سید جواد طباطبایی: روشنفکری چند قدم به عقب!

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

تبار شناسی و نقد پروژه زوال اندیشه سیاسی سید جواد طباطبایی

مقدمه

امروزه درک چگونگی سیر تحول اندیشه سیاسی ایران اسلامی به دغدغه و پرسشی فراگیر در محافل حوزوی و دانشگاهی و روشنفکری ایران تبدیل شده است. اندیشمندان و متفکرانی که در این حوزه به تتبع و پژوهش مشغولند را می توان به دو گروه تقسیم کرد. دسته اول با استفاده از مفاهیم و معیارهای تاریخ اندیشه سیاسی غرب، سیر اندیشه سیاسی ایران اسلامی را به طور عام رو به انحطاط و زوال می دانند و اندیشه ورزان ایرانی را در فهم و درک انحطاط دچار جهل مرکب می بینند. اما دسته دوم معتقدند با استفاده از مفاهیم، مقولات و معیارهای تاریخ اندیشه سیاسی غرب شناخت درستی از علل بیرونی و درونی این عدم بالندگی نمی تواند پیدا کرد. شاخص گروه اول در سالهای گذشته نظریه انحطاط و زوال اندیشه سیاسی دکتر سید جواد طباطبایی است. وی که این مقال به بهانه نقد و بررسی آراء وی تحریر شده در سال 1363 با نگارش رساله ای درباره تکوین اندیشه سیاسی هگل جوان، درجه ممتاز دکتری دولتی سوربن را دریافت کرده  و پس از بازگشت به ایران به تحقیق آزاد درباره اندیشه سیاسی روی آورده و با برخی موسسات تحقیقاتی و آموزشی در اروپا و ایران همکاری دارد.

در این مقال ابتدا به تبیین جایگاه وی در میان معاصرینش پرداخته سپس برخی از مهمترین وجوه پروژه نظریه زوال وانحطاط اندیشه سیاسی وی را که در کتابهای مختلف و به ویژه کتاب "زوال اندیشه سیاسی در ایران" دنبال شده است به نقد و بررسی می نشینیم.

الف: سید جواد طباطبایی:‌روشنفکری چند قدم به عقب!

تولد روشنفکری در ایران را با تاخیری حدود دویست ساله به دوره قاجاریه نسیت می دهند. در پی شکست سختی که عباس میرزای قاجار فرمانده سپاه ایران در جنگهای ایران و روس در مقابل سلاح ها ی پیشرفته روسها تجربه کرد، وی را به فکر اخذ تکنیکهای جدید اروپاییان انداخت. اعزام محصلین به اروپا توسط وی جهت این امر، اولین مواجهه رسمی ایرانیان، با این تمدن جدید بود. مشاهده پیشرفتهای مادی و نظم و نسق جدید زندگانی در اروپا اما سودای دیگری در سر محصلین ایرانی پروراند. حتی عباس میرزا خود نیز که (ظاهرا چاره کار را در علم و آموزش می داند، خود را رویاروی انتخابی سخت و خارق عادت شاهانه یعنی پایین آمدن از تخت سلطنت، ترک ایران و بی استفاده گذاشتن ثروت انباشته آن می بیند). (کچوییان، 1384،  ص75) شیفتگی و جذب در این نظم و نسق جدید و مقایسه اش با شرایط آن روز جامعه ایرانی، آنان را به تامل واداشت. حاصل این تامل چیزی نبود جز نفی خود... و قبول یا پذیرش کامل تجدد غربی(همان، ص 79)

اما این همه یا پایان کار نبود و جامعه ایرانی تا به امروز تطورات مختلفی را در نسلهای بعد و فرزندان معنوی این محصلان که روشنفکران ایرانی نامیده شده اند به خود دیده است. برخی نسلهای مختلف روشنفکران را در سه طبقۀ 1- نسخ سنت، 2- احیای سنت، 3- تجدید سنت (نامه پژوهش، شماره7، ص 27) جای داده اند. برخی نیز از سه پارادایم 1- اصلاح فکر دینی، 2- انقلابی گری، 3- عرفی گری نام به میان آورده اند. برخی نیز از سه جریان غربگرایی، غرب ناپذیری و بومی گرایی، و غرب شناسی نام برده اند که ملاک ما در تقسیم بندی این مقاله نیز همین است.

منطق طرح روشنفکران اولیه چون آخوندزاده، طالبوف، ملکم خان، تقی زاده...(در قالب "تسلیم بی قید و شرط در برابر غربی ها"، "اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ایرانی" و "از فرق سر تا نوک پا فرنگی شدن" طرح و تبلیغ می گردید)( کچوییان، 1384، ص80) فعالیتهای این طیف در داخل کشور و زمینه سازی های آنان در دربار قاجار باعث حضور سیاسی و فرهنگی استعمار غرب وعقد قراردادهای ننگین برای تاراج ذخایر مادی و معنوی ایرانیان شد. منورالفکرهای اولیه( نظیر خود غربی ها و مطابق تلقی آنان تهاجمات امپریالیستی را حرکتی استعماری یعنی مفید به حال آبادانی و پیشرفت کشور می دانستند) (همان، ص80)

نفی هویت خودی و جایگزینی هویت غربی با اقبال عمومی مواجه نشد و منورالفکران اولیه در سالهای بعد سعی کردند رنگ و لعابی بومی و ملی به  حرکت خود ببخشند و بدین سان در منورالفکرهای ثانویه در زمان رضاخان تبلیغ ملی گرایی ناسیونالیستی و باستان گرایی آریایی در دستور کار آنان قرار گرفت. البته این هویت بومی نباید در تخالف با هویت تجدد غربی قرار می گرفت و بدین سان قرائتی سکولار و غیر اسلامی و حتی ضداسلامی از سنت سیاسی و فرهنگی ماقبل اسلام در ایران صورت گرفت و به نوعی آنان دست به هویت سازی زدند. البته آنان در این رویکرد جدید از جریانات ناسیونالیستی و ملی گرایانه غرب که با تاخیری چند ساله به ایران رسیده بود نیز متاثر بودند.( مولفه های هویت ملی در ایران ، 1381، صص 22 تا 25 و ص 135)1

در دهه های بعد و در واکنش به منورالفکرهای اولیه و ثانویه طیف اندیشه ورزانی چون جلال آل احمد، فخرالدین شادمان، داریوش شایگان و علی شریعتی و... ظاهر شدند. اینان که خود چهره واقعی و پیامدهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی استعماری تمدن جدید را به عینه تجربه کرده بودند ایده "بازگشت به خود" و پرهیز از "غربزدگی" را مطرح کردند. برای آنان (این غرب به اعتبار عملکردها و درک چهره واقعی آن درمواجهه با شرق صورت آرمانی اولیه اش را از دست داده و بی نقاب در هیات دشمنی سرکوبگر و حیله گر درآمده بود.) (کچوییان، 1384، ص 121)

البته افرادی چون جلال آل احمد و فخرالدین شادمان ذات تمدن غربی را نفی نمی کردند و قائل به گزینش خوب از تمدن جدید بودند و بیشتر به معضلات اجتماعی حاصل از تمدن جدید اعتراض می کردند و نیز علی شریعتی که برای بیان ایده های خود بر گفتمان علوم اجتماعی موجود اتکا داشت بدون اینکه به لوازم و یا نتایج آن کاملا آگاه باشد.

نسل سوم روشنفکران را اندیشمندان علاقه مند به غرب شناسی و غرب گزینی مانند احسان نراقی، داریوش شایگان( در مرحله متاخر افکار خود) ابوالحسن جلیلی، محمدعلی اسلامی ندوشن، حمید عنایت و... تشکیل می دهند.

آنها بر خلاف متقدمین خود نه شیفته غرب بودند و نه از آن متنفر بودند. (نواندیشان دوره سوم مشکل اصلی را فقدان آگاهی نسیت به غرب و چاره آن را در وهله اول شناخت راستین و عمیق از خویشتن و غرب می دانستند. پروژه غرب شناسی به همت آنان توسعه یافت و بسیاری از آنها این مرحله را برای هدفی واپسین در نظر داشتند که همانا جمع کردن میان سنت شرقی و تجدد غربی بود. به قول احسان نراقی امروزه ناگزیریم که واقعیت غرب و حقیقت شرق را در هم آمیزیم و یگانه کنیم. آن واقعیت غربی به علوم و تکنولوژی و آن حقیقت شرقی به ایمان، عرفان و فلسفه باطنی اشاره داشت)(مسعودی، 1386، ص 46-245)

در مجموع مساله سنت و تجدد در ظرف تفکر این طیف صورتی  عمیق تر و جدی تر یافت و پروژه طرد سنت و تجدد جای خود را به پروژه جمع بین آنها داد. امری که در سالهای بعد توسط روشنفکران دینی چون سروش، ملکیان و مجتهد شبستری ادامه یافت و تفسیری تجددمآبانه و غربی از دین و سنت انجام گرفت.

اما سید جواد طباطبایی که این مقال به بهانه نقد نظریه زوال اندیشه سیاسی وی منقح شده است چه نسبتی با این سه طیف پیش گفته دارد. آنچه مشخص است آنکه وی نسبت خود را با هر سه نسل به صراحت مشخص کرده است و از هر سه رویکرد انتقاد دارد. او روشنفکران نسل اول را گرچه واقع بین می داند که اولین پرسشها درباره انحطاط و عقب ماندگی ایران را مطرح کردند ولی نگاه آنان را ژورنالیستی( حقدار، 1382، ص 80) و آنان را مقلد ظاهر تمدن غرب می داند که ناآگاهانه از سنت خود فاصله گرفته اند. به زعم وی (غربیها اگر از سنت فاصله گرفته اند و از سنت خارج شدند با تفکر و تامل خارج شدند. ما فاصله گرفتیم بی آنکه آگاهی درستی پیدا کنیم.) (همان، ص 25)

یا در مورد روشنفکران نسل دوم که ایده "بازگشت به خود"‌ را مطرح می کردند می نویسد:‌( اما بر پایه ایدئولوژی هایی که نویسندگان معاصر از جلال آل احمد تا علی شریعتی یافته اند، تنها می توان در توهم آنچه "خود"‌داشت... این احتضار طولانی را به تماشا نشست. در خلاء اندیشه بدیهی است که تنها می توان فرو رفت)( همان، ص87) یا در مورد روشنفکران نسل سوم که سروش را نماینده آنان می داند پروژه جمع بین سنت و مدرنیته را رد کرده و می نویسد(‌عبدالکریم سروش از سویی به مناقشه با رضا داوری برخاست اما به همان نتایجی رسید که پیش از او فردید و جلال آل احمد و رضا داوری رسیده بود... سروش به بازگشتی به اخلاق زاهدانه غزالی وار و قناعت، آنچه در باب مخالفت با آنان گفته بود، همه رشته های خود را پنبه کرد.( طباطبایی، 1374، ص 348)

البته وی به همه این جریانات به یکسان انتقاد ندارد. به زعم وی (مدرنهای کلاسیک ایرانی نظیر آخوندزاده، ملکم خان و آقاخان کرمانی عقب ماندگی ایران را به محور اساسی پروژه فکری و اصلاحی خود تبدیل نمودند) (حقدار، 1382، ص32) و خود در صدد ادامه دادن راه آنان است و می خواهد پرسش از انحطاط را به صورت جدی تر و بنیادی تر مطرح کند. اگر روشنفکری اولیه را دارای چهار ویژگی اصلی به شکل زیر بدانیم، سید جواد طباطبایی را می توان عقب گردی از روشنفکری نسل سوم متاخر(جمع بین سنت و مدرنیته) به روشنفکری نسل اول (طرد سنت) دانست.

می توان مهمترین عناصر گفتمان روشنفکری اولیه را در چهار مولفه اساسی توصیف کرد: (تقوی، 1387، صص160-130)

1-      عربی ستیزی:‌ از تندروترین منورالفکران در این گرایش ضد عربی می توان به فتحعلی آخوندزاده اشاره کرد. او در جایی می گوید: ( باری تازیان سباع خصلت و وحشی صفت.. آثار پادشاهان فرشته کردار پارسیان را نیست و نابود و قوانین عدالت آیین ایشان را بالمره از روی زمین مفقود کردند.) (تقوی، 1387، ص 131)

البته این عربی ستیزی بیشتر به منظور نفی هویت دینی و اسلامی مطرح می شد و پوششی برای آن به شمار می رفت.

2-      باستان گرایی و احیای متعصبانه ایران باستان: از دیگر ویژگی های سنت منورالفکری ایرانی، احیای افراطی، متعصبانه و دیوانه وار ارزشهای ایرانن باستان است که در واقع روی دیگر عربی ستیزی و ضدیت نژادپرستانه با اعراب است.(در مجموع تاریخنگاری مدرن که باستان گرایی و ایرانی مداری از بطن آن برخاست چند مولفه اساسی داشت: 1- در صدد یافتن هویت جدید برای ایرانی بود،2- به شدت شیفته غرب بود3- عرب ستیزی و به عبارت بهتر اسلام ستیزی در آن موج می زد،4-...)(مولفه های هویت ملی در ایران، 1381،‌ص135)

3-      غرب گرایی و شیفتگی در مقابل ارزشهای غربی: (اگر مقصود تجدد پرستان ما واقعا هدایت قوم خود به شاهراه تمدن حقیقی فرنگستان باشد باید با کمال جرات همه گونه قید و بند قدیم را دور انداخته و بدون هیچ قیدی تمدن فرنگی و اسباب آن را بلاشرط و لابشرط بگیرند) (مولفه های هویت ملی ایرانیان، 1381، ص164)

4-      ضدیت با دین و مظاهر و نمادهای آن: که در جای جای نوشته های منورالفکران اولیه از دین به عنوان "خرافه" و آنچه متعلق به گذشته است و در دنیای جدید جایی ندارد یاد می شود.

این ویژگی های چهارگانه را به وضوح در آراء جواد طباطبایی نیز می توان دنبال کرد که به اختصار به آنها اشاره می شود:

1-      عربی ستیزی: (دهها اهل دانش و وزیر توانمند و کاردان ایرانی به دست عربان خونشان ریخته شده و از ابن مقفع و برمکیان تا امیرکبیر سیاهه ای بلند از تبه کاری و زبونی کسانی است که درگیر و دار رابطه نابرابر میان جهل و دانش راه برون رفتی پیدا نمی کنند) (طباطبایی، 1373، ص 91) یا (تازیان و عربان... پشتوانه ای جز جاهلیت ندارند) (همان، ص 91). (طباطبایی استاد طرح مدعاهای تاریخی بدون اثبات آن است.)

2-      باستان گرایی:‌( خلافت به بن بست نظری و عملی رانده شده بود و راه خروج از این بن بست تکیه بر عناصر ایرانی "عصر زرین فرهنگ ایران" بوده و هست)(همان، ص93و89) یا (پس از تبدیل ایران زمین به بخشی از قلمرو امپراطوری اسلامی... دوره بی خویشتنی و ناخودآگاهی بنیادین انسان ایرانی آغاز می شود) (همان صص89/88) و یا آنکه وی سرچشمه های فکری تعدادی از اندیشمندان مسلمان چون شیخ اشراق و خواجه نظام الملک را بیشتر از آنکه اسلام بداند، با زگشت به اندیشه ایرانشهری می داند.( طباطبایی، 1372، ص 67 و 136)

3-      غربگرایی و شیفتگی در مقابل ارزشهای غربی: (در واقع مشکل اساسی ما در ضعف و فقدان خرد تکنولوژیک و خرد دموکراتیک است(طباطبایی ،‌1371، ص 38) یا ( بحث توسعه در نهایت جز با تکیه بر تجربه غربی ممکن نیست)(همان، ص 50) یا آنکه سنت فلسفی یونان را سپیده دم تفکر عقلانی می شناسد.

4-      ضدیت با دین و هویت دینی: (زایش عقلانی خصوصیاتی داشت:‌اولا، در شرایطی امکان پذیرشد که این اندیشه نو توانست خود را از اساطیرالاولین و دریافتهای دینی جدا کند) (طباطبایی، 1373، صص 32-16) یا آنکه در جای جای نوشته های خود از "امتناع اندیشه" و "تصلب سنت" در اندیشه دینی سخن می گوید.

ب: بررسی برخی مدعیات کلی نظریه زوال اندیشه سیاسی در ایران:

در این قسمت چندی از مهمتری مدعیات طباطبایی که مبنایی برای باقی آراء وی در اندیشه سیای هست را مورد بررسی قرار می دهیم:

1-       "اندیشه عقلانی را نخستین بار یونانیان تاسیس کردند." (طباطبایی، 1373، ص 15)

نویسنده این مدعا را در جای جای نوشته ها و تقریرات خود آورده و به صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر آن تاکید کرده است. در پاسخ باید گفت که آبشخور اصلی این ادعا رویکرد هلنیستی و پایدایی اندیشه ورزان غربی است که اوایل رنسانس به اوج خود رسید.

تفکر پایدایی و هلنیستی نمایانگر نوعی شیفتگی، مجذوبیت و علاقه مندی شدید به یونان است که پس از فرو خفتن شکوه دوره هلنی اتفاق افتاده و این احساس شیفتگی در برخی نویسندگان تاکنون نیز استمرار داشته و دارد... این نگاه هلنیستی و تفکر پایدایی منجر به شکل گیری ایده ای شده است که نه تنها تجدید حیات و احیای افکار و اندیشه های یونانی را لازم شمرد، بلکه منشا و مصدر تمامی عناصر تمدنی را از یونان می داند و همه بشریت را ارتزاق کننده از آن منبع تلقی می کند. این عقیده بیان می دارد که تمامی بالندگی های تمدن بشریت از جریان یافتن و سرازیرشدن و یژگی ها و برجستگی های تمدن یونانی به سایر تمدنها به وجود آمده است و خود تمدن یونان در این نگاه افراطی کمترین تاثیرپذیری را از سایر تمدن ها داشته، بلکه خودجوش و خودساز بوده است.(طباطبایی، 1387، صص 118-116)

این فقره در آثار لوسین( م192-125) تئودور گمپرتس اتریشی(م1832-1912) در کتاب متفکران یونانی و نیز هگل نام برد. در پاسخ باید گفت اگر مقصود از اندیشه عقلانی و شیوه روش مند تفکر و عقل فلسفی است که ظاهرا چنین است باید گفت که این عقل و این گونه عقلانیت در ذات انسان نفهته است وحدوث تو تاسیس آن به قدمت بشریت است و در آثار مختلف سرچشمه تفکر عقلانی و حکمت و فرزانگی را به هرمس(ادریس) نبی ارجاع داده اند.

(از سوی دیگر تحقیقات جدید ثابت کرده اند رویای خرد یونانی، شکل متحول و تنزل یافته و خردورزی و کشورداری اقوام پیش از خود بوده و پیش از آنکه یونانیان، دموکراسی و خردورزی را به زوال محتوم خود برگردانند، ملل سومر و کرت و ایونی دارای نظامهای سیاسی آزاد و آموزه های خردمندانه بودند)(طباطبایی، 1382، ص 48)

در این خصوص کتاب یونانیان و بربرها اثر امیرمهدی بدیع و ترجمه احمد آرام به تفصیل موارد و نمونه های خلاف ادعای مشهورمورخان غربی بر بی تمدن بودن کشورهای دیگر و از جمله ایران را با ذکر نمونه های تحسین یونانیان از تمدن درخشان ایرانی آورده است. البته می توان مبنای رویکرد طباطبایی به این تفکر را حدس زد. با توجه به اینکه طباطبایی که رساله دکتری خود در سوربون را در مورد هگل به پایان رسانده و نیز قول ویل دورانت در مورد هگل که می گوید: "مطالعات هگل در ادبیات یونانی موجب شده سخت شیفته تمدن یونانی گردد.) این رویکرد طباطبایی بی معنا نیست.

2- تاریخ فلسفه اعم از مسیحی و اسلامی چیزی جز بسط فلسفه یونانی نیست." (زوال اندیشه سیاسی در ایران، 1371، ص 15)

این مدعا نیز به دنبال مدعای قبل در اولین فراز از کتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران مطرح و سپس در موقعیتهای مختلف شواهدی برای آن آورده (یا به عبارتی ساخته)‌می شود در درون خودشان نشان از همان تفکر پایداری و هلنیستی دارد که در صفحات قبل بدان اشاره شد.

البته آبشخور دیگر این مدعا نگاه استشراقی به سنت اسلامی است. بنابر نگاه شرق شناسانه عصر شکوفایی غرب، با پایان دوره طلایی و آغاز انحطاط شرق همزمان است.( بیش تر شرق شناسان تاریخ فلسفه اسلامی را طوری تدوین کردند که می توان تمام آن را در این عبارت خلاصه کرد که مسلمین فلسفه یونانی را ترجمه کردند و برخی مطالب آن را به مقتضای ضرورت دین تغییر دادند. تا نوبت به ابن رشد رسید که آشفتگی های آن را نشان داد و آن را تا حدودی پیراست و به غرب تحویل داد. یعنی فلسفه اسلامی با تقلید، اخذ، اقتباس از یونانیان شروع شد و با ظهور ابن رشد که واسطه میان فلسفه اسلامی و فلسفه اروپایی است پایان یافت.) (داوری اردکانی، 1379، ص8)

و در این میان مسلمانان تنها امانت  داران خوبی بوده اند! که توانسته اند بعد از هزار و دویست سال سنت تفکر عقلانی یونانی را به سرمنشاء خود بازگردانند! در این نگاه مشرق زمین بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ و تمدن مادی اروپاست. شرق شناسی این بخش را از دیدگاه فرهنگی و حتی از دیدگاه ایدئولوژیک بیان می کند و نمودار آن است در این نقش، شرق شناسی در حکم یک طریقه تماس و گ

/ 5 نظر / 233 بازدید
مشكات

سلام خالی از لطف نیست که از اساتید محترمی که همه ی مان سنگشان را به سینه میزدیم در کلاس فلسفه علوم اجتماعی کتابی را معرفی کردن با این مقدمه که "از انجا که در فلسفه علوم اجتماعی اومانیسم یک مسئله ی مهجور بوده است ما در این کتاب قرار است به عنوان یک مسئله اصلی صحبت کنیم" و استاد گرامی جلسه ی بعد جزوه ای ارائه دادن در تایید صحبت های کتاب که از ارای زیبای اقای طباطبایی استفاده کردن !!! از اینجا به بعد داشته باشید کلاس به چه نحوی میگذرد استد محبوب بچه ها,با محتوای اون کتاب و حرفهای شنیدنی افای طباطبایی! حالا اینجا نیست که ما باید به ضرورت خیلی چیزها پی ببریم اما گیر دادیم به بچه فنی ها ذوق میکنیم که چه عالی شد چنین اکتشافاتی از نخبه های گرامی دانشجوی فنی سرزد !دریغ که در مبانی اصلی علوم انسانی مشکل داریم!

منم گدای فاطمه...

سلام بعد از مدتها با "سفرهای استانی، پیرزن و شمال شهر نشین!!!" به روزم.

م. ن

سلام حاجی/ جزاک الله خیرا/بسیار عالی بود / انشااله در نوبه های بعدی پربارتر/فقط یک نکته کوچک که البته می دانم خود نیز به ان واقفید:ای کاش در نقد نظریه اندیشه سیاسی سید جواد به طرح نظری قیاس ناپذیری کوهن اشاره نمی کردید. چون به گمانم نقد اندیشه از موضع معرفت نسبی پارادایمی آفت هایی دارد بس مهیب. که در آینده دامان اندیشه دینی را هم آلودهخ.اهد کرد(و چه بسا توسط عده ای از بزرگان نظیر دکتر س.زیبا کلام کرده باشد ).

م. ن

راستی خبرب جدید رو داری 7 تا از بچه های بسیج علوم اجتماعی و اقتصاد علامهرو تعلیق کردن . گویا ..جناب ریس آتی هم نانشان در لیست هست.

م. ن

راستی خبرب جدید رو داری 7 تا از بچه های بسیج علوم اجتماعی و اقتصاد علامهرو تعلیق کردن . گویا ..جناب ریس آتی هم نامشان در لیست هست.