مطرح شده هر کدام یک علم هستند و مکاتب و نظریاتی که مطرح شده را نمی توان تحت نام یک علم واحد قرار داد هرچند که این کار در کتابهای نظریه صورت گرفته چون هر کدام از این مکاتب تعریف و تبیین متفاوتی از عالم و آدم و جامعه دارند.
7- در علوم تک سرمشقی یا تک پارادایمی مثل فیزیک و شیمی یکی از پاردایمها با غلبه بر دیگر پارادایمها خود را به عنوان علم مسلط معرفی میکند و از ان به بعد دانشمندان آن حوزه در چهارچوب آن پارادایم کار می کنند و در یک زمان دو پارادایم با هم پذیرفته نمی شود و امکان ندارد که مثلا همزمان هم تبیینی انیشتنی از عالم داد که در آن زمان و مکان نسبی است و هم تبیین نیوتونی که زمان ومکان مطلق است. الان فیزیک نیوتونی مرده و فیزیک با سرمشق انیشتینی اش در جامعه علمی رواج دارد. ولی در حوزه علوم اجتماعی همزمان چند پارادایم وجود دارد و هیچ پارادایمی نتوانسته پارادایمهای دیگر را کنار بزند. در یک موضوع مثلا جامعه تعریف ها و تبیینهای مختلفی و متضادی وجود دارد. بالاخره ما یک جامعه داریم و همه تبیین ها نمی تواند درست باشد. یا همه آنها درستند و یا همه آنها اشتباه هستند.
8- علوم اجتماعی هم قرار بوده که به یک پارادایم واحد برسد و به اصطلاح نیوتون خودش را داشته باشد ولی هرچه پیش رفته دچار انشقاق شده است و نتوانسته به ادعای های اولیه اش دست پیدا کند.
نقد و بررسی:
البته من هم اعتقاد دارم جامعه شناسی دچار بحران دائمی است ولی نه از آن جهتی که دکتر کچوییان به آن اعتقاد دارد. چون شاید بتوان استدلال ایشان را در مورد جامعه شناسی کلاسیک پذیرفت ولی در نظریات متاخر که به اصطلاح از همدیگر وام گرفته اند و پارادایمها با هم تلفیق شده اند و به هم نزدیک شده اند دیگر نمی توان از سرمشقهای متضاد و مختلف صحبت کرد و به یک معنا پارادایمها بسیار به هم نزدیک شده اند و گیدنز و بوردیو و آرچر و حتی هابرماس با تلفیق مارکس و وبر و دورکیم و پارسونز، در تعریفی که از فرد و جامعه دارند خیلی با هم متفاوت نیستند و شاید حداقل متضاد نیستند.
یه نظرم جامعه شناسی دچار بحران همیشگی بوده و خواهد بود و از لحاظ منطقی هیچوقت نمی تواند به حقیقت تبیین امر اجتماعی بپردازد. زیرا در این علم بر خلاف علوم طبیعی سوژه و ابژه یکی هستند و این بحران خود را در بحث جامعه شناسی معرفت نشان خواهد داد. ( البته دلایل دیگری از جمله گرانبار بودن نظریه ها از ارزشها و.... نیز هستند که فعلا مجال بیانشان نیست)
در حقیقت هر نظریه اجتماعی که می خواهد تبیینی برای جامعه ارائه دهد باید تکلیف خود را با معرفت شناسی اجتماعی و جامعه شناسی معرفت مشخص کند.یعنی باید بگوید که بر اساس آن نظریه جامعه شناختی ،معرفت چگونه شکل میگیرد. هر تبیینی که محقق در این باره ارائه دهد در حقیققت دچار پدیده خود بازتابی یا دور خواهد شد. چون خود محقق یا نظریه پرداز عضوی از آن اجتماع است و بدین ترتیب معرفت و شناختش حالت خاصی به خود میگیرد. مثلا اگر دورکیم معرفت و شناخت را با مورفولوژی اجتماعی( تراکم مادی و معنوی) تبیین می کند در نتیجه خود این نظر دورکیم را هم می توان تنها به مورفولوژی جامعه خاصی که دورکیم در آن می زیسته منتسب کرد .
یا در مورد مارکس هم همینطور. اگر مارکس آگاهی راستین و شناخت واقعی را در پایان عصر سرمایه داری و تنها در ید طبقه کارگر می بیند پس چرا ما باید نظریه مارکس را صادق بدانیم! مگر مارکس جزو طبقه کارگر بوده که نظریه اش راستین باشد یا ما جزو طبقه کارگریم که به صدق نظریه مارکس پی ببریم و نظرمان راستین و واقعی باشد!
همچنین است در مورد بقیه جامعه شناسانی مانند وبر و پاره تو و ویلسون(زیست اجتماعی) و... که روایتهای کلانی از امر اجتماعی را بیان میکنند.
البته کسانی همچون گرامشی و مانهایم و بعضی دیگر که خواسته اند از این اشکال منطقی گذر کنند و تلاش کرده اند با جداکردن طیف روشنفکران از اجتماع و بخشیدن جایگاهی ممتاز به روشنفکران و قرار دادن خود در این طیف به نوعی از این دور باطل خارج شوند که در عمل موفق نبوده اند و دچار اشکالات عدیده ای هستند.
در هر صورت ما چه به روایتهای کلان از جامعه شناسی معتقد باشیم و چه روایتهای خرد، دچار دور یا نسبی گرایی می شویم و به همین جهت در اصل، جامعه شناسی به معنای مدرن یا پست مدرنش! امکان ندارد و این حاصل یکتایی ایژه و سوژه در جامعه شناسی است.
کارل مانهایم در دهه 30 میلادی و جایی در" ایدئولوژی و اتوپیا" می گوید: تنها ذهن فرا انسانی می تواند در مورد جامعه و انسان نظریه پردازی کند و البته بعد با نقد ذهن فرا انسانی کلیسایی ، چون دسترسی به این ذهن را ناممکن و شکست خورده می بیند سعی می کند خود به تبیینی صحیح دست یابد.
به اعتقادم ، مانهایم در بخش اول گفته اش به نکته دقیق و درستی اشاره کرده است ولی با توجه به تجربه ای که از تفکر کلیساییِ مسیحیتِ تحریف شده ی قرون وسطایی داشته نتیجه اشتباهی گرفته است. به نظرم تنها ذهنی که فراتر از سوژه "انسانی" و ابژه " اجتماعی " باشد یعنی آنها را آفریده باشد و به تمام دقایق و ظرایف آنها آگاه باشد می تواند تبیینی صحییح از امر اجتماعیِ انسانی ارائه دهد و اینجاست که تفکر اجتماعی دینی یا علوم اجتماعی اسلامی معنا پیدا می کند. قصد دارم که در پست های بعدی این بحث را بیشتر باز کنم ولی قبل از نوشتنِ آن ،دوست دارم از نظریات دوستان در این باره بهره مند شوم.
نظرات ()تبار شناسی و نقد پروژه زوال اندیشه سیاسی سید جواد طباطبایی


----------------------------------
بعد نوشت:تکمله ای بر بی مایگی
نظرات ()نقد و بررسی یک کتاب:سر گذشت و سوانح دانشگاه در ایران ( بررسی تاریخی آموزش عالی و تحولات اقتصادی ، اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی موثر برآن)مقصود فراستخواه،1388،انتشارات رسا، 870 صفحه
-----------------------------------------------------------------------
الف: نگاه کلی به کتاب و نویسنده: مقصود فراستخواه از وابستگان جریانات روشنفکری متاخر در ایران که دارای دکتری برنامه ریزی و توسعه آموزش عالی است در این کتاب 870 صفحه ای سعی کرده سیر تعویق،تمهید،تکوین،تاسیس،تکثیر و توسعه نهاد دانشگاه در ایران را بررسی کند.موضوعی که اگر بانگاه بومی و به دور ازحب و بغضهای روشنفکرانه بررسی گردد میتواند تا حدودی گره گشای وضعیت بحرانی و نا به سامان دانشگاه ایرانی باشد. امری که متاسفانه نویسنده با نگاه مدرنش و با تمام جد وجهدی که به خرج داده نتوانسته است بدان دست یابد.اما با این حال خواندن این کتاب را به علاقه مندان آسیب شناسی نظام دانشگاهی ایران و نیز مباحث نهضت نرم افزاری توصیه میکنم!

مهمترین نقطه مثبت کتاب بررسی چند جانبه و تاریخی زمینه های مختلف شکل گیری دانشگاه در جهان و به تبع آن در ایران است که به نوعی در زمینه جامعه شناسی علم و معرفت قرار میگیرد. اما مهمترین ضعفهای کتاب نوعی نگاه تقلیل گرایانه و تحویل همه تحولات و پیشرفتهای معرفتی غرب و ایران به رشد تجارت بازرگانی است و به عبارتی ، نوعی از جبرگرایی اقتصادی (همچون مارکسیم) بر تحلیلهای نویسنده حکمفرماست.همچنین نویسنده تاریخ تحولات ایران معاصر و انقلاب اسلامی را در چهار چوب نظریه نوسازی تحلیل کرده است.
تجزیه غرب مدرن به سه عنصر سیاسی، فرهنگی وعلمی و انتقاد از سیاستهای استعماری و استثماری غرب در قبال ایران و در مقابل استقبال از سیاستهای فرهنگی و علمی غرب در برابر ایران و برکشیدن آه حسرت! از تعویق تاسیس دانشگاه مدرن در ایران (که به مثابه استثمار علمی و فرهنگی است) از رویکردهای جالب کتاب است و نویسنده فراموش میکند که سیاستهای استعماری غرب نتیجه نگاه دنیاگرایانه و طبیعت گرایانه آنان در علم و فرهنگ است!
الگو گیری از نگاه مستشرقان غربی در توجه به تمدن ایران و اسلام ، استفاده از منابع تاریخی پژوهندگانی همچون آدمیت،کسروی،یحیی دولت آبادی و... که بغضهای شخصی و گروهیشان در ضدیت با اسلام وشیعه زبانزد است از ارزش علمی این اثر کاسته است.

ب: نکات جالبی از کتاب که به اضافات و افاضات راقم این سطور آلوده گشته!( این اضافات با کروشه جدا شده اند):
1-نویسنده اولین سابقه شکل گیری علم ومعرفت و نظم وقانون در جوامع را ، 4000 سال پیش از میلاد و در سرزمین سومریان( میان دجله و فرات )می یابد.مولف کتاب، رشد اقتصاد بازرگانی به جای کشاورزی را بر اثر رشد صنعت دریانوردی و در نتیجه تبادل فرهنگی با دیگر ملل را باعث و بانی آن میداند [ البته این نگاه متمایز از نگاههای روشنفکران قرن 18 غربی است که یونانیان را اولین فرزانگان و عالمان میدانند و در ایران نیز طرفداران پرو پا قرصی دارد. به عنوان مثال به آثار سید جواد طبابایی مراجعه شود]
2- اولین جرقه های علم ودانش در ایران در زمان صدارت انوشیروان در دربار ساسانیان پدیدار میشود. در رقابتهای ایران و روم عده ای از فرزانگان یونانی به ایران پناهنده میشوند و دانشگاه جندی شاپور توسط طبیبان سریانی، مسیحی، یهودی و یونانی تاسیس میشود.[با انقراض هخامنشیان توسط اسکندر مقدونی و جانشینانش که حامل سنت یونانی بودند اختلاطی از سنت مادی گرایانه یونانی و باستانی ایران بر فضای معرفتی ایران حاکم شد. این اختلاط معرفتی توسط ایرانیان باستان که مردمی موحد بودند مورد پذیرش واقع نشد و در نتیجه ساسانیان که وارث این اختلاط معرفتی بودند پایگاه مردمی نیافتند و با ورود اسلام از میان رفتند.تاسیس جندی شاپور هم در همین فضای معرفتی شکل گرفت]
نظرات ()همایش ایرانیان خارج از کشور یک مدعو آمریکایی به نام پروفسور ریچارد فرای داشت که سعی میکرد با زبان دست و پا شکسته فارسی از ارادت خود به فرهنگ ایران سخن بگوید.این محقق آمریکایی در پایان سخنرانی اش از درخواستش برای دفن در کنار زاینده رود(همچون پروفسور پوپ)سخن گفت. درخواستی که بلافاصله توسط رییس جمهور و با اهدا یک خانه سنتی در اصفهان پاسخ داده شد.(عکس ها)
برای آنانی که در زمینه تاریخ ایران به تحقیق و مطالعه مشغولند نام ریچارد ن.فرای به عنوان یک مستشرق و ایران شناس آشناست. دو کتاب میراث باستانی ایران(the heritage of persia) و عصر زرین فرهنگ ایران(the golden age of persia) حاصل تحقیقات چندین ساله وی در زمینه تاریخ ایران باستان(کتاب اول) و ایران بعد از اسلام(کتاب دوم) است.

به اعتقاد من مشایی سخنان و تفکرات خود را از کتاب عصر زرین فرهنگ ایران وام گرفته و علت دعوت ریچارد فرای به این همایش هم همین مسئله بوده است.
ریچارد ن. فرای در کتاب دوم خود یعنی عصر زرین فرهنگ ایران(که توسط انتشارات سروش ترجمه و چاپ شده است) به بررسی تاثیر فرهنگ ایرانی بر اسلام پرداخته است.
نویسنده در جای جای کتاب سعی در اثبات این مطلب دارد که خصلت ایرانیان محافظه کاری است و آنان فرهنگهای مختلف را ابتدا با سنت کهن خود سازگار میکنند و سپس میپذیرند. به طور مثال وی معتقد است ایرانیان در حقیقت اسلام را نپذیرفتند بلکه با روحیه محافظه کاری خود و پس از حمله عربان اسلام را ایرانی کردند و با این ایرانی ساختن ،دین و تمدنی جهانی پدید آوردند که به خویها و اعتقادات و آیینهای عربی بادیه(پیامبر و اصحابش) ربط نداشت.تمدنی که با حمله ترکان دچار انحطاط شد و با شاه اسماعیل موسس سلسله صفویان دوباره نضج گرفت.
البته او پایه های حکومت صفویان را بیشتر از آنکه بر اسلام نهد بر سنت هخامنشی کوروش و نیز ساسانیان استوار میداند. فرای در این کتاب شیعه را یک قرائت ایرانی از اسلام میداند و حتی فراتر از این از تاثیرات زردشت بر دین آورده شده توسط محمد(ص) سخن میگوید!
وی اعتقاد دارد ایرانیان درهمه دورانها سعی در حفظ اعتقادات و رسوم کهن خود در بسیاری از جنبه ها دارند و برای حفظ این رسوم دست به هر کاری میزنند!
او حتی پار را از این فراتر گذاشته و نسب بعضی امام زادگان را پیش از اسلام و در مذهب زرتشتی میداند که طبق همان خصلت محافظه کاری ایرانیان رنگ و بوی اسلامی گرفته اند.
وی ریشه بسیاری از تفکرات فیلسوفان ایرانی مسلمان را نیز در سنت باستانی ایران میداند و فی المثل ریشه تفکرات شیخ اشراق را به افلاطون و زرتشت می رساند و البته در این میان از اسلام خبری نیست!
وی سعی میکند در همه مولفه های فرهنگی اسلام بعد از فتح ایران نشانه هایی از حضور ایران باستان بیابد تا بتواند ادعای " ایرانی کردن اسلام " توسط ایرانیان را به اثبات برساند.
در این کتاب همچنین ادعا های زیادی درباره زبان فارسی و نیز تاثیر ایران باستان بر زمینه هایی چون دیوان و حکومت، دین وفلسفه ،علوم پزشکی و داد وستدو پیشه ها ،هنرهای زیبا و ادبیات و زبان صورت گرفته که در این مختصر مجال نقد و بررسی نیست.
همچنین این کتاب یکی از منابع اصلی ملی گراها و روشنفکران متاخر ایرانی است که سعی در کمرنگ کردن اسلام در تاریخ ایران دارند و اسلام را به عنوان سدی در برابر ظهور شکوه مجدد ایران قلمداد میکنند.به عنوان مثال سید جواد طباطبایی در تنقیح پروژه انحطاط ایران در کتاب" زوال اندیشه سیاسی در ایران " از مدعیات ریچارد فرای بارها و بارها وام گرفته است و از ایرانی کردن اسلام توسط ایرانیان سخن گفته است.
نظرات ()- مدتها تصمیم داشتم خلاصه ای از مهمترین نکات کتابهای مطالعه شده را در دفتری برای یاد آوری ثبت کنم و نیز این وبلاگ را محلی کنم برای معرفی و بررسی آن کتابها اما آن تصمیم در نهایت بدین جا رسید که میبینید!تقریبا هر 100 صفحه در یک خط ! فعلا همین هم غنیمتی است! و بقیه اش بماند......
1- فلسفه علوم اجتماعی (بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی) ،تد بنتون و یان کرایب، ترجمه شهناز مسمی پرست ، نشر آگه
نقد و بررسی مکتبهای علوم اجتماعی از پوزیتیویسم و تجربه گرایی،تفسیر گرایی و پارادایم گرایی، رئالیسم ،هرمنوتیک ،انتقادی، تا فمینیسم .نویسندگان کتاب نقدهای قابل توجهی به هرکدام از این مکتبها وارد کرده اند این کتاب برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی کتابی در خور مطالعه وتامل است و البته برای چند بار خواندن!
2-فهم علم اجتماعی،راجر تریگ ،ترجمه شهناز مسمی پرست ،نشر نی
این هم مثل بالایی! البته با این تفاوت که بیشتر بر روی موضوعات و مفاهیم مثل ماهیت علم-عینیت در علم -فهم جامعه های دیگر-واقعیت و ارزش-عقلانیت و... تمرکز کرده و دیدگاههای مختلف را با هم مقایسه کرده است
3- فلسفه امروزین علوم اجتماعی(با نگرش چند فرهنگی) ،برایان فی،ترجمه خشایار دیهیمی،انتشارات طرح نو
این یکی به قول مترجم همه نحله های فکری در علوم اجتماعی که بعضا پیچیده به نظر میرسند را بررسی کرده و اما این کار به زبانی ساده و با مثالهای فراوان صورت گرفته و مفاهیم به ظاهر بغرنج به سوالات بنیادین و اساسی که در ذهن همه ماست فرو کاسته شده و سعی شده به ساده ترین زبان به این پرسشهای بنیادی پاسخ گفته شود
4-مجله علمی-پژوهشی روش شناسی علوم انسانی،پژوهشگاه حوزه و دانشگاه .
این نشریه که محمد تقی ایمان( استاد روش شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه شیراز )سردبیری آن و تعدادی از اساتید بنام و محققان روش شناسی در رشته های مختلف علوم انسانی مسئولیت هیات تحریریه و داوری آن را بر عهده دارند و زیر نظر پژوهشگاه حوزه و دانشگاه اداره میشود. این نشریه که ۶٢ شماره از انتشارش میگذره مقالات خوبی در بررسی تخصصی دیدگاههای مختلف در روش شناسی علوم انسانی و مقایسه با روش شناسی علوم تجربی، بررسی روش شناسی استفاده از متون دینی و بررسی فلسفی و کلامی تولید علم دینی و بومی و.... را در آن میشود پیدا کرد.پژوهشگاه حوزه و دانشگاه کتابهای قابل توجهی در روش شناسی، روان شناسی ،تاریخ و مدیریت و مسئله علم دینی دارد که معروفترینشان همان کتاب علم دینی دیدگاهها و ملاحظات، هست
5-،دوام اندیشه سیاسی در ایران،محمد ناصر نقوی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ،انتشارات بوستان کتاب
تبار شناسی و نقد و بررسی ادعاها وتناقضات پروژه زوال اندیشه سیاسی سید جواد طباطبایی کتاب جامع و کاملیه و حتی برای کسانیکه کتابهای سید جواد رو نخوانده اند مفید و قابل استفاده است.
پژوهشگاه علوم و وفرهنگ اسلامی که در قم و وابسته به دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم است کتابهایی خوبی در اندیشه سیاسی و معرفت شناسی و تعلیم وتربیت و ... داره که قابل توجه و تامل است.
6-مقام فلسفه در تاریخ ایران اسلامی،رضا داوری اردکانی،انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
مثل بقیه کتابهای دکتر داوری در این کتاب از همه چیز صحبت شده ولی مساله اساسی همان بحث قدیمی ولی اساسی نسبت اسلام ، تمدن اسلامی و فلسفه اسلامیست .
اگر به قول خود داوری مقام فیلسوف را تفکر بدانیم و نه آموزش و تکرار و تقلید من داوری را تنها فیلسوف زنده ایرانی میدانم که تاملاتش در بدیهی ترین مقبولات بعضی اوقات آدم را شوکه میکند.
البته قلم داوری رندانه است و در جای جای کتاب سوالات و پاسخهایی را که مطرح میکند بعضا پاسخ دیگر پژوهندگان ایرانی است.
ادامه دارد.....
-------------------------------------------------------------------
-استخدام گتره ای(همان کیلیویی خودتان!) 5000 نیروی جدید در آموزش و پروش همزمان با تصویب سند تحول راهبردی آموزش و پرورش در هیات دولت مسئله ای است که در چند پست آینده قصد دارم به آن بپردازم البته اگر توفیقی حاصل شد!
- شبهای احیا و مناجات مسجد دانشگاه تنها زمانی است که میتوان دانشجویان امروزین و فارغ التحصیلان قدیمی دانشگاه شیراز را زیارت کرد و آنجا این جمع ها همه چیز میگویند غیر از ذکر خدا و استغفار! مناجات ما در شب نیمه شعبان ختم شد به مقایسه شهید مطهری و مرحوم علی صفایی! احساسی که نسبت به این دو بزرگوار داشتم را با چند تن از دیگر رفقا مشترک یافتم و بر آنم که در یک پست در این باره بنویسم انشالله!
نظرات ()